یک روز....
یک روز....
دختری خواهم داشت ...
شبیه خودم...
با چشمهای که...
همه ی دنیایش ازپشتش دیده میشود...
خودم فدای صورت ماهش میشوم...
اما کاش روحش به پدرش برود...
مثل مردها شود...
وهمیشه از پس هر زمین خوردنی برخیزد...
مهربانی را یادش میدهم...
اعتماد را هم...!؟
اما یا دش میدهم...
همه ی دنیایش را با مادرش قسمت کند...
حتی خطاهایش را...
آن وقت هیچ وقت تنها نمیماند.
نمیگویم دخترم بترس از مردها...!؟
میگویم بترس از گرگ ها...
مردها که گرگ نیستند
پدرت:فرشته ای است که روزی روح تنهای مرا لمس کرد.
وخواستم راه را...
تنها نروم....
روزی دختری خواهم داشت..
شبیه خودم****
اما بسیارقوی تر...
بسیار بخشنده تر...
بسیار مهربان تر....
درست شبیه پدرش****
دختری خواهم داشت ...
شبیه خودم...
با چشمهای که...
همه ی دنیایش ازپشتش دیده میشود...
خودم فدای صورت ماهش میشوم...
اما کاش روحش به پدرش برود...
مثل مردها شود...
وهمیشه از پس هر زمین خوردنی برخیزد...
مهربانی را یادش میدهم...
اعتماد را هم...!؟
اما یا دش میدهم...
همه ی دنیایش را با مادرش قسمت کند...
حتی خطاهایش را...
آن وقت هیچ وقت تنها نمیماند.
نمیگویم دخترم بترس از مردها...!؟
میگویم بترس از گرگ ها...
مردها که گرگ نیستند
پدرت:فرشته ای است که روزی روح تنهای مرا لمس کرد.
وخواستم راه را...
تنها نروم....
روزی دختری خواهم داشت..
شبیه خودم****
اما بسیارقوی تر...
بسیار بخشنده تر...
بسیار مهربان تر....
درست شبیه پدرش****
- ۳.۹k
- ۱۵ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط