{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان :

پارت 38

وضعیت خراب بود خیلی خراب. یعنی همین جا قرار بود بمیره؟
توگاتا هنوز نتوانسته بود کوسه ای که با سخاوت زیاد نسل های زیاد به او داده شده بود کنترل کند. و این یک مشکل بزرگ بود اگه به موقع از کوسه یکی برای همه استفاده می‌کرد خیلی راحت می‌توانست از این وضعیت فرار کند ولی حالا. درحالی که حالا دیگر هیچ کوسه ای ندارد و از سر تا پا درحال خون ریزی کردن هست دارد سعی می‌کند با تمام وجودش از دختر ترسیده پشت سرش محافظت. و حالا فقط دارد به این فکر می‌کند که. آیا میتونم با این وضعیت از آری محافظت کنم؟
در لحظه که چیزاکی خواست با یک ضربه این مانع دردسر ساز را از بین ببرد... ناگهان در یک ثانیه به حالتی که انگار در صدم ثانیه صد ها نیزه از جنس اسید در بدنش فرو رفته باشد خون از تمام بدنش همانند فواره به برون پاشید.

توگاتا که گمان کرده بود ویلن دیگری آمده است دوباره همانند یک سپر از جنس مهربانی و وفاداری روبه روی آری ایستاد.
توگاتا داشت با ناتوانی جسمی که داشت فقط به این فکر می‌کرد که اینجا چه خبره؟
که همان لحظه استادش در این کار سنجی که از همان ابتدا که وارد این آکادمی شده بود او را آموزش داده بود او را در آغوش کشید. آغوشی پر از احساس امنیت. در آن لحظه بالاخره احساس کرد که در امنیت است.
اما هنوز با اینکه در آغوش قهرمان شب چشم بود. ولی هنوز نگران اون ویلنی بود که با سرعت باور نکردنی در یک چشم بهم زدن چیزاکی را نقش بر زمین کرد.
اما زمانی که چشمش به چهره فرد افتاد. از حیرت و شگفتی چشمانش تا آخرین حد خود باز شد.
توگاتا نمی‌توانست باور کند چنان سریع با یک حرکت چیزاکی را نقش بر زمین کرد که که حتی نوع ضربه ایکه زده بود با چشم دیده نشد. اصلا چطور وارد شد؟
توگاتا آروم سرش را چرخاند یک سوراخ بزرگ رو دیوار قرار گرفته بود. تنها چیزی که در آن لحظه فکرش را مشغول کرده بود آن بود که چطور آنقدر سریع این کار را کرد که زمانی که چیزاکی روی زمین افتاد من صدای شکستگی دیوار را شنیدم؟. فرا تر از سرعت صوت؟ همچین چیزی امکان پذیره؟ چطور. اون...

ایزوکو با چهره ای خفت ناک بالای سر چیزاکی ایستاده بود و با نفرت به او خیره شده بود.
ایزوکو که انگار مطمعن شده بود چیزاکی به هوش نیست. با یک لبخند به سمت دختر بچه که حالا در آغوش قهرمان شب چشم بود برگشت . ماسکش را که از چهرش افتاده بود را دوباره بر روی چهره اش زد. تا مبادا دختر بچه را نترساند.
خواست به سمت آنها برود و از حال لیمیلیون مطلع شود. ولی در همان لحظه زمین همانند چندین سخره تیزه بسیار بزرگ بدن ایزوکو را شکافتند.
این صحنه خوبی برای یک کودک 6 یا 7 ساله نبود. اینکه جولوی چشمانش فردی به سیخ کشیده شود. قرار نیست خاطره زیبایی باشد.
دیدگاه ها (۱۱)

قبل از این که ایزوکو بخواهد حرفش را ادامه دهد باکوگو آغوش گر...

رمان انفجار و امید

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

🎥 دولت می‌توانست برای ۷ میلیون خانوار، زمین ۲۵۰ متری تهیه کن...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

شجاعت در سایه

این موضوع، وزنِ سنگینی را به تنهایی بر دوشِ هر پنج نفر اضافه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط