{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲۸: وقتی خونه‌ی سوآ منفجر شد
خونه‌ی سوآ برخلاف قصر، گرم و شلوغ بود.
مامان سوآ بی‌وقفه چای می‌ریخت.
پدرش قدم می‌زد.
نامجون با اخم عمیق روی مبل نشسته بود.
جین زیر لب می‌گفت:
_ چرا هیچ خبری نمیاد؟
یونگی ساکت‌تر از همیشه بود.
جیمین ناخن می‌جوید.
میرا و سوهیون کنار هم نشسته بودن، مضطرب.
جی‌هوپ دست به سینه ایستاده بود، فک منقبض.
_ امیدوارم جونگ‌کوک وارد بحث احساسی با سوآ نشه…
با جدیت گفت.
_ اگه پای احساس وسط بیاد، همه‌چی می‌ریزه به هم.
همون لحظه...
تق‌تق‌تق!
صدای کوبیده شدن در.
همه خشکشون زد.
یونگی سریع بلند شد و در رو باز کرد.
تهیونگ نفس‌زنان، موها به‌هم‌ریخته، چشم‌ها گشاد.
یونگی ابرو بالا انداخت:
_ چی شده؟
تهیونگ بین نفس‌هاش گفت:
_ سوآ…
همه ایستادن.
_ دخترتون… فرار کرد.
چند ثانیه سکوت مطلق.
مامان سوآ:
_ چی؟!
پدر سوآ جلو اومد:
_ فرار کرد یعنی چی؟!
جی‌هوپ با یه قدم بلند جلو پرید:
_ یعنی چی که فرار کرد؟! خواهرم الان کجاست؟!
تهیونگ دستاشو بالا برد.
_ صبر کنین، صبر کنین! بزارین توضیح بدم.
همه با چشم‌های گرد بهش خیره شدن.
تهیونگ نفس عمیق کشید.
_ سوآ و جونگ‌کوک واقعاً عالی توی نقششون فرو رفته بودن. همه‌چی داشت طبق برنامه پیش می‌رفت. حتی پادشاه هم تقریباً قانع شده بود.
نامجون آهسته گفت:
_ تقریباً؟
تهیونگ ادامه داد:
_ ولی… بعد از شام، جونگ‌کوک یه دسر خورد. روش خامه داشت.
جین زمزمه کرد:
_ خامه؟
تهیونگ سر تکون داد.
_ حساسیت داشت چند دقیقه بعد حالش بد شد. علائم مسمومیت. افت فشار. رنگش سفید شد.
سوهیون با نگرانی گفت:
_ چی؟!
تهیونگ ادامه داد:
_ سوآ دیدش… نتونست خودشو کنترل کنه. صبح توی قصر قوقا شد. با پادشاه، ملکه، حتی یه جین درگیر شد.
میرا دستشو جلوی دهنش گرفت.
تهیونگ گفت:
_ جونگ‌کوک… به خاطر سوآ… از تاج و تختش گذشت.
سکوت سنگین.
نامجون آهسته گفت:
_ چی گفتی؟
تهیونگ تکرار کرد:
_ رسماً کناره‌گیری کرد.
سوهیون که تا حالا ساکت بود، ناگهان ایستاد.
_ برادرم چیکار کرد؟!
چشم‌هاش پر از نگرانی بود.
_ اون همیشه برای تاج تربیت شده… اون… واقعاً گذشت؟
تهیونگ آروم گفت:
_ آره.
جی‌هوپ چند ثانیه خشکش زده بود.
بعد ناگهان منفجر شد:
_ اون مرتیکه چلغوز با خواهرم فرار کردهههههه؟!
جیمین زیر لب گفت:
_ اوهو…
جی‌هوپ ادامه داد، عصبی و با حرکات دست:
_ می‌دونی تنها گذاشتن اون دوتا با هم چقدر خطرناکه؟! یه زن و یه مرد، دوتایی تنها!
جین با خنده‌ی عصبی گفت:
_ خب… اونا نامزدن دیگه…
جی‌هوپ با چشم‌های گرد برگشت سمتش:
_ وایسا ببینم! اگه جونگ‌کوک با خواهرم کاری کنه...
مشتشو محکم کوبید توی کف دستش.
_ خودم می‌کشمش!
نامجون آه کشید:
_ جی هوپ… آروم باش.
جی‌هوپ داد زد:
_ آروم باشم؟! اون پسره از تاج و تخت گذشته، معلومه عقل از سرش پریده! معلوم نیست الان کجان!
سوهیون با صدای لرزون گفت:
_ تهیونگ… مطمئنی حال جونگ‌کوک خوبه؟
تهیونگ سری تکون داد.
_ الان خوبه. خودش تصمیم گرفت بره. گفت سه روز دیگه با پدر و مادر سوآ برمی‌گرده قصر.
پدر سوآ با صدای جدی گفت:
_ سه روز؟
مامان سوآ نشست روی صندلی.
_ الهی بمیرم… بچه‌م…
فضا پر از همهمه شد.
جی‌هوپ هنوز عصبانی راه می‌رفت.
_ نه. نه. من نمی‌زارم این‌جوری بشه. باید پیداشون کنیم.
یونگی خونسرد گفت:
_ آروم باش. اگه فرار کردن، یعنی نمی‌خوان پیدا بشن.
جی‌هوپ برگشت:
_ می‌خوای بشینم تا اون پسره با خواهرم...
نامجون سریع گفت:
_ جی هوپ...!
جین زیر لب گفت:
_ این سه روزه عاشقانه‌ست، نه عملیات جنگی.
جی‌هوپ با حرص گفت:
_ برای تو عاشقانه‌ست، برای من خطر امنیت ملیه!
تهیونگ زیر لب گفت:
_ راستش… بیشتر از پدرم از تو می‌ترسم الان.
فضا پر از تنش و نگرانی و عصبانیت شده بود.
و وسط اون خونه‌ی گرم و شلوغ…
همه فقط یه سؤال داشتن:
سوآ و جونگ‌کوک الان کجان؟
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۳)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۷: شب اول، بدون تاج و تختخونه‌ی ساحلی کوچ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۶: جاده‌ای که به هیچ‌جا نمی‌رسید(یا شاید ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۷: خبری که همه رو ساکت کرددر خونه سوآ باز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط