شرطا: 120 لایک 80 کامنت 30 بازنشر
#disguise
#دیسگایز
#Part_15
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
**(پرش زمانی: صبح)**
صبح که میرسه… انگار یهدفعه همه چی عوض میشه، ولی عوض شدنِ دنیا هیچ ربطی به حالِ بورا نداره.
بورا روی تخت دو نفره چشمهاش رو باز میکنه. یه ثانیه فقط نگاه میکنه، انگار نمیدونه کجاست یا امروز باید چه طوری “ادامه بده”.
بعد که چشمهاش بیشتر تمرکز میکنه، لباس راحتیِ ساتن رو میبینه: مشکی… با طرحهای ریز خرگوش که رو صورتش نمیافته ولی تهِ دلش یه جور تناقض قشنگ درست میکنه. قشنگ از اون مدل که آدم بخندش میگیره ولی تهش یه حس تلخ تهنشین میشه.
آروم بلند میشه. گیجِ گیجِ… نه اینکه فقط از خواب بیدار شده باشه. بیشتر شبیه اینه که هنوز ذره ذرهی شب، داره میچسبه به ذهنش.
تو فکرش، یه سری صحنهها تند و بریده میاد و میره:
طناب… اون لحظهای که دنیا کلاً کند میشه.
و بعدش… صدای عمویش، دستهاش، کشیده شدنش به سمتِ “نه”.
هنوز هم مزهی ترس توی حلقش هست. حتی اگه اشکی هم نیومده باشه.
ولی بوی قهوه و صبحانه… مغزش رو میکُشه تو واقعیت.
همون بوی ساده و گرم که میگه: «آره… زندگی هم هست. حتی وقتی شب، کارِ خودش رو کرده.»
بورا یکم مکث میکنه، بعد خودش رو میکشه بالا و راه میافته سمت آشپزخونه.
توی کل عمارت، خورشید پخش شده. نورش ریخته توی راهروها، روی دیوارها، حتی روی گوشههایی که شب قبلش تاریک بودن. گنجشکها هم از توی باغ سر و صدا راه میندازن—یه سر و صدای ریز و بیخیال، انگار هیچ خبری از زیرزمین نیست، انگار هیچ طنابی وجود نداشته…
بورا که میرسه جلوی آشپزخونه، درِ نیمه باز رو میپوشونه با نگاهش.
جونگکوک رو میبینه.
بدون تیشرت.
ایستاده کنار اجاق، انگار اصلاً قرار نبوده شبِ قبل “مرگ” یکی از اعضای خانوادهشون باشه. حرکتهاش آرومه، خسته نیست، هیجانِ دیوانهوار هم نداره. فقط یه آدم… که داره صبحانه درست میکنه. همون جور که باید.
بورا یه قدم عقب میره و پشتِ در میایسته. دستش ناخودآگاه روی چارچوب میمونه، انگار بدنش مطمئن نیست باید جلو بره یا نه.
اون از روی شونههای پهن جونگکوک، غذا رو نگاه میکنه. بخار میاد بالا. بوی چیزی که توی تابه سِر میزنه، داره میپیچه… و همزمان مغزش دنبال همون تهمایهی شب میگرده که پیدا نمیشه.
یه لحظه… یه لحظهای که حتی خودش هم نمیفهمه چرا اینو میگه، دهانش باز میشه:
(چی داری درست میکنی؟!)
جونگکوک سرش رو برمیگردونه. همون مدلِ نگاهِ آروم… ولی پشتش یک چیزی هست: نگرانیش.
بعد با یه لقب قشنگ، روبه بورا حرف میزنه. لحنش طوریه که انگار داره عمداً توی هوا، “امنیت” میسازه:
- «اوه... بیدار شدی، پریزاده؟! دارم صبحونه درست میکنم، …پنیک با شکلات....عام.....»
مکث میکنه، بعد همونطور که برمیگرده سر کارش، ادامه میده:
- «گفتم اگه بیدار شدی، حداقل بذار یه چیزی توی معدهت جا خوش کنه. که یادت نره هنوز صبح هم هست.»
بورا لبش رو میگزه. هیچ حرفی نمیزنه، فقط نگاهش میچرخه بین صورت جونگکوک و غذا.
بعد یه ذره صداش آروم میشه—نه از سرِ خوب بودن حالش… بیشتر از سرِ اینکه نمیدونه با چی باید شروع کنه:
- «تو… چرا اینقدر… صبح زود؟»
جونگکوک یه لبخند کوچیک میزنه، همون لبخندِ کمحرفها. بعد میگه:
- «چون دیشب، فکر میکردم ممکنه دوباره…»
جمله رو نمیکشه کامل. فقط فضا رو با نگاهش پر میکنه. با همون نگاهش که میگه: «نمیخوام دیگه هیچ وقت از دستت بدم.»
بورا نمیدونه باید چی جواب بده. فقط سرش رو یه کم پایین میاندازه و میفهمه که حتی اگه دلش از همه چی بگیره، این بو… این نور… این صحنه… هنوز داره نفس میکشه.
**(پرش زمانی: شب)**
و همینجا… شب دوباره میرسه.
وقتی عمارت آروم میشه، وقتی صداها میرن توی خودشون، وقتی تاریکی خودش رو میکشه روی پردهها.
جونگکوک دوباره راه میافته سمت اتاق بورا…
#دیسگایز
#Part_15
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
**(پرش زمانی: صبح)**
صبح که میرسه… انگار یهدفعه همه چی عوض میشه، ولی عوض شدنِ دنیا هیچ ربطی به حالِ بورا نداره.
بورا روی تخت دو نفره چشمهاش رو باز میکنه. یه ثانیه فقط نگاه میکنه، انگار نمیدونه کجاست یا امروز باید چه طوری “ادامه بده”.
بعد که چشمهاش بیشتر تمرکز میکنه، لباس راحتیِ ساتن رو میبینه: مشکی… با طرحهای ریز خرگوش که رو صورتش نمیافته ولی تهِ دلش یه جور تناقض قشنگ درست میکنه. قشنگ از اون مدل که آدم بخندش میگیره ولی تهش یه حس تلخ تهنشین میشه.
آروم بلند میشه. گیجِ گیجِ… نه اینکه فقط از خواب بیدار شده باشه. بیشتر شبیه اینه که هنوز ذره ذرهی شب، داره میچسبه به ذهنش.
تو فکرش، یه سری صحنهها تند و بریده میاد و میره:
طناب… اون لحظهای که دنیا کلاً کند میشه.
و بعدش… صدای عمویش، دستهاش، کشیده شدنش به سمتِ “نه”.
هنوز هم مزهی ترس توی حلقش هست. حتی اگه اشکی هم نیومده باشه.
ولی بوی قهوه و صبحانه… مغزش رو میکُشه تو واقعیت.
همون بوی ساده و گرم که میگه: «آره… زندگی هم هست. حتی وقتی شب، کارِ خودش رو کرده.»
بورا یکم مکث میکنه، بعد خودش رو میکشه بالا و راه میافته سمت آشپزخونه.
توی کل عمارت، خورشید پخش شده. نورش ریخته توی راهروها، روی دیوارها، حتی روی گوشههایی که شب قبلش تاریک بودن. گنجشکها هم از توی باغ سر و صدا راه میندازن—یه سر و صدای ریز و بیخیال، انگار هیچ خبری از زیرزمین نیست، انگار هیچ طنابی وجود نداشته…
بورا که میرسه جلوی آشپزخونه، درِ نیمه باز رو میپوشونه با نگاهش.
جونگکوک رو میبینه.
بدون تیشرت.
ایستاده کنار اجاق، انگار اصلاً قرار نبوده شبِ قبل “مرگ” یکی از اعضای خانوادهشون باشه. حرکتهاش آرومه، خسته نیست، هیجانِ دیوانهوار هم نداره. فقط یه آدم… که داره صبحانه درست میکنه. همون جور که باید.
بورا یه قدم عقب میره و پشتِ در میایسته. دستش ناخودآگاه روی چارچوب میمونه، انگار بدنش مطمئن نیست باید جلو بره یا نه.
اون از روی شونههای پهن جونگکوک، غذا رو نگاه میکنه. بخار میاد بالا. بوی چیزی که توی تابه سِر میزنه، داره میپیچه… و همزمان مغزش دنبال همون تهمایهی شب میگرده که پیدا نمیشه.
یه لحظه… یه لحظهای که حتی خودش هم نمیفهمه چرا اینو میگه، دهانش باز میشه:
(چی داری درست میکنی؟!)
جونگکوک سرش رو برمیگردونه. همون مدلِ نگاهِ آروم… ولی پشتش یک چیزی هست: نگرانیش.
بعد با یه لقب قشنگ، روبه بورا حرف میزنه. لحنش طوریه که انگار داره عمداً توی هوا، “امنیت” میسازه:
- «اوه... بیدار شدی، پریزاده؟! دارم صبحونه درست میکنم، …پنیک با شکلات....عام.....»
مکث میکنه، بعد همونطور که برمیگرده سر کارش، ادامه میده:
- «گفتم اگه بیدار شدی، حداقل بذار یه چیزی توی معدهت جا خوش کنه. که یادت نره هنوز صبح هم هست.»
بورا لبش رو میگزه. هیچ حرفی نمیزنه، فقط نگاهش میچرخه بین صورت جونگکوک و غذا.
بعد یه ذره صداش آروم میشه—نه از سرِ خوب بودن حالش… بیشتر از سرِ اینکه نمیدونه با چی باید شروع کنه:
- «تو… چرا اینقدر… صبح زود؟»
جونگکوک یه لبخند کوچیک میزنه، همون لبخندِ کمحرفها. بعد میگه:
- «چون دیشب، فکر میکردم ممکنه دوباره…»
جمله رو نمیکشه کامل. فقط فضا رو با نگاهش پر میکنه. با همون نگاهش که میگه: «نمیخوام دیگه هیچ وقت از دستت بدم.»
بورا نمیدونه باید چی جواب بده. فقط سرش رو یه کم پایین میاندازه و میفهمه که حتی اگه دلش از همه چی بگیره، این بو… این نور… این صحنه… هنوز داره نفس میکشه.
**(پرش زمانی: شب)**
و همینجا… شب دوباره میرسه.
وقتی عمارت آروم میشه، وقتی صداها میرن توی خودشون، وقتی تاریکی خودش رو میکشه روی پردهها.
جونگکوک دوباره راه میافته سمت اتاق بورا…
- ۱۱.۶k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط