مادربزرگ جذاب من
(پارت دهم)
ویو راوی:
بعد از حرف شینکا، شوک عظیمی که به هیونجین و فیلیکس وارد شده و درباره مینهو هم میشه گفت اون هم یکم شوکه شده بود ولی خب همونجور که مینهو رو میشناسین قطعا شوکه شدنش رو نشون نمیده و بعد مینهو پوزخندی از روی کمی شوک زد و زمزمهوار گفت
مینهو: اوه…اوه..به ظاهر و قیافت نمیخوره که اینقدر جنگی باشی و همینطور همچین گذشته تاریکی داشته باشی
شینکا کمی اخم کرد ولی لبخندی کج زد و با لبخند گفت
شینکا: اول اینکه مگه از روی ظاهر و قیافه آدم ها رو قضاوت میکنن؟ دوم اینکه این موضوع چیز خیلی بزرگی نیست که بخوایم بگیم بهش گذشته تاریک و اینکه این چیز عادیه هستش تو باید همیشه کسایی که اذیتت میکنن یا آدمای دیگه رو اذیت میکنن اول با حرف و اگه دیدی بازم به حرفت گوش نمیکنن با کتک بنشونی سرجاشون تا یادبگیرن که فقط خودشون نیستن که میتونم بقیه رو اذیت کنن
هیونجین اخم بزرگی کرد و گفت
هیون: باشه باشه فهمیدیم بدتر نکن!!
فیلیکس: هنوزم باورم نمیشه!….اخه میخوره تو توی زمان بچگیت یه خانوم مهربون و گوگولی باشی نه این..
شینکا یکم اخم کرد و ادامه داد
شینکا: خب حالا هرچی من الان گشنمه بیاین برین رستوران غذا بخوریم!
شینکا بدون اهمیت به سه پسر و اون چهارتا پسری که روی مبل داشتن فیلم میدیدن جلو رفت و دست هان رو گرفت و همراه خودش بیرون کشید و قبل اینکه از در بیرون بره گفت
شینکا: شماها نمیخواین بیاین؟
بقیه پسرا آهی کشیدن و از روی مبل بلند شدن و دنبال هان و شینکا رفتن….همین که از خونه رفتن بیرون چان گفت
چان: من ماشین آوردم ماشین بزرگیه ولی خب حداکثر ۸ نفر توش جا میشه و ما ۹ نفریم پس باهم هماهنگ کنید که کی روی پای کی بشینه
بعد این حرف چان خودش وارد ماشین میشه روی صندلی راننده و بعد هم سونگمین کنارش جلو میشینه و جونگین و چانگبین هان هم توی ردیف عقبی و بعد هر ردیف اخر فیلیکس کنار پنجره میشینه و هیونجینم وسط و مینهو هم اون طرف کنار پنجره(امیدوارم بفهمین چی میگم🥲 دیدن توی کاشین های معمولی دو ردیف صندلی هست؟ توی جلو یکی راننده یکی بغل راننده و توی ردیف عقب هم حداکثر یه نفر جا میشن..درسته؟.. و بعد این ماشین یه ردیف سوم داشت…عام..فهمیدین؟)
شینکا با دیدن اینکه جایی براش نمونده اخمی کرد و رفت دم پنجره چان و گفت
شینکا: الان من کجا بشینم؟
چان: باید بری روی پای یکی از اون پسرای ردیف اخر بشینی
شینکا با گیجی پرسید
شینکا: مینهو و هیونجین و فیلیکس رو میگی؟
چان: اره و بنظرم من رو پای هیونجین بشین چون به هرحال خیلی بیشتر از اون دوتا پسر میشناسیشون..
شینکا سر تکون داد و دوباره رفت عقب ماشین و در سمت مینهو رو باز کرد و گفت
شینکا: مینهو یه دقیقه بیا پایین.
مینهو با گیجی پرسید
مینهو: چرا نمیخوام
شینکا: لجبازی نکن یه دقیقه بیا پایین
مینهو اخمی کرد ولی بازم از ماشین پیاده شد و شینکا اومد توی ماشین و رفت روی پاهای هیونجین نشست……
هیونجین از حس اینکه یکی روی پاهای نشسته آهی کوچیک بیرون داد و کمی به جلو خم شد تا ببینه کی رو پاهاش نشسته که با شینکا مواجه شد و شینکا هم به هیونیجن نگاه کرد و گفت
شینکا: چیه هیولا دیدی؟
هیون: چرا رو پاهای من نشستی؟
شینکا: چان گفت
شینکا خیلی ساده جواب داد و به مینهو اشاره کرد و بیاد توی ماشین بشینه و بعد که نشست ماشین شروع به حرکت کرد و پسرا درحال صحبت و بحث درباره اینکه برای شام کجا برن بودن که شینکا که تا الان نظاره کرده بود گفت
شینکا: بنظرم بریم رستوران***(اسم رستوران)
سونگمین: ولی اون رستوران خارج از شهره و خیلی طول میکشه بهش برسیم حدود یکساعت
شینکا: ولی خب غذاش خوشمزست..میصرفه بخوایم بریم
سونگمین میخواست مخالفت کنه که جونگین حرفش رو قطع کرد
جونگین: اره منم موافقم خیلی استیک های خوشمزه ای داده
هان: نوشیدنی هاشم خیلی خوشمزست
فیلیکس: پیتزا هاشم همینطور
و این تعریف های پیدرپی باعث شد سونگمین دیگه نتونه اعتراض کنه و ساکت بمونه و چان هم به سمت اون رستوران حرکت کرد….
(پارت دهم)
#هوانگ
#هیونجین
#فیک
ویو راوی:
بعد از حرف شینکا، شوک عظیمی که به هیونجین و فیلیکس وارد شده و درباره مینهو هم میشه گفت اون هم یکم شوکه شده بود ولی خب همونجور که مینهو رو میشناسین قطعا شوکه شدنش رو نشون نمیده و بعد مینهو پوزخندی از روی کمی شوک زد و زمزمهوار گفت
مینهو: اوه…اوه..به ظاهر و قیافت نمیخوره که اینقدر جنگی باشی و همینطور همچین گذشته تاریکی داشته باشی
شینکا کمی اخم کرد ولی لبخندی کج زد و با لبخند گفت
شینکا: اول اینکه مگه از روی ظاهر و قیافه آدم ها رو قضاوت میکنن؟ دوم اینکه این موضوع چیز خیلی بزرگی نیست که بخوایم بگیم بهش گذشته تاریک و اینکه این چیز عادیه هستش تو باید همیشه کسایی که اذیتت میکنن یا آدمای دیگه رو اذیت میکنن اول با حرف و اگه دیدی بازم به حرفت گوش نمیکنن با کتک بنشونی سرجاشون تا یادبگیرن که فقط خودشون نیستن که میتونم بقیه رو اذیت کنن
هیونجین اخم بزرگی کرد و گفت
هیون: باشه باشه فهمیدیم بدتر نکن!!
فیلیکس: هنوزم باورم نمیشه!….اخه میخوره تو توی زمان بچگیت یه خانوم مهربون و گوگولی باشی نه این..
شینکا یکم اخم کرد و ادامه داد
شینکا: خب حالا هرچی من الان گشنمه بیاین برین رستوران غذا بخوریم!
شینکا بدون اهمیت به سه پسر و اون چهارتا پسری که روی مبل داشتن فیلم میدیدن جلو رفت و دست هان رو گرفت و همراه خودش بیرون کشید و قبل اینکه از در بیرون بره گفت
شینکا: شماها نمیخواین بیاین؟
بقیه پسرا آهی کشیدن و از روی مبل بلند شدن و دنبال هان و شینکا رفتن….همین که از خونه رفتن بیرون چان گفت
چان: من ماشین آوردم ماشین بزرگیه ولی خب حداکثر ۸ نفر توش جا میشه و ما ۹ نفریم پس باهم هماهنگ کنید که کی روی پای کی بشینه
بعد این حرف چان خودش وارد ماشین میشه روی صندلی راننده و بعد هم سونگمین کنارش جلو میشینه و جونگین و چانگبین هان هم توی ردیف عقبی و بعد هر ردیف اخر فیلیکس کنار پنجره میشینه و هیونجینم وسط و مینهو هم اون طرف کنار پنجره(امیدوارم بفهمین چی میگم🥲 دیدن توی کاشین های معمولی دو ردیف صندلی هست؟ توی جلو یکی راننده یکی بغل راننده و توی ردیف عقب هم حداکثر یه نفر جا میشن..درسته؟.. و بعد این ماشین یه ردیف سوم داشت…عام..فهمیدین؟)
شینکا با دیدن اینکه جایی براش نمونده اخمی کرد و رفت دم پنجره چان و گفت
شینکا: الان من کجا بشینم؟
چان: باید بری روی پای یکی از اون پسرای ردیف اخر بشینی
شینکا با گیجی پرسید
شینکا: مینهو و هیونجین و فیلیکس رو میگی؟
چان: اره و بنظرم من رو پای هیونجین بشین چون به هرحال خیلی بیشتر از اون دوتا پسر میشناسیشون..
شینکا سر تکون داد و دوباره رفت عقب ماشین و در سمت مینهو رو باز کرد و گفت
شینکا: مینهو یه دقیقه بیا پایین.
مینهو با گیجی پرسید
مینهو: چرا نمیخوام
شینکا: لجبازی نکن یه دقیقه بیا پایین
مینهو اخمی کرد ولی بازم از ماشین پیاده شد و شینکا اومد توی ماشین و رفت روی پاهای هیونجین نشست……
هیونجین از حس اینکه یکی روی پاهای نشسته آهی کوچیک بیرون داد و کمی به جلو خم شد تا ببینه کی رو پاهاش نشسته که با شینکا مواجه شد و شینکا هم به هیونیجن نگاه کرد و گفت
شینکا: چیه هیولا دیدی؟
هیون: چرا رو پاهای من نشستی؟
شینکا: چان گفت
شینکا خیلی ساده جواب داد و به مینهو اشاره کرد و بیاد توی ماشین بشینه و بعد که نشست ماشین شروع به حرکت کرد و پسرا درحال صحبت و بحث درباره اینکه برای شام کجا برن بودن که شینکا که تا الان نظاره کرده بود گفت
شینکا: بنظرم بریم رستوران***(اسم رستوران)
سونگمین: ولی اون رستوران خارج از شهره و خیلی طول میکشه بهش برسیم حدود یکساعت
شینکا: ولی خب غذاش خوشمزست..میصرفه بخوایم بریم
سونگمین میخواست مخالفت کنه که جونگین حرفش رو قطع کرد
جونگین: اره منم موافقم خیلی استیک های خوشمزه ای داده
هان: نوشیدنی هاشم خیلی خوشمزست
فیلیکس: پیتزا هاشم همینطور
و این تعریف های پیدرپی باعث شد سونگمین دیگه نتونه اعتراض کنه و ساکت بمونه و چان هم به سمت اون رستوران حرکت کرد….
(پارت دهم)
#هوانگ
#هیونجین
#فیک
- ۳۱.۲k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط