تکپارتی(درخواستی) وقتی میترسیدی و....

چندروزی بود که سردرد های وحشتناک داشتی و کل این چندروز اعضا میگفتن که بری ازمایش خون بدی تا ببینی مشکل چیه....
جین: عشق من... ورد واید بیوتی بخدا هیچ اتفاقی نمی افته بیا بریم...
ات: نه... نه... نه... نه
شوگا: چرا دقیقا؟
ات: چون.. چون.... چون زحمت میشه
جونگکوک: نترس... برای ما زحمتی نمیشه
تهیونگ: پاشو برو لباستو بپوش بریم
نامجون: من میرم ماشین رو اماده کنم
ات: من هیچ جا نمیام
جیمین: نمیای نه؟
ات: نه
جیمین: خوب خودمون میبریمت... تهیونگ جان دست به کار شو
و تهیونگ تورو براید بلند کرد و برد تو ماشین و تو کلا هی میزدیش که بزارتت پایین.... ولی چه فایده؟ زورت هیچ. جوره بهش نمیرسید
خلاصه بزور بردنت تو ازمایشگاه و نوبت گرفتن(حال ندارم بنویسم به خدا.....)
رفتین داخل نشستین و تو نم نم شروع کردی گریه کردن....
شوگا: گریه نکن سردردت بیشتر میشه ها(اروم)
ات: اگه هق به فکر من هق بودین هق من رو هق نمی اوردین (هق هق میکنه)
تو رنگت کم کم از ترس رنگ باخت...
تو اون لحظه فقط شوگا باهات بود تا پسرا میرن کارهارو انجام میدن فرار نکنی....
در باز شد و اول جین با انرژی اومد که بکم شاید ترست بریزه...
جین: (با صدایی گرم و مهربون) "سلام، پرنسس من! چی شده؟ چرا رنگت مثل گچ شده؟ نترس، ات. من اینجام. فقط یه نفس عمیق بکش. فکر کن داری روی صحنه کنسرت می‌رقصی، نه اینکه خون بدی!
جین دستش رو دراز کرد و با ملایمت روی شونه ات گذاشت. حرارت دستش، کمی از ترس ات دور کرد.

ات، سرش رو به سختی تکون داد، اما چشم‌هاش همچنان پر از ترس بود.
شوتگا:(با صدای آرام و بم) "منم همش همین رو بهش میگم... جین راست می‌گه. فقط یه لحظه است. من اینجا کنارتم. اگه خواستی، چشاتو ببند و به حرف‌های من گوش کن. یا اگه خواستی، فقط دستم رو بگیر. مهم اینه که تنها نیستی."
شوگا کنار ات نشست و بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، دست ات رو توی دستش گرفت. گرمای دست شوگا، با وجود سردی اولیه‌اش، حس اطمینان رو به ات داد.

صدای شاد و پرانرژی جیهوپ،از در دیگه شنیده شد.
جیهوپ:(با صدای بلند و هیجان‌زده) "واااای! اینجا چه خبره؟ ات، عشق من! چرا اینجوری شدی؟ نگران نباش!
جیهوپ با یه حرکت سریع، دور ات چرخید و با لبخند پهنش، سعی کرد فضای اتاق رو شاد کنه.

جیمین، با چشم‌های درشت و معصومش، آروم جلو اومد. انگار که داشت از یه گل لطیف مراقبت می‌کرد.
جیمین:(با صدایی نرم و پر از احساس) "ات، عزیزم... می‌دونم الان خیلی ترسیدی. ولی یادت هست اون دفعه که با هم کلی تمرین کردیم و آخرش تونستی اون حرکت سخت رو بزنی؟ تو خیلی قوی هستی. این فقط یه سوزن کوچیکه. من اینجا کنارتم. اگه خواستی، بغلم کن.
جیمین، خیلی آروم، ات رو توی آغوشش گرفت.
تهیونگ:(با صدایی آرام و کمی مرموز) "این فقط یه لحظه‌ست، ات. فقط چشاتو ببند و به صدای ما گوش کن. ما برات یه لالایی می‌خونیم."

جونگ‌کوک، با اون لبخند شیطنت‌آمیز و چشم‌های درخشانش اومد و انگار که داشت از یه گیم هیجان‌انگیز برمی‌گشت.
جونگ‌کوک:(با هیجان) "هیاااا، ات! آماده‌ای؟ من برات بهترین آهنگ رو انتخاب کردم! این آهنگ رو گوش کن، خیلی احساسی و قشنگه. قول می‌دم که بعد از شنیدنش، دیگه هیچ ترسی نداشته باشی. فقط کافیه بهم اعتماد کنی."
جونگ‌کوک هدفون کوچیکی رو به سمت ات گرفت و با لبخند، منتظر واکنش ات موند.

ات، با شنیدن صدای همه‌شون، بغضش رو قورت داد.اما اشک توی چشماش جمع شده بود،
ات: (با صدایی که از بغض می‌لرزید) "ممنونم... واقعا ممنونم از همه‌تون. نمی‌دونم چی کار کنم که این لطف بزرگتون رو جبران کنم....اما خب من میترسم."

جین، با انگشت روی گونه ات کشید و لبخندش عمیق‌تر شد.
جین:"جبران؟ عزیزم، ما خانواده‌ایم. وظیفه‌مون بود که این کار رو بکنیم. حالا، وقتشه بیان و خون رو بگیرن و بریم. ما آماده‌ایم که ازت مراقبت کنیم."

شوگا، دست ات رو محکم‌ تر فشار داد.
جیهوپ، با یه حرکت نمایشی، ادای پرستارها رو درآورد و گفت:
جیهوپ: "سرکار خانم ات دستتون رو مشت کنید!"
همه با این حرف خندیدن و پرستار اومد
پرستار: عزیزم میشه دستت رو بدی
ات دستش رو داد و منتظر بود شروع بشه که نامجون گفت
نامجون: ات یادته اولین روزی که اومدی توی این گروه؟
ات: اره یادمه...
تهیونگ: خیلی کوچولو موچولو بودی... مگه نه نامجون هیونگ.
نامجون: اره خیلی کوچولو بود..
پرستار: خانم اینجارا فشار بدین که خون نریزه...
ات: تموم شد؟
شوگا: الکی همه رو دق دادی... دیدی درد نداشت...
ات: اره....
جیهوپ: خب... الان همه میریم دور دور.....
جونگکوک: بریمممممم
و رفتین بیرون و کلی خوش گذشت🩷🩷



ببخشید اگه خوب نشد😭
دیدگاه ها (۱۶)

سناریو bts(وقتی دستتو میبری ذوق میکنی)«نامجون: وای دستت چیکا...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

dark life = 30

خیلی بامزه اسسسسس#BTS#نامجون #جین #یونگی #شوگا #جیهوپ #جیمین...

÷ پرستار چی شده پرستار : مشخص نیست احتمال مردن همسرتون خیلی ...

کمد رویایی من😳💅💖وایی فکر کن کمد اتاقت رو باز کنی یهو یه جونگ...

واقعا وقتی این هفتا فرشته رو برام فرستادی زندگیم روشن شد💖#BT...

روی این قفلی زدم🖤#BTS#نامجون #جین #یونگی #شوگا #جیهوپ #جیمین...

جوننن🤣🤣بخدا انقدر 🤏از عشوه های جونگ کوک رو داشتم الان یه تهی...

مرسیییییی که حمایت می کنیدواقعا دوستون دارمم❤#BTS#نامجون #ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط