/سناریو شاهزاده پنهان/

/سناریو شاهزاده پنهان/
"پارت ششم"

«ساعت ٠۱:٠٠ شب در قصر»
زرق‌وبرق چیز های طلایی با غروب کردن آفتاب دوباره انعکاس آنها از کف قصر کمرنگ تر می شود. صدای پاهایی که در این کف قدم برمی دارد را می توانی حس کنی؟
حیران قدم می زند از ابتدا تا انتهای سالن.
زنی با تاجی زینت یافته با الماس بر سر موهای کوتاهش که دامنی بلند تا مچ پایش پوشیده که سر تاسر مروارید دوزی شده. کفش های سفید رنگش هر از گاهی در این قدم زدن ها دیده می شود. رو به همسرش که بر تخت پادشاهی نشسته است می کند و می گوید(طوری داد میزد که صدایش در کل سالن پخش می شود): چه بلاییییی سر بچممم میاد؟به تو گفتم این بچهه کله شقهههه بعد تو میفرستیش بره شکارررر؟
پادشاه از جایش بر‌می خیزد و میگویند: تا کی نذاری بره؟ دیگ کاتسوکی هجده سالش شدههه دیگ بچه نیس که بهش بگم کجا بره ! بعدشمم اون ولیعهدمه باید یه شکار ساده رو بلد باشه یا نه؟
چند ساعتی می گذرد و انگار خواب بر اهالی قصر حرام شده بود هیچکسی خوابش نمی برد و استرس و نگرانی در دل پادشاه خود را جا کرده بودند. درست همانطور که همسرش می گفت خیلی از وقت آمدن پسرشان گذاشته بود!
به تابلوی خانوادگی سه نفره شان مینگرد و ارام در زیر لب زمزمه میکند: کاتسوکی کجایی؟
...





ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم اگه نظرتونو بگین ❤
دیدگاه ها (۸)

### 🗝️ پارت هفتم: لمسِ سرد خیانتسرمای کلید برنزی کف دستم حس ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۸: وقتی خونه‌ی سوآ منفجر شدخونه‌ی سوآ برخ...

"عشق آغشته به خون "P³⁰+_+____'زمان حال'با یه لبخند خودم رو ج...

(دنیا سلطنت )پارت ۳۸ولی من نمیزارم بوی دلتنگی رو بو بکشی جون...

P⁶شاهزاده حمایتش را اعلام کرده و موازنه قوا تغییر کرده است. ...

خون و عسل

دنیای تو !

تک پارتی یونمین قسمت اول

باوا ما نگرانی اصلی مون #ظریف و #روحانی هستن !!!و الکی نمی خ...

یا ابالفضل العباس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط