هزار یک وشب
هزار یک وشب
شب 34
شایان مصری
شهرزاد سرورمن پادشه خوبان .
دیشب گفتم شیشه عمر خدنگ وپلنگ وشراره عفریته ها مشرق شکسته شدکه جرجیس ظاهر شد وگفت باید شیشه عمر فرنگ هم شکته شود .
واکنون ای جوان های زخم شیران خطرناک بود پس داروی به من میدهم به زخم هایدخود بمالید ..
وبعد گفت شماسه نفر اکنون درحبشه هستید .باید به حلب رویم من چون قصددندارم شما راوجادو کنم بایدددوباره از قالیچه ها که شراره به شما داد استفاده کنید ..
همگی با قالیچه های به حلب رفتند . وبه قصر رسیدن .وارد قصرشدن وشیشه عمر رااز روی طاقچه برداشتند .وهمین که جرجیس خواست بشکند .فرنگ ظاهر شد والتماس کرد جرجیس همسر من با اینکه میدانم این دونفر انسان باعث مرگ برادرنم شدن با آنها کاری ندارم لطفا شیشه عمرمن را نشکن ...
ولی جرجیس شیشه راشکست ..
بداین تریب تا50 سال سرزمین شرق از عفریته خالی شد..
بعد انان رابه یمن برد وتاوثروت شایان ویونس راوعفریته ها تصاحب کرده بودن به شایان باز گراند..
.بعد باوکاروان مطمئن به بغداد فرستاد..
تاجردبغدادی با گرمی ازهرسه استقبال کرد..وشب هم که ضیافت امیر بغداد برد.
وامیر بغدادکه شایستگی شایان رادید وچون اتفاقاووزیر ش فوت کرده بود به وزیری انتخاب کرد...
وشایان هم قبل از آن به مصر رفت وازرهارون خواست که مشاور ش شود واز دینا هم خواستگاری کرد .
پادشاه من !پشوتن وزیبا هم به بخارا رفتند
وهمگی یعنی دینا هارون وشایان وپشوتن وپدر ومادرش وزیبا وپدرومادرش به بغداد رفتن .
چشن عروسی با شکوه برگزار شد .
وجرجیس هم به لطف کاهن بلخ تواست از جرگه عفریته بیرون آید ومدرسه دایره کردن تا علوم باطل کردن جادورا به جوانان یاد دهند تا 50 سال بعدکه عفریته ها بازگشتند بتواند مبارزه کنند با آنها .....
پشوتن وزیبا فرزند پسر بدنیا اوردن به کیوان .ودینا وشایان هم دختر به اسم اختر
وپشوتن هم با اینکه ولیعهد بود آن راوبه برادر کوچکش داد .وخود وهمسرش به بغداد رفتند ..
و20 سال بعد کیوان واختر بایکدیگر ازواج کردن ..
وامیر بغداد هم که فرزند نداشت کیوان را جاشین خود کرد.. کیوان هم باعدالت سال ها پادشاهی کرد ....
پایان شب34
شب 34
شایان مصری
شهرزاد سرورمن پادشه خوبان .
دیشب گفتم شیشه عمر خدنگ وپلنگ وشراره عفریته ها مشرق شکسته شدکه جرجیس ظاهر شد وگفت باید شیشه عمر فرنگ هم شکته شود .
واکنون ای جوان های زخم شیران خطرناک بود پس داروی به من میدهم به زخم هایدخود بمالید ..
وبعد گفت شماسه نفر اکنون درحبشه هستید .باید به حلب رویم من چون قصددندارم شما راوجادو کنم بایدددوباره از قالیچه ها که شراره به شما داد استفاده کنید ..
همگی با قالیچه های به حلب رفتند . وبه قصر رسیدن .وارد قصرشدن وشیشه عمر رااز روی طاقچه برداشتند .وهمین که جرجیس خواست بشکند .فرنگ ظاهر شد والتماس کرد جرجیس همسر من با اینکه میدانم این دونفر انسان باعث مرگ برادرنم شدن با آنها کاری ندارم لطفا شیشه عمرمن را نشکن ...
ولی جرجیس شیشه راشکست ..
بداین تریب تا50 سال سرزمین شرق از عفریته خالی شد..
بعد انان رابه یمن برد وتاوثروت شایان ویونس راوعفریته ها تصاحب کرده بودن به شایان باز گراند..
.بعد باوکاروان مطمئن به بغداد فرستاد..
تاجردبغدادی با گرمی ازهرسه استقبال کرد..وشب هم که ضیافت امیر بغداد برد.
وامیر بغدادکه شایستگی شایان رادید وچون اتفاقاووزیر ش فوت کرده بود به وزیری انتخاب کرد...
وشایان هم قبل از آن به مصر رفت وازرهارون خواست که مشاور ش شود واز دینا هم خواستگاری کرد .
پادشاه من !پشوتن وزیبا هم به بخارا رفتند
وهمگی یعنی دینا هارون وشایان وپشوتن وپدر ومادرش وزیبا وپدرومادرش به بغداد رفتن .
چشن عروسی با شکوه برگزار شد .
وجرجیس هم به لطف کاهن بلخ تواست از جرگه عفریته بیرون آید ومدرسه دایره کردن تا علوم باطل کردن جادورا به جوانان یاد دهند تا 50 سال بعدکه عفریته ها بازگشتند بتواند مبارزه کنند با آنها .....
پشوتن وزیبا فرزند پسر بدنیا اوردن به کیوان .ودینا وشایان هم دختر به اسم اختر
وپشوتن هم با اینکه ولیعهد بود آن راوبه برادر کوچکش داد .وخود وهمسرش به بغداد رفتند ..
و20 سال بعد کیوان واختر بایکدیگر ازواج کردن ..
وامیر بغداد هم که فرزند نداشت کیوان را جاشین خود کرد.. کیوان هم باعدالت سال ها پادشاهی کرد ....
پایان شب34
- ۳۵.۳k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط