{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱ (سرنوشت)

پارت ۱ (سرنوشت)
ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .
امروز قراره با دوستم برم بار
یه لباس مشکی ک شونه هام رو مینداخت بیرون و تا رونم بود پوشیدم و رفتیم بار .
وقتی رفتیم داخل بوی الکل سیگار و عطر های مختلف میومد رفتیم نشستیم و یه ویسکی ۸۰ درصد سافرش دادیم یونا ( دوست ا/ت) خیلی مست بود ولی من هوشیار بودم یه پسر وارد بار شد خیلی خوشتیپ بود و همینطور جذاب ولی اهمیتی برام نداشت
ویو جونکوک:
وقتی اومدم تو بار یه دختر خیلی جذاب خوشگل به چشمم خورد برای یه شب عالی بود همه ی دخترا دورم بودن ولی اون حتی بهم توجه هم نکرد و بلند شد با دوستش از بار رفت بیرون تصمیم گرفتم پیداش کنم و برای امشب با این سر کنم بدن خیلی بی نقصی داشت
ویو ا/ت :
نگاه های یکی رو رو خودم حس میکردم ولی توجه نکردم یونا ک خیلی مست بود صداش کردم و بلند شد سوار ماشینم کردنمو رسوندمش خونش و گزاشتمش رو تختش و رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم احساس کردم یکی داره دنبالم میکنه از ت. اینه ماشین نگاه کردم دیدم یه ماشین مشکی با سرعت از پشت داره میاد منم سریع شرعتمو زیاد کردم و یهو پیچید جلوم منم ترمز کردم و چشمامو رو هم فشار دادم وقتی باز کردم دیدم سالمم و ماشین هیچیش نشده بود
به خودم اومدم دیدم یه پسر از ماشینش پیاده شد داره میاد سمتم دیدم این همون پسرس ک تو بار دیدمش منم سریع در ماشینو قفل کردم شیشه یزره پایین بود صداش رو شنیدم گفت به نفعته ک در ماشینو باز کنی وگرنه میشکونمش منم باز کردم گفتم هان چته وحشی اومد نزدیک جوری ک ۲ سانت فاصلمون بود و گفت:اولن یاد بگیر درست صحبت کنی
منم کشیدمش عقب گفتم اگه نکنم چی مرتیک..
نزاشت ادامشو بگم لبشو گزاشت رو لبم وحشیانه میبوسید منم هولش دادم گفتم عوضی
بغلم کرد برد تو ماشین با سرعت رانندگی میکرد ...
مایل به پارت بعد هستید؟
دیدگاه ها (۰)

اسم رمان( سرنوشت) شخصیت اصلی :ا/ت .جونکوک.تهیونگ.لیناا/ت:دخت...

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط