درد دیگر شبیه به یک حس نبود، شبیه به یک شکنجهی تمامعیار
درد دیگر شبیه به یک حس نبود، شبیه به یک شکنجهی تمامعیار فیزیکی بود. انگار استخوانهای لگنش با هر انقباض زیر یک پرس سنگین خرد میشدند. او دیگر نمیتوانست نفسهای عمیق بکشد؛ ریههایش انگار فضای کافی نداشتند و هر دم و بازدمش به یک نالهی مقطع و لرزان تبدیل شده بود.یونهی که طاقت دیدن این همه رنج را نداشت، در حالی که نیمی از بدنش کنار گهوارهی جیهو بود، خودش را جلو کشید و دست سرد و لرزان دخترک را محکم در میان مشتهایش گرفت. فشار دستان دخترک به قدری زیاد بود که انگشتان یونهی داشتند کبود میشدند، اما او لب گزید و اجازه داد دخترک تمام دردش را روی دست او خالی کند.
صورت دخترک حالا به رنگ خاکستری درآمده بود و عرق سرد مثل سیل از شقیقههایش به سمت گوشهایش سرازیر میشد. اگه تهیونگ در این حالت عروسکش را میدید به عنوان یک قلب شکسته میشد عروسکش تو بد حالتی بود ... باران هردم بازدمی میشد و صدای باران تند تر به گوش میرسید ...
ولی ات دیگر گریه نمیکرد، بلکه هقهقهای بیصدایی میزد که تمام تنش را تکان میداد. چشمانش از فرط درد بیسو شده بودند و فقط سقف تاریک غار را میدیدند که با هر نور صاعقه، مثل یک کابوسِ سنگی بر سرش سنگینی میکرد.جانگ در حالی که تمام لباسهایش آغشته به خون و گل شده بود، با صدایی خشن و مضطرب فریاد زد: به مرگ فکر نکن! به بچه فکر کن! پاهاتو محکم نگه دار... ، یه فشارِ واقعی، همین حالا! تو میتونی کم مونده
جانگ برای بار دیگر، با دستانی که از شدت هیجان میلرزید، پتو را از روی پاهای لرزان دخترک بالا زد. نگاهی به پایین انداخت و ناگهان چشمانش از خوشحالی برقی زد لبخندی میان آن همه اضطراب روی لبانش نشست و با صدایی سرشار از امید فریاد زد: دارم میبینمش! موهای سیاهش معلومه... دخترم، فقط یک قدم دیگه مونده! به خاطر خدا، تمام زورت رو جمع کن تو این یه بار!... صدای بلند رعدوبرق باز هم زود تر گوش را خاروند ...
دخترک اما در آستانهی فروپاشی بود. حس میکرد تمام رگهای بدنش در حال گسستن هستند. او که دیگر تاب تحمل آن فشار مرگبار را نداشت، دستمال مچاله شده را با تمام قدرت بین دندانهایش فشرد، چشمهایش را تا سر حد انفجار روی هم فشار داد و جیغی چنان بلند و جانسوز کشید که انگار تمام دردهای عالم در آن فریاد خلاصه شده بود.
آسمان هم انگار دهان باز کرد؛ رعدوبرقی چنان سهمگین و مهیب کوهستان را لرزاند که دیوارههای سنگی غار به لرزه درآمدند. صدای غرش آسمان و جیغ دختر در هم آمیخت و همزمان، باران به ناگاه چنان تند شد که صدای شلاق خوردن قطرات بر سنگهای بیرون غار، مانند صدای طبلهای جنگی به گوش میرسید.
دخترک در حالی که صورتش غرق در اشک و عرق بود، بدنش را از روی پتو بالا کشید، تمام عضلاتش را منقبض کرد و با آخرین ذرهی جانی که در تن داشت، فشاری بیامان آورد. یونهی دست او را چنان محکم گرفته بود که بندهای انگشتان هر دو سفید شده بود.
ناگهان، میان آن همه خون و گل و فریاد، یک صدای تازه تمام غار را لرزاند؛ صدای جیغ خیلی خیلی بلند نوزاد که انگار داشت با آسمان مسابقه میداد. نوزاد با تمام قدرت گریه میکرد و صدایش توی گوش یونهی و جانگ میپیچید.در همان لحظه، دخترک حس کرد تمام شد. آن فشار سنگین و درد خنجرمانند یکهو غیب شد و جایش را به یک خالیِ بزرگ داد. انگار روح از تنش پر کشید؛ بدنش بیحس و بیرمق، مثل یک تکه پارچه، روی پتو رها شد و چشمانش آهسته روی هم افتاد. دیگر نای نفس کشیدن هم نداشت، فقط حس میکرد سبک شده، جوری که انگار دیگر روی زمین نیست.اما هنوز ثانیهای از آرامش او نگذشته بود که زمین و زمان زیر و رو شد. صدای یک انفجار مهیب و وحشتناک از دهانه غار بلند شد. شدت صدا جوری بود که گوشهایشان سوت کشید و سنگریزهها از سقف غار روی سرشان ریخت. موج انفجار، شعلههای آتشِ کنار دخترک را به یک طرف لرزاند و دود و بوی سوختگی با بوی باران قاطی شد.
نگاه هر سه زن سمت بیرون کشیده شد انفجار جوری بود که زمین لرزید و ترس را به قلب دخترک انداخت ...
صورت دخترک حالا به رنگ خاکستری درآمده بود و عرق سرد مثل سیل از شقیقههایش به سمت گوشهایش سرازیر میشد. اگه تهیونگ در این حالت عروسکش را میدید به عنوان یک قلب شکسته میشد عروسکش تو بد حالتی بود ... باران هردم بازدمی میشد و صدای باران تند تر به گوش میرسید ...
ولی ات دیگر گریه نمیکرد، بلکه هقهقهای بیصدایی میزد که تمام تنش را تکان میداد. چشمانش از فرط درد بیسو شده بودند و فقط سقف تاریک غار را میدیدند که با هر نور صاعقه، مثل یک کابوسِ سنگی بر سرش سنگینی میکرد.جانگ در حالی که تمام لباسهایش آغشته به خون و گل شده بود، با صدایی خشن و مضطرب فریاد زد: به مرگ فکر نکن! به بچه فکر کن! پاهاتو محکم نگه دار... ، یه فشارِ واقعی، همین حالا! تو میتونی کم مونده
جانگ برای بار دیگر، با دستانی که از شدت هیجان میلرزید، پتو را از روی پاهای لرزان دخترک بالا زد. نگاهی به پایین انداخت و ناگهان چشمانش از خوشحالی برقی زد لبخندی میان آن همه اضطراب روی لبانش نشست و با صدایی سرشار از امید فریاد زد: دارم میبینمش! موهای سیاهش معلومه... دخترم، فقط یک قدم دیگه مونده! به خاطر خدا، تمام زورت رو جمع کن تو این یه بار!... صدای بلند رعدوبرق باز هم زود تر گوش را خاروند ...
دخترک اما در آستانهی فروپاشی بود. حس میکرد تمام رگهای بدنش در حال گسستن هستند. او که دیگر تاب تحمل آن فشار مرگبار را نداشت، دستمال مچاله شده را با تمام قدرت بین دندانهایش فشرد، چشمهایش را تا سر حد انفجار روی هم فشار داد و جیغی چنان بلند و جانسوز کشید که انگار تمام دردهای عالم در آن فریاد خلاصه شده بود.
آسمان هم انگار دهان باز کرد؛ رعدوبرقی چنان سهمگین و مهیب کوهستان را لرزاند که دیوارههای سنگی غار به لرزه درآمدند. صدای غرش آسمان و جیغ دختر در هم آمیخت و همزمان، باران به ناگاه چنان تند شد که صدای شلاق خوردن قطرات بر سنگهای بیرون غار، مانند صدای طبلهای جنگی به گوش میرسید.
دخترک در حالی که صورتش غرق در اشک و عرق بود، بدنش را از روی پتو بالا کشید، تمام عضلاتش را منقبض کرد و با آخرین ذرهی جانی که در تن داشت، فشاری بیامان آورد. یونهی دست او را چنان محکم گرفته بود که بندهای انگشتان هر دو سفید شده بود.
ناگهان، میان آن همه خون و گل و فریاد، یک صدای تازه تمام غار را لرزاند؛ صدای جیغ خیلی خیلی بلند نوزاد که انگار داشت با آسمان مسابقه میداد. نوزاد با تمام قدرت گریه میکرد و صدایش توی گوش یونهی و جانگ میپیچید.در همان لحظه، دخترک حس کرد تمام شد. آن فشار سنگین و درد خنجرمانند یکهو غیب شد و جایش را به یک خالیِ بزرگ داد. انگار روح از تنش پر کشید؛ بدنش بیحس و بیرمق، مثل یک تکه پارچه، روی پتو رها شد و چشمانش آهسته روی هم افتاد. دیگر نای نفس کشیدن هم نداشت، فقط حس میکرد سبک شده، جوری که انگار دیگر روی زمین نیست.اما هنوز ثانیهای از آرامش او نگذشته بود که زمین و زمان زیر و رو شد. صدای یک انفجار مهیب و وحشتناک از دهانه غار بلند شد. شدت صدا جوری بود که گوشهایشان سوت کشید و سنگریزهها از سقف غار روی سرشان ریخت. موج انفجار، شعلههای آتشِ کنار دخترک را به یک طرف لرزاند و دود و بوی سوختگی با بوی باران قاطی شد.
نگاه هر سه زن سمت بیرون کشیده شد انفجار جوری بود که زمین لرزید و ترس را به قلب دخترک انداخت ...
- ۱۰۲
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط