P23

ویوکوک
لباسامو جلوی هانا دراوردم که دیدم خیلی ترسیده و با تعجب به بدنم داشت نگاه میکرد فکر کنم بخاطر خونای رو بدنمه
کوک:ها…
هانا:فقط برو حموم وگرنهههههه
کوک:وگرنه چی؟
هانا:چشماتو از کاسه درمیارممممم
کوک:ای‌جان(نگاه عاشقونع)
هانا:برو دیگههه
کوک:چشم جوجم
ویوهانا
میدونین من فقط تقریبا یکروزه که عاشق کوک شدم ولی بدجور بهش وابسته شدم انگاری که برام سخته ازش جداشم
هعی بیخیال اونم ترو ول میکنه و میره(ادمین گل:عه!ناموسا!نمیدونستم..)چند دقیقه گذشت و انگار جناب جئون نمیخواستن بیان بیرون
خبببب…نه نه نه ولش میگیرم میخوابم
(ادمین گل:اگه جرعت داری دسته پسرم بزن…**#^٪^٪^٪^٪^٪^٪^٪^#^^٪*٪^٪٪###^**^٪٪٪٪*^ اوکی؟)
هانا:من گوه بخورم اصلا
(ادمین گل:آفرین آفرین)
هانا:حیحی
هانا:(خمیازه)فکر کنم بخوابم بهتر باشه
فلش کادر به صبح
ویوهانا
صبح پاشدم که دیدم کوک داره حاضرمیشه ازش پرسیدم
هانا:ام آقاکوچولوم کجا میری؟(کیوت٫)
کوک:هومم اقا کوچولو ها؟اومدم خونه یه اقا کوچولوی بهت نشون بدممممم
هانا:ایم گوه خوردم
کوک:هاهاها دیگه دیره دین دین پیینزنژنتزتبتزتز
هانا:حالا پاشو برو قر باشه فهمیدیم هرکاری میتونی کنی پاشو برو سرکارت آقا بزرگ
کوک:آفرین،..اوک خدافظ بیـ……….
کوک:(عربده)









۱۲لایک ۱۳کامنت
دیدگاه ها (۱۳)

Part³⁶بغضمو قورت دادم رفتم سر کارمبعد ۳۰ مین کارم تو اشپزخون...

commercial lovePart 1ا/ت:من سه سال قبل با کوک آشنا شدم بعد ف...

دنیای تو !

فیک شوگا ( عشق ابدی) پارت 6

پارت 33: موهاشو براش خشک کردمو از اتاق بیرون اومدیم دیر وقت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط