𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑
آن شب، یونا و یونگی کنار پنجره نشسته بودند.
بیرون، ماه کامل در آسمان بود.
یونا دفتر نقاشیاش را باز کرده بود.
«یونگی.»
«جانم؟»
«اسم بچهمون چی باشه؟»
یونگی لبخند زد.
«هنوز فکر نکردی؟»
«خیلی فکر کردم.»
«چی دوست داری؟»
یونا چند اسم گفت.
اما هیچکدام دلشان را نگرفت.
یونگی گفت:
«یه اسم میخوام که وقتی صداش میکنم، یاد تو بیفتم.»
یونا خندید.
«چرا یاد من؟»
«چون بهترین چیزی که توی زندگیم دارم، تویی.»
یونا سرش را پایین انداخت.
«باز شروع کردی...»
یونگی خندید.
«خب حقیقت رو میگم.»
چند لحظه سکوت کردند.
یونا آرام گفت:
«یونوو چطوره؟»
یونگی مکث کرد.
«یونوو؟»
«آره.»
«قشنگه.»
یونا لبخند زد.
«یونوو از یونگی و یونا.»
یونگی آرام اسم را تکرار کرد.
«یونوو...»
دستش را روی شکم یونا گذاشت.
«سلام پسر کوچولوی من.»
یونا خندید.
«هنوز به دنیا نیومده.»
«مهم نیست.»
یونگی لبخند زد.
«باید بدونه باباش منتظرشه.»
یونا گفت:
«فکر میکنی شبیه کدوممون میشه؟»
یونگی خیلی جدی جواب داد:
«اگه شبیه تو بشه، خیلی خوشحال میشم.»
«چرا؟»
«چون تو قشنگترین آدمی هستی که دیدم.»
یونا خندید.
«و اگه شبیه تو بشه؟»
یونگی گفت:
«پس بیچاره میشه.»
یونا با خنده او را زد.
«یونگی!»
پادشاه خندید.
«شوخی کردم.»
بعد دوباره دستش را روی شکم یونا گذاشت.
«هر شکلی که باشه، پسر من و توئه.»
نگاهش نرم شد.
«و من از همین الان عاشقشم.»
𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑
آن شب، یونا و یونگی کنار پنجره نشسته بودند.
بیرون، ماه کامل در آسمان بود.
یونا دفتر نقاشیاش را باز کرده بود.
«یونگی.»
«جانم؟»
«اسم بچهمون چی باشه؟»
یونگی لبخند زد.
«هنوز فکر نکردی؟»
«خیلی فکر کردم.»
«چی دوست داری؟»
یونا چند اسم گفت.
اما هیچکدام دلشان را نگرفت.
یونگی گفت:
«یه اسم میخوام که وقتی صداش میکنم، یاد تو بیفتم.»
یونا خندید.
«چرا یاد من؟»
«چون بهترین چیزی که توی زندگیم دارم، تویی.»
یونا سرش را پایین انداخت.
«باز شروع کردی...»
یونگی خندید.
«خب حقیقت رو میگم.»
چند لحظه سکوت کردند.
یونا آرام گفت:
«یونوو چطوره؟»
یونگی مکث کرد.
«یونوو؟»
«آره.»
«قشنگه.»
یونا لبخند زد.
«یونوو از یونگی و یونا.»
یونگی آرام اسم را تکرار کرد.
«یونوو...»
دستش را روی شکم یونا گذاشت.
«سلام پسر کوچولوی من.»
یونا خندید.
«هنوز به دنیا نیومده.»
«مهم نیست.»
یونگی لبخند زد.
«باید بدونه باباش منتظرشه.»
یونا گفت:
«فکر میکنی شبیه کدوممون میشه؟»
یونگی خیلی جدی جواب داد:
«اگه شبیه تو بشه، خیلی خوشحال میشم.»
«چرا؟»
«چون تو قشنگترین آدمی هستی که دیدم.»
یونا خندید.
«و اگه شبیه تو بشه؟»
یونگی گفت:
«پس بیچاره میشه.»
یونا با خنده او را زد.
«یونگی!»
پادشاه خندید.
«شوخی کردم.»
بعد دوباره دستش را روی شکم یونا گذاشت.
«هر شکلی که باشه، پسر من و توئه.»
نگاهش نرم شد.
«و من از همین الان عاشقشم.»
- ۱.۴k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط