{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐

یکی از عکس‌ها رو انتخاب کردم و وارد چت من و جونگ کوک شدم

می‌خواستم عکس رو براش بفرستم و یه پیام هم کنارش بنویسم.

انگشتم رو روی گزینه‌ی ارسال بردم که ناگهان صدای زنگ در بلند شد.

خشکم زد.
چند ثانیه به در خیره موندم.

بعد لبخند بزرگی روی صورتم نشست.

+ یعنی جونگ کوک اومده...

با ذوق گوشی رو روی میز گذاشتم و سریع به سمت در رفتم.

اون‌قدر هیجان‌زده بودم که حتی یادم رفت از چشمی در نگاه کنم تا بفهمم کی هست..

دستم رو روی دستگیره گذاشتم و در رو باز کردم


نگاهم به مرد پستچی خورد.

پستچی با دیدنم لبخند کوچیکی زد.

پستچی: سلام خانم، خسته نباشید...

+ س... سلام...

پستچی: این برگه رو برای فردی به اسم جئون جونگ کوک آوردم...

چند لحظه به صورتم نگاه کرد و بعد دوباره نگاهی به آدرس روی نامه انداخت.

پستچی: ولی من مردی اینجا نمی‌بینم... ظاهر آدرس رو اشتباهی اومدم.

همین که خواست برگرده، سریع شروع به حرف زدن کردم.

+ نه، درست اومدید... همسرشون هستم.

پستچی همون‌جا ایستاد و دوباره برگشت.

نگاهی به من کرد و بعد با کمی تعجب سرش رو تکون داد.

پستچی: ببخشید، حواسم نبود...

نامه رو به سمتم گرفت.

پستچی: خوب، بفرمایید این نامه. اینجا رو هم لطفاً برای محض اعتیاد امضا بزنید.

نامه رو گرفتم و خودکار رو از دستش گرفتم.

اسمم رو روی برگه نوشتم و امضای همیشگیم رو پایینش زدم.

خودکار رو به سمتش گرفتم.

پستچی: خیلی ممنونم. شبتون بخیر.

+ شب شما هم بخیر.

پستچی لبخند کوتاهی زد و از پله‌ها پایین رفت.

چند لحظه همون‌جا ایستادم و رفتنش رو نگاه کردم.

وقتی کاملاً از جلوی در دور شد، در رو بستم.

آروم خودمو به در تکیه دادم و نگاهی به برگه‌ای که توی دستم بود انداختم.

+ چی می‌تونه باشه...

همین یک جمله باعث شد کنجکاوی بیشتری توی وجودم شکل بگیره.

نامه رو کمی بالا آوردم و دوباره بهش نگاه کردم.

اسم جونگ کوک روی نامه نوشته شده بود.

با قدم‌های آروم به سمت مبل رفتم و روش نشستم

نامه رو برگردوندم و پشتش رو نگاه کردم.

چیز خاصی نوشته نشده بود.

فقط اسم جونگ کوک و شماره‌ای که مربوط به خودش بود.

ابروهام رو کمی درهم کشیدم.

آروم جلد برجسته‌ی نامه رو باز کردم.

همین که جلد اولش رو کنار زدم، یک برگه‌ی دیگه داخلش توجهم رو جلب کرد.

برگه رو با احتیاط از داخل جلد بیرون آوردم.

چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.

نمی‌دونستم چرا، ولی یه حس بدی ته دلم افتاده بود.

برگه رو برگردوندم و شروع کردم به خوندن.

چشمام روی اولین خط ثابت موند.

جناب جئون جونگ کوک، اعزام سربازی شما جلوتر افتاده است و فردا شما جهت اعزام به یکی از مراکز آموزشی نیروهای مسلح کره مراجعه خواهید کرد.

چشمام گرد شد.

دوباره همون جمله رو خوندم.

یک بار دیگه.

انگار مغزم نمی‌خواست چیزی رو که می‌دید باور کنه.

ولی هنوز ادامه داشت.

در متن نامه توضیح داده شده بود که زمان اعزام جونگ کوک به دلیل برنامه‌ی جدید خدمت و تغییر زمان‌بندی، جلو افتاده و او باید از روز بعد خودش رو به مرکز معرفی می‌کرد.

تاریخ، ساعت مراجعه و اطلاعات مربوط به محل اعزام هم پایین‌تر نوشته شده بود.

حتی توضیح داده بودند که در صورت عدم مراجعه در زمان تعیین‌شده، باید طبق قوانین مربوط به اعزام عمل بشه

هر خطی که جلوتر می‌رفتم، بیشتر حس می‌کردم چیزی توی قلبم فرو می‌ریزه.

انگشت‌هام دور برگه محکم‌تر شد.

+ نه...

دوباره به تاریخ نگاه کردم.

فردا.

واقعاً نوشته بود فردا.

نگاهم روی کلمه‌ی ...فردا ..ثابت مونده بود.

چشمام شروع به سوزش بر اثر گریه کرده بود.

ولی هنوز نمی‌خواستم باورش کنم.

برگه رو جلوی چشمام گرفتم و شروع کردم به خوندن ادامه‌ی نامه.

تمام اطلاعات مربوط به اعزام نوشته شده بود.

مدت زمان خدمت، زمان مراجعه و توضیحاتی درباره‌ی اینکه بعد از ورود باید مراحل مربوط به آموزش و خدمت رو طی کنه.

هرچی جلوتر می‌رفتم، اشکام بیشتر سرازیر می‌شد.

آخرین خط‌های نامه رو با دید تار خوندم.

دیگه حتی نمی‌تونستم درست کلمات رو ببینم.

برگه رو پایین آوردم و اشک روی صورتم ریخت.

با تموم شدن نامه، هق‌هق‌هام بلند شد.

+ یعنی چی...

نفسم لرزید.

+ جونگ کوک قرار بود سال دیگه بره...

سرمو تکون دادم.

+ این انصاف نیست...

اشکام پی‌درپی می‌ریخت.

هرچی سعی می‌کردم پاکشون کنم، فایده‌ای نداشت.

با پاک شدن هر اشک، یکی دیگه جاش می‌اومد.

برگه هنوز توی دستم بود و محکم نگهش داشته بودم.

+ یعنی به مدت دو سال قراره جونگ کوک رو نبینم؟!

با گفتن این جمله، دوباره اشکام سرازیر شد.

هق‌هق می‌کردم و مدام به برگه‌ی داخل دستم نگاه می‌کردم.
دیدگاه ها (۱)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط