#تجربه_من ۱۳۶۶
#تجربه_من ۱۳۶۶
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#بارداری_بعداز_35_سالگی
#حرف_مردم
#برکات_چندفرزندی
#رزاقیت_خداوند
وقتی بحث فرزندآوری که میشد، ته دلم دوست داشتم یک سرباز امام زمان داشته باشم اما از طعنه های مردم میترسیدم تا اینکه برادرم تصادف کرد رفت کما خدا برای هیچ کس این روزها رو نیاره خیلی سخت بود. برادرم ۱۶ روز کما بود. الحمدالله به هوش اومد بعدش هم بیمارستان بود تا ۳۶ روز بستری بود.
ما شش تا خواهر برادریم. برادرم که تصادف کرد، از همه مون کوچکتر بود. یه پسر دو ساله داشت. خانمش نمتونست به خاطر بچش بیمارستان بمونه، ما خواهر برادرها نوبتی کرده بودیم تا دوماه مواظبش بودیم از همه لحاظ بهش رسیدیم که سر پا شد الحمدالله.
دکترش میگفت خیلی خیلی بهش رسیدین که به این زودی سرپا شده. از این قضیه یه تلنگری به من شد که چقدر خواهر بردار زیاد خوبه، چرا بچه های من به خاطر خجالت من باید کم باشن؟
این شد که تصمیم گرفتم با شوهرم صحبت کنم ولی راضی نمیشد، میگفت اگه بخوان به درد هم بخورن همین سه تا هم بسه یا میگفت سهم مون از بچه شیعه داشتن رو دادیم بسه دیگه. من هم بیخیال شدم دیگه، خیلی تلاش نکردم.
یک سال از این قضیه گذشت. تابستان ۴۰۳ رفتیم اربعین هر جای زیارتی که میرفتیم بچه هامو به امام معصوم میسپردم و میگفتم من عرضه تربیت کردن ندارم، خودتون مواظب بچه شیعه هام باشین و اینکه خیلی دوست دارم یکی دیگه داشته باشم ولی نزدیک چهل سالمه خجالت میکشم.
وقتی برگشتیم در کمال تعجب فهمیدم باردارم اولش شوکه شده بودم، چند روزی تو خودم بودم و همسرم خیلی زود کنار اومد و میگفت قدمش مبارکه. چون من نه ویار دارم نه حالم بد میشه تا ششماهگی هیچ کس به غیر همسرم و بچه هام خبر نداشتن، آخرشم همسرم به مادرم زنگ زده بود، گفته بود حامله م😂 مادرم هم بسیااار خوشحال شده بود.
ولی از طرف بعضی از فامیل خیلی خیلی طعنه شنیدم و حالم خیلی گرفته میشد، ولی باز ته دلم از این قضیه خوشحال بودم. پسر کوچکم هم اوایل ۴۰۴ بدنیا اومد، یه پسر تپل مپل و آروم و جذاب و بسیاااار دوست داشتنی که کل خانواده عاشقشیم و میگم کاشکی دو قلو بودن، دوتا از این شیرین عسل ها داشتم.
به برکت اومدن این پسرم خونه قبلی رو فروختیم، یک خونه ۱۶۰ متری سه خواب گرفتیم و خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنم بابت لطف زیادی که در حق من کرده.
درسته با چهار تا بچه سر وکله زدن و قسط و قرض ها خیلی خیلی سخته ولی وقتی تو خونه به چهار تاشون نگاه میکنم کل اذیت ها فراموشم میشه...
هر بچه که قدم میذاره تو این دنیا روزیش رو هم با خودش میاره.
"دوتا کافی نیست"|
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#بارداری_بعداز_35_سالگی
#حرف_مردم
#برکات_چندفرزندی
#رزاقیت_خداوند
وقتی بحث فرزندآوری که میشد، ته دلم دوست داشتم یک سرباز امام زمان داشته باشم اما از طعنه های مردم میترسیدم تا اینکه برادرم تصادف کرد رفت کما خدا برای هیچ کس این روزها رو نیاره خیلی سخت بود. برادرم ۱۶ روز کما بود. الحمدالله به هوش اومد بعدش هم بیمارستان بود تا ۳۶ روز بستری بود.
ما شش تا خواهر برادریم. برادرم که تصادف کرد، از همه مون کوچکتر بود. یه پسر دو ساله داشت. خانمش نمتونست به خاطر بچش بیمارستان بمونه، ما خواهر برادرها نوبتی کرده بودیم تا دوماه مواظبش بودیم از همه لحاظ بهش رسیدیم که سر پا شد الحمدالله.
دکترش میگفت خیلی خیلی بهش رسیدین که به این زودی سرپا شده. از این قضیه یه تلنگری به من شد که چقدر خواهر بردار زیاد خوبه، چرا بچه های من به خاطر خجالت من باید کم باشن؟
این شد که تصمیم گرفتم با شوهرم صحبت کنم ولی راضی نمیشد، میگفت اگه بخوان به درد هم بخورن همین سه تا هم بسه یا میگفت سهم مون از بچه شیعه داشتن رو دادیم بسه دیگه. من هم بیخیال شدم دیگه، خیلی تلاش نکردم.
یک سال از این قضیه گذشت. تابستان ۴۰۳ رفتیم اربعین هر جای زیارتی که میرفتیم بچه هامو به امام معصوم میسپردم و میگفتم من عرضه تربیت کردن ندارم، خودتون مواظب بچه شیعه هام باشین و اینکه خیلی دوست دارم یکی دیگه داشته باشم ولی نزدیک چهل سالمه خجالت میکشم.
وقتی برگشتیم در کمال تعجب فهمیدم باردارم اولش شوکه شده بودم، چند روزی تو خودم بودم و همسرم خیلی زود کنار اومد و میگفت قدمش مبارکه. چون من نه ویار دارم نه حالم بد میشه تا ششماهگی هیچ کس به غیر همسرم و بچه هام خبر نداشتن، آخرشم همسرم به مادرم زنگ زده بود، گفته بود حامله م😂 مادرم هم بسیااار خوشحال شده بود.
ولی از طرف بعضی از فامیل خیلی خیلی طعنه شنیدم و حالم خیلی گرفته میشد، ولی باز ته دلم از این قضیه خوشحال بودم. پسر کوچکم هم اوایل ۴۰۴ بدنیا اومد، یه پسر تپل مپل و آروم و جذاب و بسیاااار دوست داشتنی که کل خانواده عاشقشیم و میگم کاشکی دو قلو بودن، دوتا از این شیرین عسل ها داشتم.
به برکت اومدن این پسرم خونه قبلی رو فروختیم، یک خونه ۱۶۰ متری سه خواب گرفتیم و خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنم بابت لطف زیادی که در حق من کرده.
درسته با چهار تا بچه سر وکله زدن و قسط و قرض ها خیلی خیلی سخته ولی وقتی تو خونه به چهار تاشون نگاه میکنم کل اذیت ها فراموشم میشه...
هر بچه که قدم میذاره تو این دنیا روزیش رو هم با خودش میاره.
"دوتا کافی نیست"|
- ۵۶۴
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط