{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعله

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعله

لرزش زمین بند آمد، اما نه از سرِ آرامش، بلکه از شدتِ فروپاشی. سنگ‌های سقف، مثل دندان‌های غول‌آسا، به سمت سرم می‌باریدند.

در میانه‌ی آن آشوب، من نامه را بیرون کشیدم. کاغذ، خشک و ترد بود، انگار سال‌ها در تاریکیِ مطلق منتظر این لحظه مانده بود. با دستانی لرزان، آن را باز کردم. فقط یک جمله در آن نوشته شده بود:
*«نور، تنها زمانی می‌درخشد که تاریکی، از خود می‌گذرد.»*

ناگهان همه چیز مثل یک تصویرِ کند شد.
سایه با نگاهی که از ترس و عشق لبریز بود، به سمت من دوید تا زیر آوار برود و مرا نجات دهد.
و جیمینِ توی قفس، با چشم‌هایی که حالا کاملاً به رنگ خون درآمده بود، با فریادی که لرزه بر اندام زمین می‌انداخت، سعی می‌کرد زنجیرها را با دندان‌هایش پاره کند.

من نباید انتخاب می‌کردم که کدوم رو نجات بدم. من باید انتخاب می‌کردم که **«خودم»** رو نجات بدم.

با تمام توان، به سمت مشعل آبی دویدم. شعله‌ها مثل یک موجود زنده به سمت من آمدند. در لحظه‌ای که سنگ بزرگی از سقف به سمت من سقوط کرد، من کلید برنزی را نه به سمت قفس، و نه به سمت نجاتِ سایه، بلکه مستقیماً به درونِ قلبِ شعله‌های آبی پرتاب کردم!

**«بسووز!»** فریاد زدم.

صدایی شبیه به انفجارِ یک ستاره، تمام سیاه‌چال را پر کرد. نور آبی، چنان قدرتمند بود که تاریکی را نه فقط از بین برد، بلکه تکه‌تکه کرد. من حس کردم که دارم در اقیانوسی از نور غرق می‌شوم.

در آن لحظه‌ی کوتاه، من هر دو را دیدم.
سایه را دیدم که در میان نور، به شکل یک مردِ معمولی، با لبخندی آرام، در حال محو شدن بود. و جیمین را دیدم که زنجیرهایش تبدیل به پروانه‌های نوری شدند و او، برای اولین بار، بدون ترس، لبخند زد.

و بعد... سکوت.

...

چشم‌هایم را باز کردم.
نورِ ملایم خورشید از لای درهای شکسته، به داخل اتاق می‌تابید. بوی خاک نمناک و چمن تازه می‌آمد. من روی زمینِ نرمِ یک باغِ قدیمی افتاده بودم. عمارت... دیگر آنجا نبود. فقط رگه‌هایی از دیوارهای سوخته و مخروبه زیر علف‌ها دیده می‌شد.

من تنها بودم.
اما وقتی دستم را روی سینه‌ام گذاشتم، چیزی را حس کردم. چیزی که در میان آن انفجار نوری باقی مانده بود.
با لرزش، جیبم را لمس کردم.

یک قطعه از آن کلید برنزی، کوچک و بی‌حرکت، هنوز در دستم بود. و کنار آن، چیزی که از آن همه آشوب باقی مانده بود: یک عکسِ قدیمی و سیاه و سفید.
در عکس، یک پسر با لبخندی که دنیا را روشن می‌کرد، در میان یک باغ ایستاده بود. او جیمین بود. اما او دیگر یک سایه یا یک زندانی نبود؛ او فقط یک خاطره بود که حالا، به جای ترس، به من آرامش می‌داد.

من بلند شدم، خاک لباس‌هایم را تکاندم و در حالی که خورشید را در آغوش می‌کشیدم، به سمت جاده رفتم.
داستانِ سایه‌ها تمام شده بود. حالا، وقتِ شروعِ دوباره بود.

**[پایان]**

بالاخره رسیدیم به پایان رمان امیدوارم ازش لذت برده باشید و حتما نظرتون رو بهم بگین و منتظر رمان های بیشتر باشید دوستتون دارم❤✨
دیدگاه ها (۷)

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۶ در طبقه بالاتر، آن...

خانه دوست كجاست؟در فلق بود كه پرسيد سوارآسمان مكثی كردرهگذر ...

اخرین بازمانده

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت14ویو کوکبارون ...

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۲: فرار از میان شعله‌ه...

_____پارت²⁰ نفرین کوچولو_____لوسیفر یک قدم از دل تاریکی بیرو...

سایه ای در راهرو های نقره ای

### 🖤 پارت ۳: خشم سه پادشاهتهیونگ به سمت ماشینش رفت، مشت‌های...

# پارت ۲۳: سایه‌ها و نورپاریس در زیر بارانِ ریز و خاکستری، ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط