{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁴

ویو: ات

_ باشه.

جونگ‌کوک ازم فاصله گرفت، بوسه‌ای روی سرم گذاشت و رفت لباس‌هاش رو پوشید.

چند دقیقه بعد برگشت و نگام کرد.

_ بریم؟

+ بلیممم.

همه سر میز بودن.

× چه عجببب! غذا یخ کرددد!

_ اومدیممم.

جونگ‌کوک صندلی رو برام عقب کشید و خودش هم کنارم نشست.

شروع کردیم به خوردن.

چند دقیقه بعد...

= کوککک!

جونگ‌کوک سرش رو بالا آورد.

_ هوم؟

= نظرت چیه بریم بار؟

_ نه.

= وااا چراا؟

_ چون کار دارم.

= خب بذار منم بیام، حوصله‌م سر میره.

_ نمیشه.

مکث کوتاهی کرد و خیلی خونسرد ادامه داد:

_ با زنم برنامه دارم.

وقتی کوک اینو گفت، تعجب کردم، ولی چیزی نگفتم.

÷ جونگ‌کوک...

_ هوم؟

÷ قرار نیست چون ازدواج کردی، با دخترم وقت نگذرونی.

جونگ‌کوک بدون اینکه حتی مکث کنه، جواب داد:

_ من قبل ات هم حوصله‌ی شما رو نداشتم، چه برسه به الان.

× پسرم!

جونگ‌کوک دوباره عصبی شد و بدون حرف، شروع کرد به خوردن غذا.

چند لحظه نگاش کردم.

+ مرسی.

آروم و طوری که فقط خودش بشنوه ادامه دادم:

+ کوک، من میرم بالا.

جونگ‌کوک همون‌طور که قاشقش رو پایین می‌ذاشت، گفت:

_ منم میام.

از جاش بلند شد.

منم بلند شدم.

تا خواستیم پامون رو روی پله‌ها بذاریم...

تلفن خونه زنگ خورد.

#رمان#فیکشن#بی‌تی‌اس#فیک#رمان‌مافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jung‌kook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگ‌کوک
#بی‌تی‌ای#بنگتن#رمان‌جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۱۹)

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

دختر کوچولوم

پارت ۱۹۶

💗 پارت دوم | «این دیگه کیه؟!»جونگ‌کوک دستش روی دستگیره‌ی در ...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط