{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمده بـودم بمیـرم پیـش چشمانت نشد 

آمده بـودم بمیـرم پیـش چشمانت نشد 
جـان ناقابل کنـم امشب به قربانت نشد
خواستـم تا بوسه بارانت کنم ای ماه من
تـا گل حاجت بچـینم از گلستانت نشد
راز دل را با تو گفتم در میان هـر غـزل
وای بر من یک غزل هم ثبتِ دیوانت نشد
بهتر از هرکس تو میدانی کسی مانند من
عاشق و سرگشته و مست و غزلخوانت نشد
بیکسی سهم مـن از عشق تو بوده نازنین
چـون کویر تشنه ای سیراب بارانت نشد
من گذشتم از تو و آن عشق نافرجام تو
بی وفا سهمم به جـز ظلم فراوانت نشد  
نـامـروت میرود از شهر تـو سنگ صبور
لحظه ای !مهمان نوازی سهم مهمانت نشد
دیدگاه ها (۳)

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

آمده‌بودم‌بمیرم‌پیش‌چشمانت‌نشدجان‌ناقابل‌کنم‌امشب‌‌به‌قربانت...

لحظه ای آغوش بگشا ،بوسه بارانت کنمدر سرای سینه ام ،با عشق مه...

ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زندا...

ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زندا...

‌ ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زن...

‌ ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زن...

ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زندا...

کجایی....

در التهاب ماجرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط