🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا اینجا!» 🖤
عصر شده بود.
همهی هشت نفر در سالن بودند.
جین و جیمین مشغول صحبت بودند، نامجون چند برگه در دست داشت و یونگی روی مبل نشسته بود. هوسوک هم با تهیونگ دربارهی یک موضوع بیاهمیت بحث میکرد.
جیا وسط سالن ایستاده بود و چیزی را در دستش نگاه میکرد.
ناگهان سرش را بلند کرد.
— بابا!
جونگکوک که آن طرف سالن بود، سرش را بلند کرد.
— جانم؟
جیا دستش را بالا گرفت.
— بیا اینجا!
جونگکوک نزدیک شد.
— چی شده؟
جیا وسیلهای را که در دست داشت نشان داد.
— این چرا کار نمیکنه؟
جونگکوک نگاهی به آن انداخت.
— چون خاموشه.
جیا چند ثانیه ساکت ماند.
— خب روشنش کن!
جونگکوک خندید.
— خودت میتونستی روشنش کنی.
جیا با اعتمادبهنفس گفت:
— میتونستم، ولی تو بابامی. استفاده از بابا برای کارهای ضروری آزاده.
هوسوک زد زیر خنده.
— چه قانون جالبی!
جین گفت:
— تازه بابا هم شد وسیلهی خدماتی!
جیا برگشت سمتشان.
— عمو جین، حسود نباش.
همه خندیدند.
جونگکوک هم وسیله را روشن کرد و به جیا داد.
— بفرما.
جیا لبخند زد.
— ممنون بابا!
بعد خیلی عادی برگشت سر جایش.
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
— دیدی؟
جونگکوک پرسید:
— چی رو؟
— دیگه اصلاً براش سخت نیست.
جونگکوک لبخند زد.
— آره.
جیا از آن طرف سالن فریاد زد:
— بابا!
جونگکوک برگشت.
— جانم؟
جیا گفت:
— چیزی نیست! فقط میخواستم ببینم هنوز جواب میدی یا نه!
هوسوک از خنده روی مبل افتاد.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— جیا...
جیا خندید.
— باشه بابا! 😄
و این بار، هیچ مکثی در صدایش نبود. 🖤
فصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا اینجا!» 🖤
عصر شده بود.
همهی هشت نفر در سالن بودند.
جین و جیمین مشغول صحبت بودند، نامجون چند برگه در دست داشت و یونگی روی مبل نشسته بود. هوسوک هم با تهیونگ دربارهی یک موضوع بیاهمیت بحث میکرد.
جیا وسط سالن ایستاده بود و چیزی را در دستش نگاه میکرد.
ناگهان سرش را بلند کرد.
— بابا!
جونگکوک که آن طرف سالن بود، سرش را بلند کرد.
— جانم؟
جیا دستش را بالا گرفت.
— بیا اینجا!
جونگکوک نزدیک شد.
— چی شده؟
جیا وسیلهای را که در دست داشت نشان داد.
— این چرا کار نمیکنه؟
جونگکوک نگاهی به آن انداخت.
— چون خاموشه.
جیا چند ثانیه ساکت ماند.
— خب روشنش کن!
جونگکوک خندید.
— خودت میتونستی روشنش کنی.
جیا با اعتمادبهنفس گفت:
— میتونستم، ولی تو بابامی. استفاده از بابا برای کارهای ضروری آزاده.
هوسوک زد زیر خنده.
— چه قانون جالبی!
جین گفت:
— تازه بابا هم شد وسیلهی خدماتی!
جیا برگشت سمتشان.
— عمو جین، حسود نباش.
همه خندیدند.
جونگکوک هم وسیله را روشن کرد و به جیا داد.
— بفرما.
جیا لبخند زد.
— ممنون بابا!
بعد خیلی عادی برگشت سر جایش.
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
— دیدی؟
جونگکوک پرسید:
— چی رو؟
— دیگه اصلاً براش سخت نیست.
جونگکوک لبخند زد.
— آره.
جیا از آن طرف سالن فریاد زد:
— بابا!
جونگکوک برگشت.
— جانم؟
جیا گفت:
— چیزی نیست! فقط میخواستم ببینم هنوز جواب میدی یا نه!
هوسوک از خنده روی مبل افتاد.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— جیا...
جیا خندید.
— باشه بابا! 😄
و این بار، هیچ مکثی در صدایش نبود. 🖤
- ۵۴۷
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط