گفتم شبی با دلبری مست و غزلخوانت کنم
گفتم شبی با دلبری مست و غزلخوانت کنم
وقت سحر با عشق خود من مات و حیرانت کنم
یک لحظه چون غافل شدم دیدم که رفتی با رقیب
من امدم دنبال تو شاید که مهمانت کنم
دستت میان دست او چشمان تو دنبال من
گفتم نگاهم میکنی شاید پشیمانت کنم
یک لحظه چرخاندی سرت دنیای من وارونه شد
ای کاش میشد لحظه ای دل را به قربانت کنم
لعنت به عشقی که مرا دیوانهء چشمت نمود
ویرانه کردی خانه ام یکروز ویرانت کنم
چون میروی دیگر برو هرگز نمیخواهم تو را
خواهم شبی با عاشقی تنها و گریانت کنم
وقت سحر با عشق خود من مات و حیرانت کنم
یک لحظه چون غافل شدم دیدم که رفتی با رقیب
من امدم دنبال تو شاید که مهمانت کنم
دستت میان دست او چشمان تو دنبال من
گفتم نگاهم میکنی شاید پشیمانت کنم
یک لحظه چرخاندی سرت دنیای من وارونه شد
ای کاش میشد لحظه ای دل را به قربانت کنم
لعنت به عشقی که مرا دیوانهء چشمت نمود
ویرانه کردی خانه ام یکروز ویرانت کنم
چون میروی دیگر برو هرگز نمیخواهم تو را
خواهم شبی با عاشقی تنها و گریانت کنم
- ۸۲۶
- ۲۱ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط