{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پست 3

پست 3
با صدای وحشتناکی از خواب پرید و به اطرافش نگاه کرد. به ساعت دیواری خانه که 17:45 دقیقه را نشان می داد، نگاهی کرد و از جا بلند شد. سریع تر از حد باور آماده شد و به قصد ترک خانه، وارد حیاط شد.
هیما خانم، باعث توقفش شد:
_کجا داری می ری محسن؟ صدای انفجار رو نشنیدی؟
تسبیح سبزش را داخل جیب شلوارش جا داد:
_چیزی نمی شه اٌمّی؛ مراقب خودتون باشید.
آخرین لباس را هم از روی بند جمع کرد و به طرف پسرش رفت:
_کی برمی گردی خانه؟
تند به طرف در رفت و آن را باز کرد:
_نمی دونم؛ امشب یکم کار دارم؛ خداحافظ.
و سریعا از خانه خارج شد.
حیران و سرگردان به این طرف و آن طرف می رفت تا از محل انفجار اطلاع یابد. با دیدن 4 پسر جوان که به طرفی می دویدند، به سمت آن ها رفت. چند دقیقه ای طول کشید تا محل را پیدا کنند. همه جا را دود گرفته بود؛ چه زود خانه باصفای محله، به خانه خاکسترنشین محله تبدیل شد. صدای گریه و زاری بانوانی که از هر سمت و سو به طرف خانه می دویدند، تمرکز را از امدادگران گرفته بود.
رگ غیرتش باد کرده بود؛ لبش را گزید و دستش را جلوی دهانش گذاشت:
_به والای علی، حقت رو می زارم کف دستت.
صدای اذان را که شنید، خود را به مسجد رساند و وضو گرفت. با دیدن صالح، به طرف او رفت.
_چطوری صالح؟
ابرویی بالا انداخت:
_خوبم؛ تو چرا این قدر پکری؟
نگاهی به بیرونِ مسجد انداخت:
_خانه مش باقر رو زدند.
لبش را به دندان گرفت:
_استغفرالله؛ همشون داخل خانه بودند؟
_ها!*
بغض کرد اما سریعا قورتش داد:
_بندگان خدا؛ الله از باعث و بانی اش نگذره.
سپس همان طور که محسن را به داخل مسجد هدایت می کرد، ادامه داد:
_حالا بیا بریم، خدا بزرگه؛ همه چی درست می شه.
30 دقیقه بعد، حاج آقا یوسفی، چند تن از دوستانش و حدود 40 جوان، حلقه ای را تشکیل داده بودند تا به مشکل اصلی شهر رسیدگی کنند. حاج آقا یوسفی، مرد پخته و تقریبا 60 ساله ای بود که به گونه ای، پدر دومِ این جوانان محسوب می شد. موهایش چیزی به سفیدیِ کامل نداشت و به نظر می رسید تا 2_3 سال دیگر، خداوند سفیدی تمام را به هدیه دهد.
بالاخره گلویی صاف، و دهانش باز کرد:
_بسم الله الرحمن الرحیم. همه شما عزیزان اطلاع دارید که ما برای چی این جا جمع شدیم. همون طور که مستحضر هستید و می بینید، شهر اوضاع خوبی نداره؛ هر دقیقه خبر می رسه خانه ای رو آتش زدند. چیزی که بندۀ حقیر از شما جوانان این شهر می خوام اینه که، با این قومِ نفرت انگیز مبارزه بکنید.
جوانان با اشتیاق به سخنان او گوش می دادند. حاج آقا یوسفی به زانوی یکی از دوستانش زد و ادامه داد:
_إن شاء الله با مبارزه شما عزیزان و کمک های من و دیگر دوستانم، این بلا از شهر دور بشه.

ها*: آره.
دیدگاه ها (۱)

پست 4پسری که در فاصله دو_سه متری حاج آقا نشسته بود، سرش را ب...

پست 5کفش هایش را درآورد و داخل شد:_إهم، إهم؛ صاحب خانه مهمان...

پست 2همان طور که به موهای نرمش دست می کشید، پاهایش را از حصا...

سلام؛ من می خوام اگه اجازه بدید رمان جدیدم رو این جا به اشتر...

در شبانه روز، ترجیحاً دل شب، ده دقیقه ای با خدا خلوت كنوضو ب...

به درخواست دوستان معرفی کتاب داریم 📚کتاب آقا مجتبی از انتشار...

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۱: عطر وانیل در میان د...

داستان عاشقانه جدید

به #نماز اول وقت و جماعت، بسیار اهمیت می‌داد و اکثر اوقات در...

روایتی عجیب در مورد آخرالزمان

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط