{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هزار یک شب

هزار یک شب
شب 32 .
شایان مصری
شهرزاد :ای ملک جهان گشا دیشب گفتم پشوتن وزیبا گرفتار طلسم خدنگ عفریته شدن .واینه ادامه سرورمن !
پشوتن:کاهن به من گفت که هرگز با کسی سخن نگویم به غیر از غذا که خودش به من داد نخورم وتنها ازآبی بنشوم که گله گوسفندان ازنهر مینوشند که مبادا دوباره عفریته ها دوباره من را مصموم کرد .
گفت زمانی زیبا راپیداکرد نام خدا رابه زبان آورد وعصا ورد که به من یاد داد بخوانم ..
ومن هم نیز درپی زیبا تا کارون رفتم ودستورات کاهن را اجراکردم ولی نرسیده به کارون کنار چشمه ای درحال استراحت میکردم که دیدم آهوی خواست آب بنوشد ولی یک موجود زشت به اوحمله کرد ،ومن هم با تیر وکمان که زیبا به من هدیه داده بود ،به موجود زشت تیر انداختم وجان آهورانجات دادم وآهوبه طرف من آمد وگفت ای جوانمرد مچکرم من دختر شاه سمنگان هستم طلسم شدم ..
من هم دلم برایش سوخت وخواستم طلسمش راباطل کنم پس عصادراوردم ولی بلافاصله تبدیل به عفریته شد وقهقه سرداد .گفت ای پشوتن احمق من خدنگ دیو هستم ونمیگذارم تو زیبا من را از چنگم من دراوری پس وردی خواند ومن رابه ان قصرشوم دراورد.(حقت اخ اگر میگفت من پسر شاه سمنگان هستم توخود شیرنیی میکردی باز چشم چرون !!!!) واین است حکایت زندگی من
سرورمن شایان وپشوتن به انتهادالا ن رسید واز نردبان بالا رفته وخود رادرکنار رودی دیدن وسروزیبا سرور بادیدن آن دو جوان سرش راخم کرد وبه پایین خود اشاره کرد ،شایان متوجه شد این همان شراره همسراوست پس سرورادر آغوش گرفت،باقیش سانسور !انه خدایی فکر بادرخت هم میت نه کاری کن منحرف!!!
هردو خاک راکنار زدن وازنردبان پایین رفته ،وخود رادرقصر دیدن در داخل قصر صدای آمد ای پشوتن توبلااخره آمدی پشوتن به دنبال صدا گشت وفهمید صدا از کوزه زیبا می اید .
کوزه گفت ای پشوتن من زیبا توهستم .آن ترکه بردار وجادوی من راباطل کن ..
پشوتن ترکه رابرداشت وچند ضربه به کوزه زد .وباعث شد زیبا طلسمش باطل شود .
زیبا گفت :پشوتن من بلافاصله در کجاوه فهمیدم که مردی که کنار من است درچهره توست وخواست بگریزم ولی خدنگ دیو مرابیهوش کرد وبه این مکان آورد .ومن چون حاضر نشدم به خواسته ش عمل کنم من راجادو کرد وهرشب میاید وطلسم را باطل میکند ودوباره خواسته ش تکرار میکند ومن هم میگویم جان وتنم روح معتلق به پشوتن است اوهم مراکتک میزند ودوباره طلسم میکند.(یادبگیر خاین )
پشوتن از وفاداری زیبا تشکر کرد ،وگفت زیبا این شایان است که به دنبال همسرش شراره است .
زیبا گفت وفتی خدنگ وپلنگ به اینجا میایند درمورد کارها شوم خود میگویند ،درمورد شراره هم گفتن ،برای باطل کردن طلسم آن دوسنگ را از طاقچه فلان جا قصر بردار دوبیرون برود ودوسنگ را به هم بزند تا طلسم باطل شود
طلسم شراره باطل شد ..شراره گفت شیشه عمر خدنگ وپلنگ در قصری است ونگهبان آن دوشیر خشمگین هستد .وابتدا باید آن دوشیر کشته شوند تا به شیشه عمر دست یابیم .سپس وردی خواند وبا قالیچه ها همگی به محل مورد نظر رسیدن..وآن دوجوان شیرها راکشتند وخود زخمی ها زیاد برداشتند.ه شیشه عمر خدنگ رابه شایان وشیشا وپلنگ به پشوتن داد تا امدن شیشه عمر انان رابشکند ،ولی قبل از اینکه شیشه را بشکند خدنگ و ظاهر شدن،وگفتن ای شایان شیشه عمر من ارانشکن که شیشه عمر شراره دست ما است ،بیا جان شراره عزیزت وثروت پدر وجان من مبادله کنیم تا من هم حساب این پشوتن رابرسم ..شراره گفت :قبول کن همسر من
شایان نگاهی به شراره انداخت گفت توعفریته هستی الان عاشق ولی عاقبت ذات پلید عفریته ت رانشان میدهی ومن پیمان دوستی با پشوتن بستم وهرگز به آن دوعاشق خیانت نمیکنم ...
پس شیشه عمران دوعفریته راشکست وشیشه عمر شراره راهم شکست شد..
وهرسه نابود شدن...
دراین هنگام جرجیس ظاهر شد .
گفت نه ترسید من به شما صدمه نمیزنم

آمده م بگویم که همسرمن فرنگ خواهر این دو عفریته است که اگر بفهمد شما را نابود میکند
انان گفتن ما از کجا حرفهایت باورکنیم ..
جرجیس گفت : پشوتن در خار
طر داشته باش توطلسم بود ولی حرف های من رامیشنید ی دیدی همیشه با نقشه هایشان مخالف بودم
وسپس روبه شایان کرد وگفت من عفریته نیستم .من هم مانند پدرت عاشق عاشق عفریته شدم،ولی پدرت پای رودلش گذاشت وشرنگ راترک کرد ولی من جرات نداشتم و50 ساله درجرگه عفریته هاشدم .واکنون فرنگ در افریقا است وبه کارهاط زشتش ادامه میدهد.
واکنون باآن قالیچه ها به حلب میرویم وشیشه فرنگ رامیشکنیم ..
بازهم دراینجا شهرباز به خواب رفته

پایان شب 33*
دیدگاه ها (۱۶)

این کانال ترس کده است دوست داشتید سربزنید دوستان خواستم تبلی...

داداشیا سریع مخاتونو بزنید‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

.

این ساعت پست گذاشتن تو ویسگونمثل تک چرخ زدن جلو مدرسه دخترون...

هزار یک وشب شب 34شایان مصریشهرزاد سرورمن پادشه خوبان .دیشب گ...

هزاریک شب شب 30شایان مصریشهرازد :ای سروم وهمسر مهربان من!دیش...

هزار یک وشب .شب 28 شایان مصریشهرزاد:سرورمن گفتم که شایان یگ...

.هزار یک شب شب 26شایان مصری شهرزاد: ای ملک من وهمسر شهرزاد خ...

پارت دو همسرم از من خواست حال که نمی تواند بر سر مزار برادرن...

هزار یک شبشب دوازدهم خاتون رو به ژنده پوش دومی کرد .وگفت اکن...

هزار یک شب ....سه خاتون بغدادی ...*شب سیزدهم *ای امیر من د...

هزار یک شب .شب 17سه خاتون بغدادی .خاتون برتر .شهرزاد :ملک جو...

. ادامه پست قبلهزار یک شب چند روز گذشت که به عمان رسیدن .کنا...

هزار یک شب *سه خاتون بغدادی*ژنده پوش سوم*شب 14 ای امیر من شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط