🌷به کدامین گناه؟ / پای صحبت اطرافیان شهید آرمان علی وردی به مناسبت چهلم شهید ادامه.....🌷
اول نماز
شنبه،۷ ام آبان ۱۴۰۱، اذان مغرب، مدرسه علمیه آیتالله مجتهدی. با چند نفر از رفقای شهید صحبت کردم. یکی از دوستان شهید که به گفته خودش حدود سه چهار سال است که با هم آشنا شدند، از او میگوید: «آرمان هر جا که بودیم اول نمازش را میخواند. نه اینکه، چون الان شهید شده بخواهم از او تعریف کنم. نه. واقعاً نماز اول وقت و نماز جماعت برایش مهم بود.
چهارشنبه هم ایستاده بودیم در جمعیت و شلوغی اکباتان. در این معرکه همه حرفهای ناخوش میزدند. فحش میدادند. به او گفتم: «خب تو هم کمی فحش بده در پاسخ به اینها، میگفت نه. من دهانم را آلوده نمیکنم.» خیلی مودب بود. اصلاً حرف بد یا رفتار بد از او ندیدیم.
از ناحیه قدس به گردان ما ماموریت دادند و آنجا رفتیم. حدود ۵۰۰-۶۰۰ نفر جمعیت بود. رفتیم و نگاه کنیم که ببینیم اوضاع چطور است. من حواسم به یکی دیگر از بچهها بود. یکی از دوستانمان را گرفتند. من رفتم او را کمک کنم و از دست آنها نجات دهم، نگو از سمت دیگر هم آرمان را گرفتند. من این را نجات دادم، اما آرمان را برده بودند و هر چه گشتم پیدایش نکردم.
همان حوالی، از بالای ساختمانها داشتند روی سر ما بلوک و سنگ پرت میکردند. داشتیم این سنگ پرت کردنها و بچهها و اوضاع را جمع و جور میکردیم که دیدیم یکی از موتورها سرنشین ندارد. فهمیدیم آرمان هنوز برنگشته است. رفتیم که بگردیم و پیدایش کنیم که بچههای گشت کنار خیابان پیدایش کرده بودند.
تلخی داستان آنجا بود که قبل از اینکه خودش را پیدا کنیم، پدر ش فیلمش را برایم فرستاد و گفت: «بچه من کجاست الان؟» نگو فیلم آرمان خیلی زود منتشر شد. در حدی که ما هنوز خودش را پیدا نکردیم، فیلم منتشر شده بود و چرخیده بود و به دست پدرش رسیده بود. ما که در فیلم دیدیم سالم است و دارد صحبت میکند خیلی خوشحال شدیم. گفتیم که خدا را شکر سالم است و با خیال آرامتری دنبالش میگشتیم. نگو بعد از قطع کردن فیلمبرداری، سر آرمان را به جدول میکوبند و مغزش شکافته میشود. از بس با چوب این بچه را زده بودند تمام بازوهایش کبود شده بود.
وقتی او را پیدا کردیم خیلی سر و صورتش پر خون بود. اول بردیم بیمارستان صارم، با وجود اینکه تخصص این بیمارستان زنان و زایمان است و با اینکه جلوی درب اورژانس به ما گفتند که پذیرش بیمار تصادفی ندارند، وقتی حال آرمان را دیدند پذیرش کردند. انسانیت پرستار این بیمارستان قابل تقدیر بود. از ابتدای کار تا انتقال آرمان که با آمبولانس او را بردیم تا لحظه آخر که در بیمارستان بقیه الله و زمانیکه بستری شد، کامل کنار آرمان بود و تمام تلاشش را برای پرستاری و مراقبت از او میکرد. زمانی که پذیرش بیمارستان بقیه الله تمام شد و دستگاهها را به آرمان وصل کردند، خیالش راحت شد که دیگر به حضور او نیازی نیست، کار را رها کرد و رفت. خدا خیرش دهد.
دقایق اول هشیاری اش روی ۳ بود. تا ۲۴ ساعت بعد متاسفانه از بین ما رفت. بعد از این حادثه ما برگشتیم اکباتان و آنجا را دیدیم. آرمان را زده بودند و رد خونش مانده بود. مسیر زیادی او را روی زمین کشیده بودند تا محلی که رها شده بود.
پدر آرمان خودش را به بیمارستان بقیه الله رساند. اما فقط میگفت کاریست که شده. من پسرم را تقدیم کردم. گویا مادرش هم از یکی از همسایهها از جراحت پسر باخبر شده بود و شوکه بود. البته خبر نوع دیگری به ایشان رسیده بود، اما خبر اصلی را بعد از این شوک فهمیدند.
شنبه،۷ ام آبان ۱۴۰۱، اذان مغرب، مدرسه علمیه آیتالله مجتهدی. با چند نفر از رفقای شهید صحبت کردم. یکی از دوستان شهید که به گفته خودش حدود سه چهار سال است که با هم آشنا شدند، از او میگوید: «آرمان هر جا که بودیم اول نمازش را میخواند. نه اینکه، چون الان شهید شده بخواهم از او تعریف کنم. نه. واقعاً نماز اول وقت و نماز جماعت برایش مهم بود.
چهارشنبه هم ایستاده بودیم در جمعیت و شلوغی اکباتان. در این معرکه همه حرفهای ناخوش میزدند. فحش میدادند. به او گفتم: «خب تو هم کمی فحش بده در پاسخ به اینها، میگفت نه. من دهانم را آلوده نمیکنم.» خیلی مودب بود. اصلاً حرف بد یا رفتار بد از او ندیدیم.
از ناحیه قدس به گردان ما ماموریت دادند و آنجا رفتیم. حدود ۵۰۰-۶۰۰ نفر جمعیت بود. رفتیم و نگاه کنیم که ببینیم اوضاع چطور است. من حواسم به یکی دیگر از بچهها بود. یکی از دوستانمان را گرفتند. من رفتم او را کمک کنم و از دست آنها نجات دهم، نگو از سمت دیگر هم آرمان را گرفتند. من این را نجات دادم، اما آرمان را برده بودند و هر چه گشتم پیدایش نکردم.
همان حوالی، از بالای ساختمانها داشتند روی سر ما بلوک و سنگ پرت میکردند. داشتیم این سنگ پرت کردنها و بچهها و اوضاع را جمع و جور میکردیم که دیدیم یکی از موتورها سرنشین ندارد. فهمیدیم آرمان هنوز برنگشته است. رفتیم که بگردیم و پیدایش کنیم که بچههای گشت کنار خیابان پیدایش کرده بودند.
تلخی داستان آنجا بود که قبل از اینکه خودش را پیدا کنیم، پدر ش فیلمش را برایم فرستاد و گفت: «بچه من کجاست الان؟» نگو فیلم آرمان خیلی زود منتشر شد. در حدی که ما هنوز خودش را پیدا نکردیم، فیلم منتشر شده بود و چرخیده بود و به دست پدرش رسیده بود. ما که در فیلم دیدیم سالم است و دارد صحبت میکند خیلی خوشحال شدیم. گفتیم که خدا را شکر سالم است و با خیال آرامتری دنبالش میگشتیم. نگو بعد از قطع کردن فیلمبرداری، سر آرمان را به جدول میکوبند و مغزش شکافته میشود. از بس با چوب این بچه را زده بودند تمام بازوهایش کبود شده بود.
وقتی او را پیدا کردیم خیلی سر و صورتش پر خون بود. اول بردیم بیمارستان صارم، با وجود اینکه تخصص این بیمارستان زنان و زایمان است و با اینکه جلوی درب اورژانس به ما گفتند که پذیرش بیمار تصادفی ندارند، وقتی حال آرمان را دیدند پذیرش کردند. انسانیت پرستار این بیمارستان قابل تقدیر بود. از ابتدای کار تا انتقال آرمان که با آمبولانس او را بردیم تا لحظه آخر که در بیمارستان بقیه الله و زمانیکه بستری شد، کامل کنار آرمان بود و تمام تلاشش را برای پرستاری و مراقبت از او میکرد. زمانی که پذیرش بیمارستان بقیه الله تمام شد و دستگاهها را به آرمان وصل کردند، خیالش راحت شد که دیگر به حضور او نیازی نیست، کار را رها کرد و رفت. خدا خیرش دهد.
دقایق اول هشیاری اش روی ۳ بود. تا ۲۴ ساعت بعد متاسفانه از بین ما رفت. بعد از این حادثه ما برگشتیم اکباتان و آنجا را دیدیم. آرمان را زده بودند و رد خونش مانده بود. مسیر زیادی او را روی زمین کشیده بودند تا محلی که رها شده بود.
پدر آرمان خودش را به بیمارستان بقیه الله رساند. اما فقط میگفت کاریست که شده. من پسرم را تقدیم کردم. گویا مادرش هم از یکی از همسایهها از جراحت پسر باخبر شده بود و شوکه بود. البته خبر نوع دیگری به ایشان رسیده بود، اما خبر اصلی را بعد از این شوک فهمیدند.
- ۶.۵k
- ۱۶ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط