˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ (Last Part)
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ (Last Part)
صبح روز بعد، نور خورشید از پنجرهی اتاقم به داخل میتابید.
جلوی آینه ایستاده بودم و موهام رو مرتب میکردم که چشمم به لباس مهمونی شب قبل افتاد؛ همون شبی که با یک دعوتنامهی طلایی شروع شده بود و زندگی من رو به مسیری برده بود که حتی تصورش رو هم نمیکردم.
لبخند زدم و از اتاق بیرون رفتم.
تهیونگ پایین پلهها ایستاده بود. وقتی من رو دید، ساعتش رو بست و گفت:
— صبح بخیر، ات.
& صبح بخیر.
نگاهی بهش انداختم.
& امروز قراره کجا بریم؟
— هیچجا.
& یعنی چی؟
— یعنی امروز برنامهای نداریم. میتونیم همینجا بمونیم.
با خوشحالی به سمتش رفتم.
& بالاخره یه روز بدون برنامه!
— فکر کنم این خبر بیشتر از حد معمول خوشحالت کرد.
& معلومه! مخصوصاً وقتی مجبور نیستم صبح زود با یه نفر که همیشه اخم کرده از خونه برم بیرون.
تهیونگ نگاهم کرد. لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
— پس هنوز هم فکر میکنی همیشه اخم میکنم؟
& نه همیشه.
کمی مکث کردم و ادامه دادم:
& بعضی وقتها هم لبخند میزنی.
— اون بعضی وقتها رو هم تو پیدا کردی.
این بار من چیزی نگفتم. فقط لبخند زدم و دستش رو گرفتم.
بعدازظهر، توی باغ قدم میزدیم. هوا خنک بود و برگهای درختها با نسیم تکون میخوردن.
تهیونگ کنار همون دیوار سنگی ایستاد که شب قبل دربارهی احساساتمون با هم حرف زده بودیم.
— ات؟
& جانم؟
— میخوام یه چیزی بهت بدم.
از جیب کتش پاکت کوچیکی بیرون آورد.
وقتی بازش کردم، یک دعوتنامهی طلایی داخلش بود؛ شبیه همون دعوتنامهای که اولین بار من رو به مهمونی کشونده بود، با این تفاوت که این بار فقط یک جمله روش نوشته شده بود:
«برای تمام روزهایی که هنوز با هم زندگی نکردهایم.»
چند بار جمله رو خوندم. بعد سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم.
& این دیگه چه جور دعوتنامهایه؟
تهیونگ دستم رو گرفت.
— دعوتت میکنم که کنارم بمونی. نه برای یک مهمونی، نه برای یک شب... برای روزهایی که قراره با هم بسازیم.
چشمهام از خوشحالی برق زد.
& و اگه قبول کنم؟
— امیدوارم قبول کنی.
لبخند زدم و انگشتهام رو دور دستش محکمتر کردم.
& قبوله.
تهیونگ نفس آرومی بیرون داد؛ انگار منتظر همین یک کلمه بود.
بعد دستم رو بالا آورد و بوسهی کوتاهی روی پیشونیم گذاشت.
چشمهام رو بستم و بهش تکیه دادم.
برای چند لحظه، دنیا به همون سادگی بود که همیشه دلم میخواست؛ بدون نگرانی از فردا، بدون نیاز به پنهان کردن احساساتم.
فقط من بودم و اون.
چند هفته بعد...
روی مبل نشسته بودم و دعوتنامهی طلایی رو بین انگشتهام میچرخوندم که صدای تهیونگ از کنار پنجره بلند شد.
— هنوز نگهش داشتی؟
& معلومه! این مهمترین دعوتنامهی زندگیمه.
— حتی مهمتر از اون مهمونی؟
لبخند زدم و به سمتش رفتم.
& اون مهمونی فقط باعث شد با تو آشنا بشم. این یکی باعث شد بفهمم قراره کنار چه کسی بمونم.
تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد. بعد دستش رو به سمتم دراز کرد.
— بیا اینجا.
کنارش ایستادم و دستم رو توی دستش گذاشتم.
بیرون، چراغهای باغ یکییکی روشن میشدن.
به شونهاش تکیه دادم و آروم گفتم:
& تهیونگ؟
— جانم، ات؟
لبخندم گرفت. هنوز هم شنیدن اسمم از زبونش حس خوبی داشت.
& خوشحالم که اون دعوتنامه به دستم رسید.
تهیونگ دستم رو فشرد.
— منم خوشحالم که اومدی.
و اینبار، دیگه هیچ دعوتنامهای لازم نبود تا من رو به سمتش بکشونه.
چون انتخابم رو کرده بودم.
و اون هم من رو انتخاب کرده بود.
پایان. ♡
<_____________________>
ممنونم از همتون که تا آخر این داستان همراهم بودین و ازم حمایت کردین. ♡ امیدوارم از خوندن «دعوتنامهی طلایی» لذت برده باشین. 💌 منتظرم باشین، چون با یه فیک جدید و داستانی تازه برمیگردم! ✨
صبح روز بعد، نور خورشید از پنجرهی اتاقم به داخل میتابید.
جلوی آینه ایستاده بودم و موهام رو مرتب میکردم که چشمم به لباس مهمونی شب قبل افتاد؛ همون شبی که با یک دعوتنامهی طلایی شروع شده بود و زندگی من رو به مسیری برده بود که حتی تصورش رو هم نمیکردم.
لبخند زدم و از اتاق بیرون رفتم.
تهیونگ پایین پلهها ایستاده بود. وقتی من رو دید، ساعتش رو بست و گفت:
— صبح بخیر، ات.
& صبح بخیر.
نگاهی بهش انداختم.
& امروز قراره کجا بریم؟
— هیچجا.
& یعنی چی؟
— یعنی امروز برنامهای نداریم. میتونیم همینجا بمونیم.
با خوشحالی به سمتش رفتم.
& بالاخره یه روز بدون برنامه!
— فکر کنم این خبر بیشتر از حد معمول خوشحالت کرد.
& معلومه! مخصوصاً وقتی مجبور نیستم صبح زود با یه نفر که همیشه اخم کرده از خونه برم بیرون.
تهیونگ نگاهم کرد. لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
— پس هنوز هم فکر میکنی همیشه اخم میکنم؟
& نه همیشه.
کمی مکث کردم و ادامه دادم:
& بعضی وقتها هم لبخند میزنی.
— اون بعضی وقتها رو هم تو پیدا کردی.
این بار من چیزی نگفتم. فقط لبخند زدم و دستش رو گرفتم.
بعدازظهر، توی باغ قدم میزدیم. هوا خنک بود و برگهای درختها با نسیم تکون میخوردن.
تهیونگ کنار همون دیوار سنگی ایستاد که شب قبل دربارهی احساساتمون با هم حرف زده بودیم.
— ات؟
& جانم؟
— میخوام یه چیزی بهت بدم.
از جیب کتش پاکت کوچیکی بیرون آورد.
وقتی بازش کردم، یک دعوتنامهی طلایی داخلش بود؛ شبیه همون دعوتنامهای که اولین بار من رو به مهمونی کشونده بود، با این تفاوت که این بار فقط یک جمله روش نوشته شده بود:
«برای تمام روزهایی که هنوز با هم زندگی نکردهایم.»
چند بار جمله رو خوندم. بعد سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم.
& این دیگه چه جور دعوتنامهایه؟
تهیونگ دستم رو گرفت.
— دعوتت میکنم که کنارم بمونی. نه برای یک مهمونی، نه برای یک شب... برای روزهایی که قراره با هم بسازیم.
چشمهام از خوشحالی برق زد.
& و اگه قبول کنم؟
— امیدوارم قبول کنی.
لبخند زدم و انگشتهام رو دور دستش محکمتر کردم.
& قبوله.
تهیونگ نفس آرومی بیرون داد؛ انگار منتظر همین یک کلمه بود.
بعد دستم رو بالا آورد و بوسهی کوتاهی روی پیشونیم گذاشت.
چشمهام رو بستم و بهش تکیه دادم.
برای چند لحظه، دنیا به همون سادگی بود که همیشه دلم میخواست؛ بدون نگرانی از فردا، بدون نیاز به پنهان کردن احساساتم.
فقط من بودم و اون.
چند هفته بعد...
روی مبل نشسته بودم و دعوتنامهی طلایی رو بین انگشتهام میچرخوندم که صدای تهیونگ از کنار پنجره بلند شد.
— هنوز نگهش داشتی؟
& معلومه! این مهمترین دعوتنامهی زندگیمه.
— حتی مهمتر از اون مهمونی؟
لبخند زدم و به سمتش رفتم.
& اون مهمونی فقط باعث شد با تو آشنا بشم. این یکی باعث شد بفهمم قراره کنار چه کسی بمونم.
تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد. بعد دستش رو به سمتم دراز کرد.
— بیا اینجا.
کنارش ایستادم و دستم رو توی دستش گذاشتم.
بیرون، چراغهای باغ یکییکی روشن میشدن.
به شونهاش تکیه دادم و آروم گفتم:
& تهیونگ؟
— جانم، ات؟
لبخندم گرفت. هنوز هم شنیدن اسمم از زبونش حس خوبی داشت.
& خوشحالم که اون دعوتنامه به دستم رسید.
تهیونگ دستم رو فشرد.
— منم خوشحالم که اومدی.
و اینبار، دیگه هیچ دعوتنامهای لازم نبود تا من رو به سمتش بکشونه.
چون انتخابم رو کرده بودم.
و اون هم من رو انتخاب کرده بود.
پایان. ♡
<_____________________>
ممنونم از همتون که تا آخر این داستان همراهم بودین و ازم حمایت کردین. ♡ امیدوارم از خوندن «دعوتنامهی طلایی» لذت برده باشین. 💌 منتظرم باشین، چون با یه فیک جدید و داستانی تازه برمیگردم! ✨
- ۶۳۵
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط