𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
دو سال بعد | خانوادهی ما
دو سال گذشته بود...
خانهای که زمانی فقط سکوت و ابهت کوک در آن بود، حالا پر شده بود از صدای خندهی دو بچه.
کوک روی مبل نشسته بود و دختر کوچولویشان روی پایش جا خوش کرده بود. پسر کوچولویشان هم کنار مادرش، رُز، نشسته بود و با کنجکاوی به حرفهای پدر گوش میداد.
کوک با لبخند برایشان تعریف میکرد:
— خب... اینجوری شد که من و مامانی با هم آشنا شدیم. اولش فقط یه مهمونی بود...
دختر کوچولو با چشمهای گرد به پدرش نگاه کرد.
— بعدش چی شد، بابالی؟
کوک خندید.
— بعدش بابایی فهمید مامانیت خیلی خاصه.
رُز از آن طرف اتاق گفت:
— خیلی خاص؟ یا خیلی دردسرساز؟
کوک سرش را به طرفش چرخاند.
— هر دو.
رُز خندید.
کوک دوباره رو به بچهها کرد:
— بعدش کلی اتفاق افتاد... و آخرش من و مامانی فهمیدیم که...
دختر کوچولو ناگهان حرفش را قطع کرد و با همان زبان شیرین کودکانه گفت:
— بابالی... تو مامانی لو خلی دوشت دالی؟
کوک چند ثانیه ساکت ماند، بعد لبخندش عمیقتر شد.
— آره عزیز بابا... خیلی زیاد.
دختر کوچولو ذوق کرد و دستهای کوچکش را به هم زد.
پسر کوچولو هم که تا آن لحظه ساکت بود، جدی سرش را تکان داد و گفت:
— منم تایید میکنم!
رُز زد زیر خنده.
— تو اصلاً میدونی تأیید یعنی چی؟
پسر کوچولو خیلی جدی جواب داد:
— یعنی بابا مامانو دوست داله!
کوک خندید و هر دو بچه را در آغوش گرفت.
— دقیقاً.
بعد نگاهش را به رُز دوخت.
— و هنوزم دوستش دارم.
رُز لبخند زد و آرام گفت:
— منم دوستت دارم، کوک.
دختر کوچولو دوباره خودش را بین آن دو جا کرد و گفت:
— پس بغلمون کنین!
کوک هر سه نفرشان را در آغوش گرفت.
و آن شب، داستانی که سالها قبل با یک نگاه در یک مهمانی مافیایی شروع شده بود، حالا به چهار نفر رسیده بود...
کوک، رُز، و دو کوچولویی که تمام دنیای آنها شده بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایتتتتتت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
دو سال بعد | خانوادهی ما
دو سال گذشته بود...
خانهای که زمانی فقط سکوت و ابهت کوک در آن بود، حالا پر شده بود از صدای خندهی دو بچه.
کوک روی مبل نشسته بود و دختر کوچولویشان روی پایش جا خوش کرده بود. پسر کوچولویشان هم کنار مادرش، رُز، نشسته بود و با کنجکاوی به حرفهای پدر گوش میداد.
کوک با لبخند برایشان تعریف میکرد:
— خب... اینجوری شد که من و مامانی با هم آشنا شدیم. اولش فقط یه مهمونی بود...
دختر کوچولو با چشمهای گرد به پدرش نگاه کرد.
— بعدش چی شد، بابالی؟
کوک خندید.
— بعدش بابایی فهمید مامانیت خیلی خاصه.
رُز از آن طرف اتاق گفت:
— خیلی خاص؟ یا خیلی دردسرساز؟
کوک سرش را به طرفش چرخاند.
— هر دو.
رُز خندید.
کوک دوباره رو به بچهها کرد:
— بعدش کلی اتفاق افتاد... و آخرش من و مامانی فهمیدیم که...
دختر کوچولو ناگهان حرفش را قطع کرد و با همان زبان شیرین کودکانه گفت:
— بابالی... تو مامانی لو خلی دوشت دالی؟
کوک چند ثانیه ساکت ماند، بعد لبخندش عمیقتر شد.
— آره عزیز بابا... خیلی زیاد.
دختر کوچولو ذوق کرد و دستهای کوچکش را به هم زد.
پسر کوچولو هم که تا آن لحظه ساکت بود، جدی سرش را تکان داد و گفت:
— منم تایید میکنم!
رُز زد زیر خنده.
— تو اصلاً میدونی تأیید یعنی چی؟
پسر کوچولو خیلی جدی جواب داد:
— یعنی بابا مامانو دوست داله!
کوک خندید و هر دو بچه را در آغوش گرفت.
— دقیقاً.
بعد نگاهش را به رُز دوخت.
— و هنوزم دوستش دارم.
رُز لبخند زد و آرام گفت:
— منم دوستت دارم، کوک.
دختر کوچولو دوباره خودش را بین آن دو جا کرد و گفت:
— پس بغلمون کنین!
کوک هر سه نفرشان را در آغوش گرفت.
و آن شب، داستانی که سالها قبل با یک نگاه در یک مهمانی مافیایی شروع شده بود، حالا به چهار نفر رسیده بود...
کوک، رُز، و دو کوچولویی که تمام دنیای آنها شده بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایتتتتتت
- ۱.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط