"I fell in love with someone'' (P93)
"I fell in love with someone'' (P93)
دکتر : *هنگید* پس همسر شما کجاست مگه نگفتید ایشون دوست همسر شماست الان ایشون میگه برادر همسرتون هست...
تهیونگ یا لحظه جدی شد* و با لحن دیگه ای که باعث شد دکتره بترسه گفت...
تهیونگ : به تو ربطی نداره من چی اون و چی این هستم فقط بگیر کارت بکن*جدی*
دکتر : *سری تکون داد*
از زبان ا.ت : چیشد...این الان تهیونگ واقعی بود یا تهیونگ عصبانی...تاحالا تهیونگ اینطور ندیدم همش اونو کله شق میدیدم...بعد از این دکتر شروع به صحبت کرد....
" : ا.ت جان تو الان واقعا یه بچه کوچولو تو وجودت زندگی میکنه...و الان یه ماهه تو حامله ای.
تهیونگ و ا.ت: یه ماه!!!!!!!!!
" : بله مگه از قبل علائمی نداشتی؟
ا.ت : هیچ وقت حس نمیکردم حاملم...
" : این عادیه و طبیعی بعضی از افراد ویژگی که تو داری هم دارن و بعضیا تو پنج ماهگیشون میفهمن باردارن...
تهیونگ: پس ا.ت الان تو این دوره چیکار میتونه بکنه؟
" : ا.ت از امروز باید خیلی حواست به خودت و کوچولویی که تو شکمت هست باشه، هیچ وقت زیاد راه نرو و از غذاهای مضر باید دست بکشی و همینطور باید به دکتر متخصص ریه هم سر بزنی آخه تو بیماری تنفسی داری و تو زایمان ممکنه اتفاق بدی هم برای تو و بچت بیفته (دوستان رشته ی تجربی واقعا اینطوره؟)
تهیونگ : بعد تازه...س.ک.س هم....
ا.ت : تهیونگ*داد*
تهیونگ : نه منظورم اینه که رابطه چیز میتونه با برادرم داشته باشه؟(تهیونگ در اصل داستان برادر جونگکوک نیس مثل برادر هم هستن و از زمان بچگی باهم بودن)
دکتر : بله رابطه ی جن.سی. هم میشه برقرار کرد و هیچ آسیبی به بچه نمیرسونه *خنده*
تهیونگ : واو....خیلی ممنون از زحمات شما....
ویو شب :
از زبان ا.ت : به عمارت رسیدم و تهیونگ هم رفت قبل از اینکه برسم عمارت به دکتر متخصص ریه هم سر زدیم...خلاصه بعد از هزار دارویی که برا زایمان و مشکل تنفسی داشتم بهم داد ولی باید برگه ی حاملگیم قایم کنم تا جونگکوک نتونه ببینه...داشتم گشتی به اتاق میزدم تا جایی برا قایم کردن این برگه بگردم...ولی هیچ جایی نبود...تا چشمم به میزکار جونگکوک افتاد...به سمتش رفتم یه پوشه ای بود...داخلش هیچی نبود به غیر از چنتا برگه که نمیدونم ماله چیه ولی مطمئنم جونگکوک کاری به این پوشه نداره پس گذاشتم داخلش...که در یهو با شتاب باز شد....
ا.ت : جونگکوک؟
فلش بک به زمان جونگکوک :
وقتی وارد محل کارم شدم همه طوری بهم زل میزدن...یعنی خبریه؟
وارد دفتر کارم شدم و جیمین صدا کردم...
جونگکوک : جیمین *با صدای بلند*
جیمین : چی شده جونگکوک
جونگکوک : اینجا چی شده همه طوری بهم زل میزنن خبری شده؟
جیمین : *سعی میکرد ذوقش پنهون کنه*
که یه لحظه یکی از کارمندا اومد...
" : آقای جئون بهتون تبریک می....
جیمین به شکم کارمند زد...که حرفش نصف نیم شد....
امروز کلی پارت گذاشته میشه.
دکتر : *هنگید* پس همسر شما کجاست مگه نگفتید ایشون دوست همسر شماست الان ایشون میگه برادر همسرتون هست...
تهیونگ یا لحظه جدی شد* و با لحن دیگه ای که باعث شد دکتره بترسه گفت...
تهیونگ : به تو ربطی نداره من چی اون و چی این هستم فقط بگیر کارت بکن*جدی*
دکتر : *سری تکون داد*
از زبان ا.ت : چیشد...این الان تهیونگ واقعی بود یا تهیونگ عصبانی...تاحالا تهیونگ اینطور ندیدم همش اونو کله شق میدیدم...بعد از این دکتر شروع به صحبت کرد....
" : ا.ت جان تو الان واقعا یه بچه کوچولو تو وجودت زندگی میکنه...و الان یه ماهه تو حامله ای.
تهیونگ و ا.ت: یه ماه!!!!!!!!!
" : بله مگه از قبل علائمی نداشتی؟
ا.ت : هیچ وقت حس نمیکردم حاملم...
" : این عادیه و طبیعی بعضی از افراد ویژگی که تو داری هم دارن و بعضیا تو پنج ماهگیشون میفهمن باردارن...
تهیونگ: پس ا.ت الان تو این دوره چیکار میتونه بکنه؟
" : ا.ت از امروز باید خیلی حواست به خودت و کوچولویی که تو شکمت هست باشه، هیچ وقت زیاد راه نرو و از غذاهای مضر باید دست بکشی و همینطور باید به دکتر متخصص ریه هم سر بزنی آخه تو بیماری تنفسی داری و تو زایمان ممکنه اتفاق بدی هم برای تو و بچت بیفته (دوستان رشته ی تجربی واقعا اینطوره؟)
تهیونگ : بعد تازه...س.ک.س هم....
ا.ت : تهیونگ*داد*
تهیونگ : نه منظورم اینه که رابطه چیز میتونه با برادرم داشته باشه؟(تهیونگ در اصل داستان برادر جونگکوک نیس مثل برادر هم هستن و از زمان بچگی باهم بودن)
دکتر : بله رابطه ی جن.سی. هم میشه برقرار کرد و هیچ آسیبی به بچه نمیرسونه *خنده*
تهیونگ : واو....خیلی ممنون از زحمات شما....
ویو شب :
از زبان ا.ت : به عمارت رسیدم و تهیونگ هم رفت قبل از اینکه برسم عمارت به دکتر متخصص ریه هم سر زدیم...خلاصه بعد از هزار دارویی که برا زایمان و مشکل تنفسی داشتم بهم داد ولی باید برگه ی حاملگیم قایم کنم تا جونگکوک نتونه ببینه...داشتم گشتی به اتاق میزدم تا جایی برا قایم کردن این برگه بگردم...ولی هیچ جایی نبود...تا چشمم به میزکار جونگکوک افتاد...به سمتش رفتم یه پوشه ای بود...داخلش هیچی نبود به غیر از چنتا برگه که نمیدونم ماله چیه ولی مطمئنم جونگکوک کاری به این پوشه نداره پس گذاشتم داخلش...که در یهو با شتاب باز شد....
ا.ت : جونگکوک؟
فلش بک به زمان جونگکوک :
وقتی وارد محل کارم شدم همه طوری بهم زل میزدن...یعنی خبریه؟
وارد دفتر کارم شدم و جیمین صدا کردم...
جونگکوک : جیمین *با صدای بلند*
جیمین : چی شده جونگکوک
جونگکوک : اینجا چی شده همه طوری بهم زل میزنن خبری شده؟
جیمین : *سعی میکرد ذوقش پنهون کنه*
که یه لحظه یکی از کارمندا اومد...
" : آقای جئون بهتون تبریک می....
جیمین به شکم کارمند زد...که حرفش نصف نیم شد....
امروز کلی پارت گذاشته میشه.
- ۶۴.۰k
- ۲۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط