رمان عشق ممنوع

پارت ۲

رفتیم به سمت اتاق کار پدرم

در بست و آمد روبه روم وایساد

& ات من نمیخوام ناراحتت کنم دخترم ولی ما باید این وصلت رو آنجام بدیم چون اونوقت خانواده ها قوی میشن میفهمی دخترکم

+ ولی من نمیخوام ازدواج کنمممم

& اتتت
همین ک گفتن برو تو اتاقت و لباس درست و حسابی بپوش و بیا پایین

با گریه رفتم تو اتاقم و یه شلوار فول بک آبی و یه کراپ کرمی پوشیدم و آمد پایین


جگکوک::

امروز پدرم بهم گفت ک وقتش رسیده و باید برای قوی کردن خانواده و باند با دختر آقای پارک ازدواج کنم و تهیونگ با خواهر کوچیک اون دختر

مطمئن بودم از اون دخترای جلفه آن چون از آمریکا آمدن معلومه چین

رفتم حاضر شدم و همراه مادر و پدر و تهیونگ رفتیم به خونه آقای پارک


آمدن استقالبمون و استقبال گرمی داشتن

رفتیم نشستیم ک یه دختر با یه لباس جذب و کوتاه و آرایش غلظ آمد و قهوه داد

شبیه هر.زه ها بود

ک از مادرم پرسیدم کیه ک با چیزی ک گفت دنیا رو سرم خراب شدددد

یعنی چیییی من باید با این دختر هر.زه ازدواج کنم امکان نداره نه نمیشههههه نباید بشه


تو همین فکرا بودم ک یه دخترا خیلی زیبا و کیوت از پله ها آمد پایین انگار متوجه ما نشد ولی خیلی ازش خوشم آمد دختر زیبایی بود

رفت به سمت آشپز خونه ک آقای پارک عذر خواهی کرد و گفت ک گیج خواب بوده و متوجه نشده

بعد از ۱۰ دقیقه ک خانواده ها حرف می‌زدند اون دختر آمد ک برگرده تو اتاقش ک آقای پارک


با یه سرفه توجه اش رو جلب کرد به طرف ما نگاه مرد و شک شده و هول کرد

قهوه اش رو گذاشت رو میز و آمد طرف ما

بعد از حرف های خانواده اسم اون دختر ک فهمیده بودن ات مخالفت کرد و رفت تو اتاق پدرش

یعنی این دختر قرار زن تهیونگ شههههه نمیزارم نباید بشه من حاضر نیستم با این هر.زه ازدواج کنم


دم گوش مادرم گفتم ک اگه اجازه بدید من با ات ازدواج کنم ن با آنیلا
ک اون دختر شروع کردم به گریه کردن خانم پارک هم گفتن ک آقای پارک بیاد و درمورد این موضوع نظر بده ک

آقای پارک آمد ولی دخترش کنارش نبود


وقتی قضیه رو فهمید چیزی نگفت و موافقت کرد

بعد ۱۰ مین

اون دختر از پله ها آمد پایین اما با یه لباس دیگه ک خیلی جذاب بود

به ات گفتن ک با جنگکوک قراره ازدواج کنه و سرش و انداخت پایین و جیزی نگفت

نمیدونم پدرش چی بهش گفته بود ک مخالفت نکرد
دیدگاه ها (۱)

Last leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۴۶ 𓆪 🖤🥀جیمین با عصبانیت وارد عمارت شد.جیمین: تمام افر...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.2 (روایت از زبان ن...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

پنهان عشق

dark life = 44صبح روز بعد، ات با حس خوبی از خواب بیدار شد. آ...

{عشق بی پایان}پارت:۳ات بغض کرد+چرا میخندی؟(بغض)_ببخشید برو ا...

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

#برادر ناتنی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط