P27
P27
بچه ها دامیان که وارد میشه رو هذف کنید دامیان از اون دور داره نگاه میکنه و انیا هم متوجه نشده باش
انیا بمب رو از کار انداخت که یه هو نفر۶ اصله میزار رو سره انیا دامیان که از اکن دور داره نگاه میکنه یه هو خشکش میزنه
یوری: انیا
۶:اگه نمی خوای بمیری تصلیم شو و با ما بیا
انیا:😏مرگ،...اسم دوم من......مرگه بابا بزرگ(بابا بزرگ رو گفت چون که ترف خیلی پیر بود و به عنوان تیکه گفت)
و یه زیر پایی به ترف انداخت یه دست و یه پاشو شیکند و گفت
انیا:شما بازداشتید😏
یوری زنگ زد به بقیه همکارا شون و اونا اومدن اون شش نفرو بردن و همینرطور بمب رو
دامیان که داشت از اون دور را اونا رو میدی با خود گفت:من دیگه عمرا با انیا در بیوفتم😐
فردا زنگ ورزش رختکن دخترا
مارگارت:ااااااااااااااااااااااا(همون جیغ)
انیا چت شده
دامیان و اندر پیشت در:انیا انیا خوبی الوووو
انیا:اره خوبم مارگارت یه هو یچیزی اشتباهی رو کمرم دیده همین(دروغ)
مارگارت یه ثانیه در گوشتو بیار
انیا در گوش مارگارت گفت:دیروز تو باشگاه این طوری شدم(رو کمرش کبودی بود بخاطر مبارزه دیشب بود)
همه رفتن تو حیاط
مربی:امروز دخترا در برابر پسرا فوتبال بازی میکنن
همه دخترا:چراااا
همه پسرا:از الان بردیم
بازی شروع شد
( وقط ندارم کامل بگم پس)
مربی:با تمام نا باوری دخترا ۱۰به۶ بردن
تیم پسرا:۶
تیم دخترا:۱۰
پسرا: چجوری اخه مگه میشه😞
کلویی:این جوری شد و میشه😌
** بعدی ساعت ۳
***
بچه ها دامیان که وارد میشه رو هذف کنید دامیان از اون دور داره نگاه میکنه و انیا هم متوجه نشده باش
انیا بمب رو از کار انداخت که یه هو نفر۶ اصله میزار رو سره انیا دامیان که از اکن دور داره نگاه میکنه یه هو خشکش میزنه
یوری: انیا
۶:اگه نمی خوای بمیری تصلیم شو و با ما بیا
انیا:😏مرگ،...اسم دوم من......مرگه بابا بزرگ(بابا بزرگ رو گفت چون که ترف خیلی پیر بود و به عنوان تیکه گفت)
و یه زیر پایی به ترف انداخت یه دست و یه پاشو شیکند و گفت
انیا:شما بازداشتید😏
یوری زنگ زد به بقیه همکارا شون و اونا اومدن اون شش نفرو بردن و همینرطور بمب رو
دامیان که داشت از اون دور را اونا رو میدی با خود گفت:من دیگه عمرا با انیا در بیوفتم😐
فردا زنگ ورزش رختکن دخترا
مارگارت:ااااااااااااااااااااااا(همون جیغ)
انیا چت شده
دامیان و اندر پیشت در:انیا انیا خوبی الوووو
انیا:اره خوبم مارگارت یه هو یچیزی اشتباهی رو کمرم دیده همین(دروغ)
مارگارت یه ثانیه در گوشتو بیار
انیا در گوش مارگارت گفت:دیروز تو باشگاه این طوری شدم(رو کمرش کبودی بود بخاطر مبارزه دیشب بود)
همه رفتن تو حیاط
مربی:امروز دخترا در برابر پسرا فوتبال بازی میکنن
همه دخترا:چراااا
همه پسرا:از الان بردیم
بازی شروع شد
( وقط ندارم کامل بگم پس)
مربی:با تمام نا باوری دخترا ۱۰به۶ بردن
تیم پسرا:۶
تیم دخترا:۱۰
پسرا: چجوری اخه مگه میشه😞
کلویی:این جوری شد و میشه😌
** بعدی ساعت ۳
***
- ۱.۵k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط