*بزن حافظی
*بزن حافظی
بزن نی بزن نایی ایل باش
تو غمخوار تنهایی ایل باش
بزن توشه ما را توانی ببخش
به دار و گَر و بَرد جانی ببخش
بزن حافظی نای نی نال رفت
از این ایل افسرده کَل زال رفت
بزن حافظی تازه کن پرده را
تسلی بده اندکی زرده را
بگردان و چپ کن کمی کوچ را
بزن بختیاری بزن سوگ را
بزن گاگریوی که امشب دگر
فرو پاشد از دیده خون جگر
بزن حافظی نایی ایل من
که از کارون شود نیل من
چه مَردی چه مَردی خدا را چه مَرد
فرو خُفت در خاک غمگین سرد
کجا رفت مردی که یک دشت بود
کَس و کار تاراز و مُنگشت بود
دگر جرأتی در دل کوه نیست
دگر زرده چون قبل بِشکوه نیست
نه تنها بهار مرا باد برد
که ایل و تبار مرا مرگ خورد
از این پس که می خواند این درد را
که تش می زند چاله سرد را
از این پس چه کس ما را هیاری کند
چه کَس یاری یختیاری کند
چه کَس زیر و رو می کند یاد را
صدا می زند آ علی داد را
که مان همسفر می شود کوچ را
غزل می کند پاهزن و قوچ را
که حرمت نهد ساز توشمال را
به سُرنا کِشد نای نی نال را
که در پانگونی به پای بهیگ
نهد بر چانه افتو به تیگ
بزن نی که نی فرصت زاری است
بزن زخمم این بار هم کاری است
اگر جنگل سربلند تِنُوش
شود شعله در جان مینا بنوش
اگر اشک کارون نالان پیر
بغلتد ز ایلاق تا گرمسیر
اگر برف سنگین کوه کَلار
شود سنگ بر شانه هفت و چهار
اگر دختران فَراق و دریغ
ببُرند گیسوی خود را به تیغ
شود ناله هر جان که در هر تن است
بهای یک آواز آ بهمن است
بزن حافظی نای نی نال رفت
از این ایل افسرده کل زال رفت...
ب یاد آ بهمن عزیز فردوسی بختیاریان
بزن نی بزن نایی ایل باش
تو غمخوار تنهایی ایل باش
بزن توشه ما را توانی ببخش
به دار و گَر و بَرد جانی ببخش
بزن حافظی نای نی نال رفت
از این ایل افسرده کَل زال رفت
بزن حافظی تازه کن پرده را
تسلی بده اندکی زرده را
بگردان و چپ کن کمی کوچ را
بزن بختیاری بزن سوگ را
بزن گاگریوی که امشب دگر
فرو پاشد از دیده خون جگر
بزن حافظی نایی ایل من
که از کارون شود نیل من
چه مَردی چه مَردی خدا را چه مَرد
فرو خُفت در خاک غمگین سرد
کجا رفت مردی که یک دشت بود
کَس و کار تاراز و مُنگشت بود
دگر جرأتی در دل کوه نیست
دگر زرده چون قبل بِشکوه نیست
نه تنها بهار مرا باد برد
که ایل و تبار مرا مرگ خورد
از این پس که می خواند این درد را
که تش می زند چاله سرد را
از این پس چه کس ما را هیاری کند
چه کَس یاری یختیاری کند
چه کَس زیر و رو می کند یاد را
صدا می زند آ علی داد را
که مان همسفر می شود کوچ را
غزل می کند پاهزن و قوچ را
که حرمت نهد ساز توشمال را
به سُرنا کِشد نای نی نال را
که در پانگونی به پای بهیگ
نهد بر چانه افتو به تیگ
بزن نی که نی فرصت زاری است
بزن زخمم این بار هم کاری است
اگر جنگل سربلند تِنُوش
شود شعله در جان مینا بنوش
اگر اشک کارون نالان پیر
بغلتد ز ایلاق تا گرمسیر
اگر برف سنگین کوه کَلار
شود سنگ بر شانه هفت و چهار
اگر دختران فَراق و دریغ
ببُرند گیسوی خود را به تیغ
شود ناله هر جان که در هر تن است
بهای یک آواز آ بهمن است
بزن حافظی نای نی نال رفت
از این ایل افسرده کل زال رفت...
ب یاد آ بهمن عزیز فردوسی بختیاریان
- ۱.۵k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط