پارت ۵ فیک عشق بی نهایت

پارت ۵ فیک عشق بی نهایت
کلاس تموم شد . نیارا از کلاس اومد بیرون . با بیرون اومدن از کلاس کلاس چشمش به سهون و کای افتاد که داشتن سمت کافه میرفتن . بدون هیچ توجهی بهشون از پله ها بالا رفت و رفت سمت پشت بوم . سهون به نیان نگاه کرد و آروم گفت
_نیان...پیس...نیان
نیان برگشت و نگاش کرد . نیان و دو تا از دوستاش با نیارا مشکل داشتن . تمام برگه هایی که روی کمد نیارا بود که نیارا رو اذیت میکرد همشون کار اونا بود . نیان رفت پیش سهون
_چیه؟؟؟
_نیارا...الان رفت پشت بوم
_هه...چرا اینارو به من میگی
_چون منم...ازش خوشم نمیاد...به نظرم این مدرسه به دردش نمیخوره...کارایی که میکنی...به دلم میشینه
_یااااا...
سهون حرفشو قطع میکنه
_تخم مرغ هارو...کنار میزتون...دیدم
لبخند زد
_خوش بگذره
و از اونجا دور میشه
کای_سهون...داری چیکار میکنی؟؟؟
سهون_خنگ...دارم سعی میکنم دختررو اذیت کنم
کای_چرا...چیکارت کرده مگه؟؟؟
سهون_کلا ازش خوشم نمیاد...بیخیال اینارو...من میرم...کار دارم
اینو میگه و میره سمت پله ها
***
نیارا به دیوار کوتاه پشت بوم تکیه داده بود و فکر میکرد . فکرش قر و قاطی بود...از یه چیز به یه چیز دیگه میرسید که خیلی بی ربط بود . به هر چیزی که فکر میکرد...تهش سهون بود...اوه سهون . اینکه چرا اینکارارو باهاش میکنه...چون که فقط تو روش وایستاده یا چون میخواد بهش نشون بده که قویه و هرکاری بخواد میتونه بکنه . همه چیز خیلی مسخره و عجیب بود . دلیلای مزخرف . آخرش هیچیه . سعی کرد به این چیزا فکر نکنه و بلند شد . دامنشو تکوند و خواست بره که نیان اومد . با هیونا و آنیا .
نیان_سلام...توووو...همونی نبودی که حامی داشت
نیارا_میشه بری کنار
نیان_آخی...ترسیدی؟؟؟...میرم ولی اول باید یه کاری کنم...دخترا...
شروع کردن به تخم مرغ پرت کردن سمتش . وقتی اینکارو میکردن حرف هایی میزدن که شنیدن اون حرفا نیارارو اذیت میکرد . نیارا گریه میکرد ولی با اون وضعش هیچی معلوم نمیشد . فقط و فقط صدای حق حق زدناش به گوش میرسید . یه قدم رفت عقب . دخترا رفتن بیرون و با بیرون رفتن اونا سهون اومد داخل . به سر و وضع نیارا نگاه کرد . نیارا بهش نگاه کرد . مردمک چشماش بالا رفت و چشماش سفید شد و بعد چشماش بسته شد . از حال رفت و به عقب برگشت . دیوار پشت بوم کوتاه بود و ممکن بود بیوفته . سهون با دیدن این صحنه سریع رفت سمتشو دستشو گرفت و روی زمین نشوندش . به صورتش نگاه کرد
_چرا وقتی داری از یه جا میوفتی...فقط من پیشتم که...بخوام نجاتت بدم
پوستای تخم مرغ رو از روی موها و لباساش برمیداره . از توی جیبش دستمال برمیداره و موهاشو تمیز میکنه . البته برای کامل تمیز شدن موهاش به حموم احتیاج داره . بعد اینکه موها و صورتشو تمیز میکنه دستمال های کثیف رو کنارش میزاره و بلند میشه . میخواد بلندش کنه و ببره که نظرش عوض میشه
_آیییی ولش کن...اون فقط خدمتکارته...چرا باید کمک کنی
به نیارا نگاه میکنه و باهاش حرف میزنه
_اینطور نیست؟؟؟...شما دخترا فقط یه چیز چندشید...
یکم فکر میکنه
_آیییی...دارم با یه دختر درباره ی چندشی دخترا حرف میزنم...
یکم دیگه فکر میکنه
_اون که بیهوشه...چیکار دارم میکنم؟؟؟
یه برگه و خودکار از تو جیبش برمیداره و مینویسه
....
دیدگاه ها (۱۹)

part55. . maybe love? در اثر تکون های یونجون و صدا زدناش چشم...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

بهار بدون تو

#pain#P¹¹³#Season²در طول مسیر به یک موسیقی بی کلام گوش میکرد...

ترکم نکن

ببخشید دیر شد قول میدم فعلا فقط پارت بدم💗دردسر های سه روزه (...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️چون درِ سیزدهم آرام‌آرام شروع به باز شدن ک...

پارت ۳۸

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط