وقتی باران می بارید p37
نفسمو کلافه بیرون دادم...سوالی بود ک بعد از کلی کلنجار با خودن هنوز جوابشو پیدا نکردم
_ نمیدونم راشل..واقعا نمیدونم...از یه طرف باید بفرستمش دادسرا از یه طرف هم دلم راضی نمیشه ۴۰ سال حبس بکشه
_ حق داری ، درکت میکنم سخته
به چشماش زل زدم:
_ تو میگی چیکار کنم...اگه بخوام نجاتش بدم باید چیکار کنم
خنده ای کرد و رفت پشت میزش نشست..ب تقلید ازش منم رو صندلی مقابلش نشستم
_ باورم نمیشه سرهنگ مین با اون همه دبدبه و کپکپه حالا نمیدونه چیکار کنه....راستشو بخوای تنها راهی ک الان ب ذهنم میرسه اینه ک بمیره
چشام گرد شد:
_ بمیره؟؟..من میگم نمیخوام حبس بکشه بعد تو میگی بکشمش..دیوونع شدی؟؟!
_ وایسا بابا..نمیزاری من حرف بزنم...خوب گوش کن ببین چی میگم ونوس باید خودشو ب مرگ بزنه...جوری باید صحنه سازی بکنیم ک همه باور کنن مرده..حتی من هم میتونم مرگشو تایید کنم...توی پروندش هم مینویسی متهم در حین شکنجه جان داد
چند دیقه رفتم تو فکر.
ایده خوبی بود...فقط باید زمان و ساعت مشخص واسش تعیین کنم ....بهتره شب باشه که وقتی از زندان انتقالش میدیم کسی متوجه نشه
لبخند مرموزی زدم:
_ ممنون راشل کمک بزرگی بهم کردی
لبخند گرمی زد
اما از این فاصله هم میشد فهمید غم تو چشماش شناوره
از اتاق پرستاری ک زدم بیرون یکی از سربازا سریع اومد سمتم:
_ سرهنگ یه فیلم از یه شماره ناشناس دریافت کردیم باید حتما ببینیدش
تند خودمو ب دفتر رسوندم...مسئول دفتر فیلم رو پلی کرد
_ نمیدونم راشل..واقعا نمیدونم...از یه طرف باید بفرستمش دادسرا از یه طرف هم دلم راضی نمیشه ۴۰ سال حبس بکشه
_ حق داری ، درکت میکنم سخته
به چشماش زل زدم:
_ تو میگی چیکار کنم...اگه بخوام نجاتش بدم باید چیکار کنم
خنده ای کرد و رفت پشت میزش نشست..ب تقلید ازش منم رو صندلی مقابلش نشستم
_ باورم نمیشه سرهنگ مین با اون همه دبدبه و کپکپه حالا نمیدونه چیکار کنه....راستشو بخوای تنها راهی ک الان ب ذهنم میرسه اینه ک بمیره
چشام گرد شد:
_ بمیره؟؟..من میگم نمیخوام حبس بکشه بعد تو میگی بکشمش..دیوونع شدی؟؟!
_ وایسا بابا..نمیزاری من حرف بزنم...خوب گوش کن ببین چی میگم ونوس باید خودشو ب مرگ بزنه...جوری باید صحنه سازی بکنیم ک همه باور کنن مرده..حتی من هم میتونم مرگشو تایید کنم...توی پروندش هم مینویسی متهم در حین شکنجه جان داد
چند دیقه رفتم تو فکر.
ایده خوبی بود...فقط باید زمان و ساعت مشخص واسش تعیین کنم ....بهتره شب باشه که وقتی از زندان انتقالش میدیم کسی متوجه نشه
لبخند مرموزی زدم:
_ ممنون راشل کمک بزرگی بهم کردی
لبخند گرمی زد
اما از این فاصله هم میشد فهمید غم تو چشماش شناوره
از اتاق پرستاری ک زدم بیرون یکی از سربازا سریع اومد سمتم:
_ سرهنگ یه فیلم از یه شماره ناشناس دریافت کردیم باید حتما ببینیدش
تند خودمو ب دفتر رسوندم...مسئول دفتر فیلم رو پلی کرد
- ۱۶.۷k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط