در تاریکیِ مطلقِ چشمانت،
در تاریکیِ مطلقِ چشمانت،
ستارهی امیدی نیست.
من این تاریکیِ بیکرانه را در آغوش میکشم،
چرا که روشناییِ دروغینِ دگران،
مرا بیشتر میآزارد.
در این ظلمتِ محض،
من به وحدانیتِ درد دست مییابم و
با خدایِ زخمهایم، همآواز میشوم.
تو همان جلّادِ مهربانی هستی
که با نوازشِ تیغِ نگاهت،
پوستِ وجودم را میکَنی و
از خونِ رگهایم، شرابِ وصال میسازی.
چه لذّتی بالاتر از این که به دستِ تو،
قطعهقطعه شوم؟
ستارهی امیدی نیست.
من این تاریکیِ بیکرانه را در آغوش میکشم،
چرا که روشناییِ دروغینِ دگران،
مرا بیشتر میآزارد.
در این ظلمتِ محض،
من به وحدانیتِ درد دست مییابم و
با خدایِ زخمهایم، همآواز میشوم.
تو همان جلّادِ مهربانی هستی
که با نوازشِ تیغِ نگاهت،
پوستِ وجودم را میکَنی و
از خونِ رگهایم، شرابِ وصال میسازی.
چه لذّتی بالاتر از این که به دستِ تو،
قطعهقطعه شوم؟
- ۳۸.۷k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط