ذهنشو خوندم
ذهنشو خوندم
*باید انیا امسال یه کاری کنه که پسر دوم هدف رو به سمت خودش جذب کنه.تو مراسمی که والدین با بچه هاشون میرن بره.دیمین ازش دعوت کنه.پدرش هم از اونجایی که با همهوالدینی که بچه هاشون با پسرش دوستن حرف میزنه.با من حرف میزنه و اینطور همه چی روبه راه میشه*
از دست بابا
-انیا!حواست باشه امسال با پسر دوم دامیان دزموند دوست شی و سعی کن انقدرم سر به سرش نذاری
حال نداشتم باهاش بحث کنم
چونمیدونستم به جاهای خوبی ختمنمیشه
پس بحث نکردم و گیتم
-اوکی
هدفونمو گذاشتم
لیستمو پلی کردم
دوست دارم وقتی بزرگ شدم یه ایدل(ایشالا میدونین ایدل چیه دیگه؟کیه که ندونع!😂.) بشم نمیدونم هم چرا واقعا؟!
تو همین فکر و خیالا بودم که رسیدیم تالار سیسیل
همونجا که خوابگاهمه.
بابا رو بغل کردم و گفت
-پس یادت نره با هم چه صحبتی کردیما!
-چشممممممممممم جناب فورجر!
تعظیم کردم و چمدون به دست رفتم
خدایاااااا!چقد پله!من باید این گنده چمدونو با خودم حمل کنم؟!من لاغر مردنی؟!
هیچ وقت واقعا فلسفه پله رو تو جاهایی که میشد پله نذارن نمیفهمم.به خدا اگه اصن مدرسه نبود خوابگاه هم نبود،پله ای هم نبود.یه چیز ضد حال و مضحک تر؛زنگ جغرافبا هم نبودددد.چقد من بدم میاد ازین درس؛اخه کدوم خری این مبحثو کشف کرد؟!بگو تو نشسته بودی تو خونت.پیش زن و بچه ت دردت چی بود اخه از بیکاری اینو کشف کردی؟هان؟و اینو بگو کدوم ادم خر تری اومد این به مباحث پایه هشتم گذاشت؟چقد من چرت و پرت میبافم بهم!!از فکرای خودم خنده م گرفت.
ولی یهو نفس گرم کسیو پشت سرم حس کردم
...
*باید انیا امسال یه کاری کنه که پسر دوم هدف رو به سمت خودش جذب کنه.تو مراسمی که والدین با بچه هاشون میرن بره.دیمین ازش دعوت کنه.پدرش هم از اونجایی که با همهوالدینی که بچه هاشون با پسرش دوستن حرف میزنه.با من حرف میزنه و اینطور همه چی روبه راه میشه*
از دست بابا
-انیا!حواست باشه امسال با پسر دوم دامیان دزموند دوست شی و سعی کن انقدرم سر به سرش نذاری
حال نداشتم باهاش بحث کنم
چونمیدونستم به جاهای خوبی ختمنمیشه
پس بحث نکردم و گیتم
-اوکی
هدفونمو گذاشتم
لیستمو پلی کردم
دوست دارم وقتی بزرگ شدم یه ایدل(ایشالا میدونین ایدل چیه دیگه؟کیه که ندونع!😂.) بشم نمیدونم هم چرا واقعا؟!
تو همین فکر و خیالا بودم که رسیدیم تالار سیسیل
همونجا که خوابگاهمه.
بابا رو بغل کردم و گفت
-پس یادت نره با هم چه صحبتی کردیما!
-چشممممممممممم جناب فورجر!
تعظیم کردم و چمدون به دست رفتم
خدایاااااا!چقد پله!من باید این گنده چمدونو با خودم حمل کنم؟!من لاغر مردنی؟!
هیچ وقت واقعا فلسفه پله رو تو جاهایی که میشد پله نذارن نمیفهمم.به خدا اگه اصن مدرسه نبود خوابگاه هم نبود،پله ای هم نبود.یه چیز ضد حال و مضحک تر؛زنگ جغرافبا هم نبودددد.چقد من بدم میاد ازین درس؛اخه کدوم خری این مبحثو کشف کرد؟!بگو تو نشسته بودی تو خونت.پیش زن و بچه ت دردت چی بود اخه از بیکاری اینو کشف کردی؟هان؟و اینو بگو کدوم ادم خر تری اومد این به مباحث پایه هشتم گذاشت؟چقد من چرت و پرت میبافم بهم!!از فکرای خودم خنده م گرفت.
ولی یهو نفس گرم کسیو پشت سرم حس کردم
...
- ۵.۸k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط