رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل پنجم : دختری که در خانواده هم تنها بود

ملیسا وقتی به خانه رسید، مستقیم به اتاقش رفت.

کیفش رو روی صندلی گذاشت و روی تخت نشست.

هنوز حرف کایزن توی ذهنش بود.

«حالت بهتره؟»

یه سؤال ساده بود؛ چیزی که شاید برای بقیه اهمیت چندانی نداشت.

اما برای ملیسا عجیب بود که کسی بدون اینکه چیزی ازش بخواد، متوجه حالش شده بود.

چند لحظه به نقطه‌ای نامعلوم خیره موند.

بعد گوشی‌اش رو برداشت.

گروه خانوادگی‌شون پر از پیام‌های جدید بود.

عکس‌هایی از دورهمی آخر هفته.

خنده‌ها، شکلک‌های قلب و پیام‌هایی که زیر عکس‌ها نوشته شده بود.

ملیسا یکی‌یکی عکس‌ها رو دید.

عموهاش، سه زن‌عموش، پسرعموهاش و دخترعمویش همگی در عکس‌ها حضور داشتن.

اما چیزی که بیشتر از همه توجهش رو جلب کرد، دختری بود که وسط جمع نشسته بود.

همون نوه‌ای که همه دوستش داشتن.

همه دورش جمع شده بودن.

یکی موهاش رو مرتب می‌کرد، یکی براش خوراکی آورده بود و یکی دیگه ازش عکس می‌گرفت.

زیر عکس نوشته بودن:

«دختر قشنگ و عزیز خانواده‌مون!»

ملیسا چند ثانیه به جمله خیره شد.

بعد صفحه رو پایین کشید.

عکس بعدی هم از همون دختر بود.

این بار کنار یکی از عموهاش نشسته بود و می‌خندید.

عموش دستش رو دور شونه‌های دختر انداخته بود و با محبت نگاهش می‌کرد.

ملیسا گوشی رو پایین آورد.

اون هم نوهٔ همین خانواده بود.

اون هم به محبت احتیاج داشت.

اون هم دلش می‌خواست وقتی وارد جمع می‌شه، کسی با دیدنش خوشحال بشه.

اما چرا همیشه احساس می‌کرد هیچ‌کس متوجه حضورش نمی‌شه؟

چرا برای اون، حتی یک پیام ساده هم به‌ندرت فرستاده می‌شد؟

چرا وقتی دخترعمویش حرف می‌زد، همه با دقت گوش می‌دادن، اما وقتی ملیسا چیزی می‌گفت، بعضی‌ها حتی سرشون رو بالا نمی‌آوردن؟

ملیسا گوشی رو کنار گذاشت.

از این مقایسه‌ها خسته شده بود.

اما چطور می‌تونست مقایسه نکنه؟

وقتی تفاوت رفتارها رو با چشم خودش می‌دید؟

***

ـ ملیسا جان، بیا شام بخوریم!

صدای مادرش از پایین پله‌ها اومد.

ملیسا صورتش رو با دست پاک کرد و از اتاق بیرون رفت.

وقتی وارد آشپزخونه شد، مادرش با لبخند بهش نگاه کرد.

ـ خسته‌ای عزیزم؟

ـ یه کم.

مادرش جلو اومد و موهاش رو نوازش کرد.

ـ پس بعد از شام زودتر بخواب، باشه؟

ملیسا سر تکون داد.

پدرش هم پشت میز نشسته بود.

وقتی ملیسا رو دید، صندلی کناری خودش رو عقب کشید.

ـ بیا اینجا بشین، دخترم.

ملیسا کنارش نشست.

پدرش مقداری غذا توی بشقابش گذاشت و گفت:

ـ امروز مدرسه چطور بود؟

ملیسا برای لحظه‌ای مکث کرد.

دلش می‌خواست همه‌چیز رو تعریف کنه.

از رفتار یونا بگه.

از تنهایی‌اش.

از اینکه چقدر دلش می‌خواست کسی توی مدرسه هم بهش اهمیت بده.

و بعد، از تمام چیزهایی بگه که توی دلش نسبت به خانواده جمع شده بود.

اما در نهایت فقط گفت:

ـ خوب بود.

پدرش نگاهی بهش انداخت.

ـ مطمئنی؟

ملیسا لبخند زد.

ـ آره، بابا.

پدرش چیزی نگفت، اما دستش رو برای لحظه‌ای روی سر دخترش گذاشت.

ـ هر وقت چیزی ناراحتت کرد، می‌تونی بهمون بگی. لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنی.

ملیسا سرش رو پایین انداخت.

پدر و مادرش دوستش داشتن.

این رو می‌دونست.

هیچ‌وقت نمی‌خواست محبت اون‌ها رو نادیده بگیره.

اما دردش جای دیگه‌ای بود.

اون می‌خواست توی جمع فامیل هم احساس کنه که جایی داره.

می‌خواست عموهاش گاهی فقط برای احوال‌پرسی بهش زنگ بزنن.

می‌خواست زن‌عموهاش وقتی می‌بیننش، با روی خوش باهاش حرف بزنن.

می‌خواست پسرعموهاش به‌جای نادیده گرفتنش، گاهی اون رو هم وارد صحبت‌هاشون کنن.

و بیشتر از همه، دلش می‌خواست مجبور نباشه برای به دست آوردن ذره‌ای محبت، خودش رو به دیگران ثابت کنه.

اما هیچ‌کدوم از این خواسته‌ها با گفتن یک جمله ساده برآورده نمی‌شد.

ملیسا این رو خوب می‌دونست.

برای همین دوباره سکوت کرد.

و پدر و مادرش هنوز نمی‌دونستن دخترشون چقدر از این موضوع رنج می‌کشه.
دیدگاه ها (۰)

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

چندپارتی جونگ کوک

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به صفحه‌ی خاموش گوشی خیر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای ضبط‌شده ...

پارت ۱۹۶

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط