{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من امده ام وای وای

من امده ام وای وای
هیهیهیهی🗣

(ساعت ۷:۳۵ دقیقه کلاس۳)
در حالی همه درباره یک دانش آموز جدید صحبت میکردن اندی فقط درباره اینکه چجوری قراره تو ۲ ماه آینده هپسر گیر بیاره فک میکرد(مشتی بابات تو یه هفته گیر آورد تو نمیتونی تو دوماه🗿)
که یهو
_سلامممممممم
اندی :هی لوکاس بلد نیستی وقتی ادم داره فکر میکنه نباید مزاحمش شد ؟
لوکاس :هممممم بزار فکر کنم.....نچ
اندی :امیدوارم لاقل یه چی گیر اورده باشی
لوکاس :خب.... با توجه به چیزایی که دارم (عینکشو جابجا میکنه)اها الیزابت
الیزابت تورنتون
اندی :ادامه بده
لوکاس :از خانواده اصیلیه یه برادر همسن داره و اوووووووووو
اندی :چی؟
لوکاس :یکی از دانش آموزای انتقالیه
اندی :خب پس ولش
لوکاس :نوکر که گیر نیاوردی من بعد این همه سال هنوز حتی تایپ دخترایی که دوست داریو نمیدونم و توهم هیچی نمیگی
اندی :من فقط یه ازدواج سفید میخوام تا دست از سر کچلم بردارن میفهمی ؟
که یهو معلم وارد میشه و برگه پرونده دانش آموزای جدید رو داره
_خب بچه ها دو انتقالی جدید داریم و یک دانش آموز تازه که تازه وارد امپراطوری نخبگان شده
الیزابت تورنتون و جک تورنتون و لانا اورانس
اندی :(کدوم خری به اون ایکپیری ستاره استلا دادهههههه اصن کی پاشده اینو اینجا راه دادهههههههه)
لوکاس میزنه به شونه اندی :هی پسر حالت خوبه؟(آروم)
اندی :آ_آره ببینم این همون تورنتونه ؟
لوکاس :آره نکنه از جذابیتش محو تماشا شدی🤣
اندی :درد بگیری
_هی شما دوتا چرا دارید انقدر حرف میزنید ؟از هم جدا شید
(یه دل میگه لانارو بزار پیش بچه لانارو بزارررررر یه دلم میگه گناه داره😔)
_جک تورنتون تو میری پیش اندرو فورجر
اندی :همینو میخواستی؟
و خلاصه که تمام زنگ دو برادر عزیز از هم جدا بودن

(زنگ ناهار)
بکی :آنیا چان آنیا چانننننننننن😭😭😭
آنیا:ب_بکی دارم خفه میشممم
لیا :ببینم دوستای جدید خوش میگذره ؟
آنیا :هعیییی کدوم دوست ؟
باورم نمیشه که برای علوم و ادبیات باید جدا باشیم اخه من چه گناهی کردم😭
لیا :گناه کبیره در ادن که به معنای درس نخواندن است
بکی :ببینم لوید جونم چطوره دلم واسش یذره شدهه
آنیا : میدونی بکی بابای لی_
لیا:یجایحلیحلحلییندی حاششبیق نهههههههه بابای لیا هیچی نیست به خدا
آنیا :بجنب بخوای نخوای همه تاجر. بزرگ مرگو میشناسن خخخ
لیا : رو آب بخندی
آنیا چه حسی داری که باباتو به عنوان میلیاردر جذاب خوشتیپ میشناسن ؟
لیا :بعضی جاها اوکیه ولی خوب از اونجایی که دامیان یه جواریی میشه برادر خونده من _
آنیا و بکی :وایسا چییییی
لیا :ماشالله بابام به جا اینکه بابای من باشه بابای اونه منظورم اینه که من تک فرزندم و بابام وقتی با شرکت دزموند قرار داد بست فکر کرد دامیان میتونه برا عین یه برادر باشه
آنیا :یه استوپ برادر یا نوکر
لیا :عاممممممم سوال بعدی
آنیا :همین سوالو دارم باید جواب بدی
بکی :راستی آنیا چان میدونستی برادرت قراره ازدواج کنه
آنیا :؟در حال حاظر این آخرین مشکل زندگیمه
لیا :حتی اگه لا_
آنیا :قار داد بسته که اون نه
لیا :ما آخرشم نفهمیدیم چرا از اون بنده خدا اینجوری متنفری
آنیا :تو ندونی سنگین تره
لیا :خب‌ آنیا چان میدونی که بعد مدرسه_
آنیا :اهممممممممممممممممممم
بکی :ببینم چیو از من مخفی میکنید ؟
آنیا :خب_
لیا :بچه ها یدقه اونو ولش اون الیا داره اونجا چیکار میکنه ؟



(پارت بعدو شاید ماه دیگه اپلود کنم شایدم نکنم 🗿😔)
دیدگاه ها (۰)

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

P13F2الان سه روز میگذره و انیا حالش خوب شده ویو تو مدرسه هند...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

طلسم چشمای بانمک/ p۱۷/فصل۲

آوای شب پارت ۱۱ویو انیا رو پاهاش نشسته بودم ، 🍅🍅🍅 خیلی خجالت...

انیا بعد کش.تن یک انسان اخ لباسم خو..نی شد میره تو دستشویی ت...

تو منو دوست داری؟پارت ۲۷ویو انیاصورتمو در دست گرفت دیدم ...د...

عشقی حقیقی

p14ویو پسرا شب پیژامه پارتیدامیان زنگ زد به اندر اکه امشب بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط