ترکم نکن
پارت شانزدهم
همون لحظه جونگکوک نگام کرد و یه لبخند کوچیک زد منم یه لحظه خشکم زد
وایییی آنجل خودتو جمع کن چرا با یه لبخند اینجوری میشی...دختره که کنارم بود زد تو بازوم و گفت
دختره:دیدی نگات کرد؟(با ذوق)
آنجل:آره دیدم دارم میمیرم
دختره خندید و گفت
دختره:من هانا هستم
آنجل:منم آنجل
هانا:خوشبختم
آنجل:منم همینطور
دوباره شروع کردیم به جیغ زدن و پریدن که چند ساعت بعد کنسرت تموم شد و منو هانا از در رفتیم بیرون که هانا رو کرد به من و گفت
هانا:تو میری؟
آنجل:آره دیگه باید برم
هانا:باشه عزیزم خداحافظ
لبخند زدم و ازش خداحافظی کردم و از بین جمعیت بیرون اومدم...همین که گوشیم و دراوردم یه پیام از یه شماره ناشناس اومد پیام رو باز کردم
ناشناس:بعد کنسرت بیا پشت صحنه
چشمام گرد شد
آنجل:یا خدا
یعنی خودش بود؟
گوشیم و بستم و راه افتادم سمت پشت صحنه ولی هرچی جلوتر میرفتم استرسم بیشتر میشد...آنجل اگه سکته کردی خودت مقصری...داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ولی استرسم داشتم باهام چیکار داشت؟ واییی دوباره سوتی ندم...بعد چنددقیقه به پشت صحنه رسیدم دوتا بادیگارد بود اندازه 8 تای من کلم و تا ته بالا کردم و گفتم
آنجل:آقای جئون کارم دارن
بادیگارده نگام کرد و بی سیمش و در اورد و یه چیزی گفت که نشنیدم بعدش در و باز کرد آروم وارد شدم به سمت اتاقی رفتم درش و زدم که صدای جونگکوک و شنیدم
جونگکوک:بیا تو
آروم رفتم داخل و گفتم
آنجل:سلام
لبخندی زد و گفت
جونگکوک:سلام(با لبخند)
رفتم نشستم رو مبل واییییی معمولا پسرا باید بگن بفرمایید بشینید بعد دخترا بشینن من چرا عین گاو اومدم نشستم؟ خاک تو سرم اصلا دختر به پسر میگفت بفرمایید یا پسر به دختر؟...با صدای جونگکوک از فکر زیبام پریدم بیرون که با خنده می گفت
جونگکوک:اصلا خجالت نکش تروخدا(با خنده)
عه عه عه نگاه کنا داره مسخرم میکنه یعنی جئون جونگکوک مسخرم نکرده بود که داره میکنه خدایا چی از این بهتر؟ مردم یه پسری میبینتشون سیاست دارن من هیچی نشده پسره داره مسخرم میکنه...حالا انگار جونگکوک خاطرخوامه داره میمیره برام منم ناز کنم براش....با صدای جونگکوک از فکرم بیرون اومدم و گفت
جونگکوک:...
همون لحظه جونگکوک نگام کرد و یه لبخند کوچیک زد منم یه لحظه خشکم زد
وایییی آنجل خودتو جمع کن چرا با یه لبخند اینجوری میشی...دختره که کنارم بود زد تو بازوم و گفت
دختره:دیدی نگات کرد؟(با ذوق)
آنجل:آره دیدم دارم میمیرم
دختره خندید و گفت
دختره:من هانا هستم
آنجل:منم آنجل
هانا:خوشبختم
آنجل:منم همینطور
دوباره شروع کردیم به جیغ زدن و پریدن که چند ساعت بعد کنسرت تموم شد و منو هانا از در رفتیم بیرون که هانا رو کرد به من و گفت
هانا:تو میری؟
آنجل:آره دیگه باید برم
هانا:باشه عزیزم خداحافظ
لبخند زدم و ازش خداحافظی کردم و از بین جمعیت بیرون اومدم...همین که گوشیم و دراوردم یه پیام از یه شماره ناشناس اومد پیام رو باز کردم
ناشناس:بعد کنسرت بیا پشت صحنه
چشمام گرد شد
آنجل:یا خدا
یعنی خودش بود؟
گوشیم و بستم و راه افتادم سمت پشت صحنه ولی هرچی جلوتر میرفتم استرسم بیشتر میشد...آنجل اگه سکته کردی خودت مقصری...داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ولی استرسم داشتم باهام چیکار داشت؟ واییی دوباره سوتی ندم...بعد چنددقیقه به پشت صحنه رسیدم دوتا بادیگارد بود اندازه 8 تای من کلم و تا ته بالا کردم و گفتم
آنجل:آقای جئون کارم دارن
بادیگارده نگام کرد و بی سیمش و در اورد و یه چیزی گفت که نشنیدم بعدش در و باز کرد آروم وارد شدم به سمت اتاقی رفتم درش و زدم که صدای جونگکوک و شنیدم
جونگکوک:بیا تو
آروم رفتم داخل و گفتم
آنجل:سلام
لبخندی زد و گفت
جونگکوک:سلام(با لبخند)
رفتم نشستم رو مبل واییییی معمولا پسرا باید بگن بفرمایید بشینید بعد دخترا بشینن من چرا عین گاو اومدم نشستم؟ خاک تو سرم اصلا دختر به پسر میگفت بفرمایید یا پسر به دختر؟...با صدای جونگکوک از فکر زیبام پریدم بیرون که با خنده می گفت
جونگکوک:اصلا خجالت نکش تروخدا(با خنده)
عه عه عه نگاه کنا داره مسخرم میکنه یعنی جئون جونگکوک مسخرم نکرده بود که داره میکنه خدایا چی از این بهتر؟ مردم یه پسری میبینتشون سیاست دارن من هیچی نشده پسره داره مسخرم میکنه...حالا انگار جونگکوک خاطرخوامه داره میمیره برام منم ناز کنم براش....با صدای جونگکوک از فکرم بیرون اومدم و گفت
جونگکوک:...
- ۶.۰k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط