گفتم اندر محنت و خواری مرا 

گفتم اندر محنت و خواری مرا 
چون ببینی نیز نگذاری مرا
بعد از آن معلوم من شد کان حدیث
دست ندهد جز به دشواری مرا
از می عشقت چنان مستم که نیست
تا قیامت روی هشیاری مرا
گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست
دل تو را باد و جگرخواری مرا
از تو نتوانم که فریاد آورم
زآنکه در فریاد می‌ناری مرا
گر بنالم زیر بار عشق تو
بار بفزایی به سر باری مرا
گر زمن بیزار گردد هرچه هست
نیست از تو روی بیزاری مرا
از من بیچاره بیزاری مکن
چون همی بینی بدین زاری مرا
گفته بودی کاخرت یاری دهم
چون بمردم کی دهی یاری مرا
پرده بردار و دل من شاد کن
در غم خود تا به کی داری مرا
چبود از بهر سگان کوی خویش
خاک کوی خویش انگاری مرا
مدتی خون خوردم و راهم نبود
نیست استعداد بیزاری مرا
نی غلط گفتم که دل خاکی شدی
گر نبودی از تو دلداری مرا
مانع خود هم منم در راه خویش
تا کی از عطار و عطاری مرا
دیدگاه ها (۲)

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از ...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

سوئد و سوئیس و فنلاند نیست بازی های تنیس تهران است جمهوری اس...

گر بنالم زیر بار #عشق تو بار بفزایی به سر باری مرا گفته بود...

جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیستسوگند خورم من که بجای تو ...

🍒🌱جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیستسوگند خورم من که بجای ت...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط