دخترکی بدیدم برگوشه ی راهی
دخترکی بدیدم برگوشه ی راهی
گریه کنان هردم می کشید آهی
همه رویش بود سفید یا که زرد
پریشان بر زمین می کرد نگاهی
جامه اش کهنه ،بود زلفانش آشفته
دستانش لرزان ،بودصورتش خسته
گشته گویی خود بازیچه این تقدیر
زین سبب زِهَر بازی، چشمش بسته
بابایش نان نداده،
پیشتر از پیشش رفته بود
آن مردِنامرد زمانه،
بر اسب هوسش تاخته بود
باز دخترک بردل غم نداشت
به ابروی کمانش خم نداشت
امیدی بودش، بر لب بهانه ی
کجا رفته آن پدرم ، نداشت
آری دخترک قصه مادری داشت
بر سردی دم، گرما نفسی داشت
گرچه مادر بود رنجور و بیمار اما
در کنج دل اوی ، خانه ای داشت
نیمه های شبی تار ، تنها امیدش برفت
چشم هایش بر بست و ز پیشش برفت
آشیان بی کسی ها آوار گشت بر سرش
آن دُرُّ و گوهر، آن مایه آرامشش برفت
آه تقدیر، چه ها نوشته ای برایش
که در این کلاس بی کسی هایش
بدوچاره گشته، یک تکه گچ سفید
مرهم به زخم این نداشته هایش
گریه کنان هردم می کشید آهی
همه رویش بود سفید یا که زرد
پریشان بر زمین می کرد نگاهی
جامه اش کهنه ،بود زلفانش آشفته
دستانش لرزان ،بودصورتش خسته
گشته گویی خود بازیچه این تقدیر
زین سبب زِهَر بازی، چشمش بسته
بابایش نان نداده،
پیشتر از پیشش رفته بود
آن مردِنامرد زمانه،
بر اسب هوسش تاخته بود
باز دخترک بردل غم نداشت
به ابروی کمانش خم نداشت
امیدی بودش، بر لب بهانه ی
کجا رفته آن پدرم ، نداشت
آری دخترک قصه مادری داشت
بر سردی دم، گرما نفسی داشت
گرچه مادر بود رنجور و بیمار اما
در کنج دل اوی ، خانه ای داشت
نیمه های شبی تار ، تنها امیدش برفت
چشم هایش بر بست و ز پیشش برفت
آشیان بی کسی ها آوار گشت بر سرش
آن دُرُّ و گوهر، آن مایه آرامشش برفت
آه تقدیر، چه ها نوشته ای برایش
که در این کلاس بی کسی هایش
بدوچاره گشته، یک تکه گچ سفید
مرهم به زخم این نداشته هایش
- ۹۴۸
- ۲۹ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط