{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_7

فصل چهارم | صدای بالا

«یکی هنوز بیداره.»
هیچ‌کس تکان نخورد.
همه به نوشته روی در خیره شده بودند.
هان آرام گفت:
— خب... یکی از ما باید خیلی زود اعتراف کنه.
چان برگشت طرف او.
— به چی؟
— اینکه بیداره.
سونگمین گفت:
— ما الان همگی بیداریم.
هان چند ثانیه فکر کرد.
— خب کسی که این پیام رو نوشته خیلی گاگول بوده
چانگبین خندید.
— هان، تو حتی از یه پیام مرموز هم ایراد می‌گیری؟
— بالاخره باید استاندارد داشته باشیم.
لی‌نو دستگیره‌ی در را پایین کشید.
در تکان نخورد.
یک بار دیگر امتحان کرد.
باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.
آی.ان گفت:
— قفله؟
لی‌نو جواب داد:
— نه ، قفل نیست اگر قفل بود در و دستگیره انقدر تکون نمیخورد
— پس چرا باز نمی‌شه؟
لی‌نو به در نگاه کرد.
— چون نمی‌خواد.
هان آهسته گفت:
— من اصلاً دوست ندارم وقتی لی‌نو این‌طوری حرف می‌زنه.
چان جلو رفت و خودش امتحان کرد.
در باز نشد.
— همه آروم باشن.
همان لحظه...
تَق.
صدای قدمی از بالای سرشان آمد.
همه به سقف نگاه کردند.
صدای یک قدم دیگر.
تَق...
بعد صدای کشیده شدن چیزی روی زمین.
خِررر...
هان فوراً کنار چانگبین ایستاد.
— این یکی دیگه شوخی نیست.
چانگبین گفت:
— تو چرا اومدی کنار من؟
— چون تو بزرگ‌تری.
— یعنی قرار شده من سپرت باشم؟
— یجورایی ، حقیقتا اگر خواست منو بخوره تو رو می‌خوام بندازم جلوش
سونگمین زیر لب خندید.
اما خنده خیلی زود از صورتش محو شد.
چون صدا دوباره آمد.
این بار...
واضح‌تر.
تَق.
تَق.
تَق.
سه قدم.
از طبقه‌ی بالا.
هیونجین به سقف خیره ماند.
— ما طبقه‌ی بالا هستیم.
چان آهسته گفت:
— درسته.
فلیکس نگاهش را از سقف گرفت و به انتهای راهرو دوخت.
— پس این صدا از کجا میاد؟
هیچ‌کس جواب نداد.
چند ثانیه بعد، صدای دیگری آمد.
صدای باز شدن یک کشو.
بعد بسته شدنش.
بعد دوباره صدای قدم.
این بار از سمت راست.
همه همزمان برگشتند.
راهروی خالی.
هیچ‌کس آنجا نبود.
هان گفت:
— من یه پیشنهاد دارم.
چان بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— نه.
— حتی نذاشتی بگم.
— چون حدس می‌زنم
— خب نظرت راجب پنجره چیه؟
لی‌نو گفت:
— پنجره‌ها هم از داخل قفلن.
هان به او نگاه کرد.
— از کجا میدونی
لی‌نو شانه بالا انداخت.
— امتحان کردم.
همه برگشتند سمتش.
چان پرسید:
— کِی؟
— وقتی شما داشتید درباره‌ی نوشته بحث می‌کردید.
هان آرام گفت:
— تو از همه مرموز تری
لی‌نو جواب داد:
— همچنین
صدای قدم‌ها دوباره شروع شد.
این بار آرام‌تر.
انگار کسی خیلی آهسته در راهرو قدم می‌زد.
فلیکس ناخودآگاه به سمت صدا رفت.
هیونجین دستش را گرفت
— صبر کن.
فلیکس ایستاد.
— چیه؟
— بیا باهم بریم
فلیکس نگاه کوتاهی به او انداخت.
— باشه.
هر دو چند قدم جلو رفتند.
بقیه هم پشت سرشان حرکت کردند.
وقتی به اولین پیچ راهرو رسیدند، صدا ناگهان قطع شد.
سکوت.
فلیکس گوش داد.
هیچ چیزی نبود.
چان گفت:
— تموم شد؟
چانگبین گفت:
— امیدوارم.
سونگمین به دیوار نگاه کرد.
— صبر کنید.
روی دیوار، درست کنار یک تابلوی قدیمی، خطی باریک دیده می‌شد.
مثل اینکه درِ کوچکی آنجا وجود داشته باشد.
چان نزدیک شد.
دستش را روی دیوار کشید.
یک قسمت از قاب تابلو تکان خورد.
تق.
تابلو چند سانتی‌متر کنار رفت.
پشتش...
یک دریچه‌ی باریک دیده شد.
آی.ان گفت:
— این قبلاً نبود.
هان سریع گفت:
— من اصلاً برای این جمله آماده نیستم.
چان دریچه را باز کرد.
پشت آن، یک فضای تاریک و باریک بود.
راه پله‌ای کوتاه که به سمت بالا می‌رفت.
هیونجین چراغ گوشی‌اش را روشن کرد.
نور روی پله‌های چوبی افتاد.
چان گفت:
— این راه کجا می‌ره؟
سونگمین جواب داد:
— احتمالاً به سقف یا انباری.
هان گفت:
— یا یک‌جایی برای قرار ملاقات با عزرائیل
چانگبین به او نگاه کرد.
— تو چرا همیشه بدترین احتمال رو میدی؟
هان گفت:
— چون اگر اتفاق افتاد شوکه نشیم
دیدگاه ها (۰)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 9همه‌ ی افراد قصر به حالت آماده‌...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۱ یک هفته از ماجرای دانش‌آموز جدید گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط