تک پارتی [قولی که دادم]
تک پارتی [قولی که دادم]
وقتی تولدش بود و تو یادت نبود و سخت درس میخوندی
ویو یونا:
سخت مشغول درس خوندن بودم و ساعت 18:58دقیقه بود که نامجون زنگ زد
نامجون: سلام عشقم
یونا: سلام نامی جون
نامجون: چیزی یادت نرفته(ذوق)
یونا: چی؟
نامجون: یادت نمیاد (تعجب)
یونا: نه
نامجون: باشه خدافظ(ناراحت)
تلفن قطع شد
چی میگفت این یه10دقیقه ای درس خوندم ولی فکرم پیش نامجی جونم بود به خودم اومدم دیدم کتاب تموم شده درس هارو جمع کردم که چشمم به تقویم کنار میزم خورد قشنگ دورش دایره بود و بالاش نوشته بودم تولد عشقم
وای کلا یادم رفته بود بلند شدم و لباس بیرونی پوشیدم و رفتم بیرون گل بزرگی خریدم و شکلات با قالب قلب و یک کیک سفارش دادم که با ترکیب موز و گردو و توت فرنگی بود و گفتم که روش بنویسن تمام زندگیم تولدت مبارک و کادو های که خریده بودم رو کادو کردم و و لباس ابی 💙 پوشیدم و شام حاضر کردم بادکنک هارو اویزون کردم و برف شادی رو با نخ به بالای. در جوری بستم که اگه در باز شد برف شادی میریزه روی اون شخص یکمم پنبه بزرگ ابی رنگ خریده بودم رو پخش زمین کردم که کلا ابی شد
روی میز روبه رویی در، کیک، شیرینی، شکلات،..... گذاشتم که در باز شد زود شمع روشن کردم و چراغو هم خاموش کردم شب بود دید بهتری نداشتم پس یه جایی ایستادم
ویو نامجون:
وقتی گفت یادم نیس خیلی ناراحت شدم پس دیر کارامو انجام دادم تا تا میام یونابیدار نباشه که بپرسه چی گفتم ساعت 23:25بود رسیدم تا درو باز کردم چیز نرمی تو سرم ریخته شد داد زدم: یاابلفض که چراغ روشت شد
یونا: تادا
ویو یونا:
با کلی ذوق این کلمه رو گفتم ولی نامجون ترسیده بود رفتم بغلش کردم که اروم شد
نامجون: گفتم حالا(دستشو میکنه تو موهاش) این چیه تو موهام
یونا: برف شادی
نامجون کنار رفت و کیک برید و یونا دست زد و نشستن و وسط حرف زدن نامجون چیزی گفت که یونا ترسید
نامجون: به خاطر برف شادی امشب بیدار میمونی فردا تعطیلم
و تا ساعت 5 و30.دقیقه 5ران رفتند 🤨😐
تموم
وقتی تولدش بود و تو یادت نبود و سخت درس میخوندی
ویو یونا:
سخت مشغول درس خوندن بودم و ساعت 18:58دقیقه بود که نامجون زنگ زد
نامجون: سلام عشقم
یونا: سلام نامی جون
نامجون: چیزی یادت نرفته(ذوق)
یونا: چی؟
نامجون: یادت نمیاد (تعجب)
یونا: نه
نامجون: باشه خدافظ(ناراحت)
تلفن قطع شد
چی میگفت این یه10دقیقه ای درس خوندم ولی فکرم پیش نامجی جونم بود به خودم اومدم دیدم کتاب تموم شده درس هارو جمع کردم که چشمم به تقویم کنار میزم خورد قشنگ دورش دایره بود و بالاش نوشته بودم تولد عشقم
وای کلا یادم رفته بود بلند شدم و لباس بیرونی پوشیدم و رفتم بیرون گل بزرگی خریدم و شکلات با قالب قلب و یک کیک سفارش دادم که با ترکیب موز و گردو و توت فرنگی بود و گفتم که روش بنویسن تمام زندگیم تولدت مبارک و کادو های که خریده بودم رو کادو کردم و و لباس ابی 💙 پوشیدم و شام حاضر کردم بادکنک هارو اویزون کردم و برف شادی رو با نخ به بالای. در جوری بستم که اگه در باز شد برف شادی میریزه روی اون شخص یکمم پنبه بزرگ ابی رنگ خریده بودم رو پخش زمین کردم که کلا ابی شد
روی میز روبه رویی در، کیک، شیرینی، شکلات،..... گذاشتم که در باز شد زود شمع روشن کردم و چراغو هم خاموش کردم شب بود دید بهتری نداشتم پس یه جایی ایستادم
ویو نامجون:
وقتی گفت یادم نیس خیلی ناراحت شدم پس دیر کارامو انجام دادم تا تا میام یونابیدار نباشه که بپرسه چی گفتم ساعت 23:25بود رسیدم تا درو باز کردم چیز نرمی تو سرم ریخته شد داد زدم: یاابلفض که چراغ روشت شد
یونا: تادا
ویو یونا:
با کلی ذوق این کلمه رو گفتم ولی نامجون ترسیده بود رفتم بغلش کردم که اروم شد
نامجون: گفتم حالا(دستشو میکنه تو موهاش) این چیه تو موهام
یونا: برف شادی
نامجون کنار رفت و کیک برید و یونا دست زد و نشستن و وسط حرف زدن نامجون چیزی گفت که یونا ترسید
نامجون: به خاطر برف شادی امشب بیدار میمونی فردا تعطیلم
و تا ساعت 5 و30.دقیقه 5ران رفتند 🤨😐
تموم
- ۴.۸k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط