{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اکرم برایم نامه گذاشته بود. زیر پایه میز استاد، کلاس دو.

اکرم برایم نامه گذاشته بود. زیر پایه میز استاد، کلاس دو. نوشته بود اولین بار مرا توی صف ثبت نام دانشگاه دیده. نوشته بود تا مدت ها به چشم های سیاه و ابروهای به هم پیوسته ام فکر می کرده و با خودش آرزو می کرده تو یک دانشکده و کلاس باشیم. نوشته بود بار اولی که در کلاس را باز کرده ام و آمده ام تو، چیزی توی دلش ریخته است. چیزی که همه این روزها، دلش را چنگ می زده و دست و صدایش را موقع گرفتن جزوه ام می لرزانده.

این ها را وقتی گفت که نامه انتقالی ام آمده بود. توی نامه نوشته بود با این رتبه می توانم در دانشگاه بهتری درس بخوانم. نوشته بود فقط چند روز فرصت دارم تا خودم را به آموزش معرفی کنم. ساکم را بسته بودم. لحاف و تشک و لباس های زمستانی ام را فرستاده بودم باربری. نیم کیلو برنج و دو پیمانه چای خشک و چند تکه قند جیره ام را هم چپانده بودم توی کمد امیر، زیرش یک نامه گذاشته بودم و نوشته بودم بهترین روزهای عمرم را در کنار او سپری کرده ام. نوشته بودم که با همه دعواها، فحش ها و ظرف هایی که نوبتم بوده و نَشُسته ام، از ته قلب می دانستم که بهترین و تنها ترین آدم دنیاست. نوشته بودم می دانم این روزها را با هیچ کس دیگری و در هیچ جای دیگری تجربه نخواهم کرد. بعد نوک انگشتم را تفی کردم و چند جایی زیر نامه مالیدم. با خودم گفتم امیر که نامه را بخواند، فکر می کند بخاطرش گریه کرده ام و شاید باورش شود آنقدرها، تنها نیست.

بعد کیفم را انداختم روی کولم و آمدم دانشگاه. دفترِ خاطراتم، پیش دخترها بود. عاطفه برایم نوشته بود: «از جان طمع بریدن، آسان بود، ولیکن، از دوستان جانی، مشکل توان بریدن.» بعدش سه نقطه گذاشته بود. سه نقطه ای که برایش هزار جور فکر و خیال کردم. داشت از دور می آمد. پَرِ چادرش را توی دستش گرفته بود. رفتم جلو. گفتم «ببخشید دیگه این مدت....راستش...» زبانم بند آمده بود. نگاهم کرد. گفت : «موفق باشین هر جا که میرین.» توی دلم یک چیزی ریخت و بغض کردم. صدای کفش های پاشنه بلندش، دور و دورتر می شد. با خانم راییجی خداحافظی کردم.

اکرم و فرحناز داشتند می آمدند. اکرم گفت: «برای شما نامه نوشته ام. گذاشته ام زیر پایه میز استاد. کلاس دو.» صدایش می لرزید. توی نامه نوشته بود در همه روزهایی که صندلی کنارم می نشسته، می دانسته که من عاشق عاطفه ام. نوشته بود حاضر است هر کاری بکند که از این دانشگاه نروم. نوشته بود اگر بخواهم می رود و دل عاطفه را برایم نرم می کند و می گوید که چقدر دوستش دارم. بعد یک قلب کشیده بود با خودکار قرمز، زیرش با خودکار آبی نوشته بود «و عشق در نرسیدن است.....» #مرتضی_برزگر
دیدگاه ها (۱۰)

ادامه پارت ۸

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۱●•_شرلوک هلمز_هنوز همون‌جا ...

برده عمارت جئون

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت سوم: سایه‌های پنهان در آکادم...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

😞 لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه، بین ساعت ۷ تا ۷:۱۵ صبح ...

📸 عکس آخرپارت چهارم: «نامه‌ای که دیر رسید»هفت سال گذشته بود....

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟔توی عکس تقریبا بگم فاص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط