𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶
_بخش پنجم_
جولیت_
جایی میرویم که نمیشناسم و اتفاقاتی میافتد که نمیشنوم.فقط میخواهم فرصت پیش بیاید که فرار کنم.موقعیت خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم پیش میآید.به سوالات سوروس جواب های سر بالا میدهم و از تلفن مغازه ای با مکس قرار میگذارم.وقتی میرسم نگرانی ناگهان در نگاهش میدود میایستد و وراندازم میکند"چیشده؟!"
"بابام"
"بابات چی؟!"
"بابام قبل از مرگش بهم چندتا یادگاری داد"
ناباورانه به من زل میزند دست به موهایم میکشد و آنها را پشت گوشم میزند پلک میزند.انگار چیز غیرطبیعی ای دیده"چطور انقد قوی بودی؟"
چه حرف عجیبی.لبخند میزنم.مکس دستم هایم را میگیرد"دیگه هیچوقت از توبیاس حرف نمیزنیم.مرده.تموم شد."
سر تکان میدهم"باشه"
دست هایش را باز میکند"بیا اینجا"
میروم توی آغوشش.گرم امن و تمام نشدنی.چقدر خوشبختم.
"فول بده هیچوقت ولم نکنی"
"مزخرف نگو.چرا باید ولت کنم؟"
"چمیدونم مکس.هرچی"
"فعلاً میخوایم بریم یه جایی"
سرم را از آغوشش بیرون میآورم"کجا؟"
"دیگه اونش با من.تو فقط بیا"
"بهت اعتماد ندارم اسمیت"
با چشمان گرد نگاهم میکند"واقعاً؟"
سرتکان میدهم "خب باشه دارم.ولی بهم بگو"
لبخند می زند"قول میدم خوش بگذره عزیزم.به من اعتماد کن"
سر تکان میدهم"اگه بهم خوش نگذره دیگه باهات هیچ جا نمیآم!"
سر تکان میدهد"قبوله"
با خودش ماشین آورده.سوار میشویم و مسیر جایی که میگفت را در پیش میگیریم.حین رانندگی با من حرف میزند.حرف های روزمره،نه درباره توبیاس.از او هیچی نمیگوید.به جای دره مانندی میرسیم پیاده میشود با ژست جنتلمن طوری در را برایم باز میکند.
"بپر پایین"
"اینجا؟"
"آره دیگه!"
میروم پایین.شب سردی ست.او دوباره برمیگردد سمت ماشین.گرگ و میش غروب واقعاً زیبا و دوست داشتنی است.آبی پررنگ شبانه و نارنجی بیجان غروب درهمآمیختهند و یک ترکیب رویایی ساخته اند.دست مکس روی شانه ام مینشیند و آرام برمیگردم سمت او.
دوتا جارو توی دستش است
عقب میروم"به هیچ وجه مکس!"
مچ دستم را میگیرد."بهم اعتماد کن جولی.من مراقبتم"
"من بلد نیستم برونمش مکس.هیچوقت هم یاد نگرفتم.سوروس هم نتونست یادم بده!"
سر تکان میدهد"اون یکم بیحوصله ست.ولی من الان اینجام و میخوام تو این لذت رو درک کنی.و تا قیامت هم برای یاددادنش بهت وقت دارم"
ناگهان دلم میخواهد یاد بگیرم.میخواهم بازهم امتحان کنم"باشه مکس.انجامش بدیم"
خیلی سریع گوشه چشمم را میبوسد"دختر خودمه!"
لبخندم را میخورم"خیلی خب دیگه زبون نریز."
یکی از جارو ها را به دستم میدهد. سفت و محکم است.با جاروی خودش کمی دورتر میایستد"نگهش دار و آروم بشین"
سر تکان میدهم و کاری که گفت را میکنم"سعی کن زاویه جارو با زمین از جهت مثبت شصت تا شصت و پنج باشه"
بازهم کاری گفت را انجام میدهم
"حالا فکر کن که بدنت یه عضو جدید داره.فرض کن جارو هم بخشی از توعه و تو به عنوان یه کار روزمره داری پرواز میکنی"
چشمانم را میبندم و سعی میکنم کاری که گفت را انجام بدهم.تمام حواسم را جمع میکنم.این بار که چشم باز میکنم وسط زمین و آسمانم.جیغ میکشم"این لعنتی چطوری میشینه؟"
صدای مکس را میشنوم"تو یه پرنده ای.بالهات رو ببند و فرود بیا"
دوباره فریاد میزنم"نمیتونم تمرکز کنم...این خیلی بلنده!"
دوباره جواب میدهد"به بلندی نگاه نکن.به خودت نگاه کن.به خودت وجارویی که بخشی از توعه."
"نمیتونم!داره کنترلش از دستم درمیره!"
"پس خودتو نجات بده.من نمیام دنبالت"
"مکس لعنت بهت کمک!"
ناگهان جارو میچرخد و من در یک چشم به هم زدن درحال سقوطم.نمیتوانم جیغ بکشم.لب هایم تکان نمیخورد.نمیتوانم از چوبدستی استفاده کنم.دست هایم تکان نمیخورد.نمیتوانم...در ورطه بی پایان تاریکی شناور میشوم و حس میکنم قلبم مدتیست که نمیزند.شاید هم صدایش را نمیشنوم.حس میکنم فلج شده ام.اعضای بدنم مثل پلاستیک خشک شده نمیتوانم تکان بخورم.ناگهان در آغوش کسی فرو میروم و از سقوط نجات پیدا میکنم
_بخش پنجم_
جولیت_
جایی میرویم که نمیشناسم و اتفاقاتی میافتد که نمیشنوم.فقط میخواهم فرصت پیش بیاید که فرار کنم.موقعیت خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم پیش میآید.به سوالات سوروس جواب های سر بالا میدهم و از تلفن مغازه ای با مکس قرار میگذارم.وقتی میرسم نگرانی ناگهان در نگاهش میدود میایستد و وراندازم میکند"چیشده؟!"
"بابام"
"بابات چی؟!"
"بابام قبل از مرگش بهم چندتا یادگاری داد"
ناباورانه به من زل میزند دست به موهایم میکشد و آنها را پشت گوشم میزند پلک میزند.انگار چیز غیرطبیعی ای دیده"چطور انقد قوی بودی؟"
چه حرف عجیبی.لبخند میزنم.مکس دستم هایم را میگیرد"دیگه هیچوقت از توبیاس حرف نمیزنیم.مرده.تموم شد."
سر تکان میدهم"باشه"
دست هایش را باز میکند"بیا اینجا"
میروم توی آغوشش.گرم امن و تمام نشدنی.چقدر خوشبختم.
"فول بده هیچوقت ولم نکنی"
"مزخرف نگو.چرا باید ولت کنم؟"
"چمیدونم مکس.هرچی"
"فعلاً میخوایم بریم یه جایی"
سرم را از آغوشش بیرون میآورم"کجا؟"
"دیگه اونش با من.تو فقط بیا"
"بهت اعتماد ندارم اسمیت"
با چشمان گرد نگاهم میکند"واقعاً؟"
سرتکان میدهم "خب باشه دارم.ولی بهم بگو"
لبخند می زند"قول میدم خوش بگذره عزیزم.به من اعتماد کن"
سر تکان میدهم"اگه بهم خوش نگذره دیگه باهات هیچ جا نمیآم!"
سر تکان میدهد"قبوله"
با خودش ماشین آورده.سوار میشویم و مسیر جایی که میگفت را در پیش میگیریم.حین رانندگی با من حرف میزند.حرف های روزمره،نه درباره توبیاس.از او هیچی نمیگوید.به جای دره مانندی میرسیم پیاده میشود با ژست جنتلمن طوری در را برایم باز میکند.
"بپر پایین"
"اینجا؟"
"آره دیگه!"
میروم پایین.شب سردی ست.او دوباره برمیگردد سمت ماشین.گرگ و میش غروب واقعاً زیبا و دوست داشتنی است.آبی پررنگ شبانه و نارنجی بیجان غروب درهمآمیختهند و یک ترکیب رویایی ساخته اند.دست مکس روی شانه ام مینشیند و آرام برمیگردم سمت او.
دوتا جارو توی دستش است
عقب میروم"به هیچ وجه مکس!"
مچ دستم را میگیرد."بهم اعتماد کن جولی.من مراقبتم"
"من بلد نیستم برونمش مکس.هیچوقت هم یاد نگرفتم.سوروس هم نتونست یادم بده!"
سر تکان میدهد"اون یکم بیحوصله ست.ولی من الان اینجام و میخوام تو این لذت رو درک کنی.و تا قیامت هم برای یاددادنش بهت وقت دارم"
ناگهان دلم میخواهد یاد بگیرم.میخواهم بازهم امتحان کنم"باشه مکس.انجامش بدیم"
خیلی سریع گوشه چشمم را میبوسد"دختر خودمه!"
لبخندم را میخورم"خیلی خب دیگه زبون نریز."
یکی از جارو ها را به دستم میدهد. سفت و محکم است.با جاروی خودش کمی دورتر میایستد"نگهش دار و آروم بشین"
سر تکان میدهم و کاری که گفت را میکنم"سعی کن زاویه جارو با زمین از جهت مثبت شصت تا شصت و پنج باشه"
بازهم کاری گفت را انجام میدهم
"حالا فکر کن که بدنت یه عضو جدید داره.فرض کن جارو هم بخشی از توعه و تو به عنوان یه کار روزمره داری پرواز میکنی"
چشمانم را میبندم و سعی میکنم کاری که گفت را انجام بدهم.تمام حواسم را جمع میکنم.این بار که چشم باز میکنم وسط زمین و آسمانم.جیغ میکشم"این لعنتی چطوری میشینه؟"
صدای مکس را میشنوم"تو یه پرنده ای.بالهات رو ببند و فرود بیا"
دوباره فریاد میزنم"نمیتونم تمرکز کنم...این خیلی بلنده!"
دوباره جواب میدهد"به بلندی نگاه نکن.به خودت نگاه کن.به خودت وجارویی که بخشی از توعه."
"نمیتونم!داره کنترلش از دستم درمیره!"
"پس خودتو نجات بده.من نمیام دنبالت"
"مکس لعنت بهت کمک!"
ناگهان جارو میچرخد و من در یک چشم به هم زدن درحال سقوطم.نمیتوانم جیغ بکشم.لب هایم تکان نمیخورد.نمیتوانم از چوبدستی استفاده کنم.دست هایم تکان نمیخورد.نمیتوانم...در ورطه بی پایان تاریکی شناور میشوم و حس میکنم قلبم مدتیست که نمیزند.شاید هم صدایش را نمیشنوم.حس میکنم فلج شده ام.اعضای بدنم مثل پلاستیک خشک شده نمیتوانم تکان بخورم.ناگهان در آغوش کسی فرو میروم و از سقوط نجات پیدا میکنم
- ۷۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط