الهی سوختم بیغم الهی
الهی سوختم بیغم الهی
<کرامت کن نم اشکی و آهی
چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان
<شود دامان ازو رشک گلستان
چه آه آهی که چون از دل زند سر
<بسوزاند دل یاقوت احمر،
دل بیعشق بر جان بس گران است
<سر بیشور مشتی استخوان است
تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق
<تو را حور و مرا گور و کفن عشق
ز عشق از هر چه برتر میتوان شد
<خدا گر نه، پیمبر میتوان شد
اگر یزدان پاک از لات عشق است
<جهان را قاضی الحاجات عشق است
نداند عقل راه خانهٔ عشق
<که عقل کل بود دیوانهٔ عشق
خراب عشق آباد ی ندارد
<بد و نیک و غم و شادی ندارد
نداند دوست از دشمن گل از خار
<برش یکسان بود تسبیح و زنار
ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد
<بجز خون جگر چشمم مبناد
مبادا مرهم داغم جز آتش
<رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش
<کرامت کن نم اشکی و آهی
چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان
<شود دامان ازو رشک گلستان
چه آه آهی که چون از دل زند سر
<بسوزاند دل یاقوت احمر،
دل بیعشق بر جان بس گران است
<سر بیشور مشتی استخوان است
تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق
<تو را حور و مرا گور و کفن عشق
ز عشق از هر چه برتر میتوان شد
<خدا گر نه، پیمبر میتوان شد
اگر یزدان پاک از لات عشق است
<جهان را قاضی الحاجات عشق است
نداند عقل راه خانهٔ عشق
<که عقل کل بود دیوانهٔ عشق
خراب عشق آباد ی ندارد
<بد و نیک و غم و شادی ندارد
نداند دوست از دشمن گل از خار
<برش یکسان بود تسبیح و زنار
ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد
<بجز خون جگر چشمم مبناد
مبادا مرهم داغم جز آتش
<رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش
- ۱.۲k
- ۲۲ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط