Iove and the moon
Iove and the moon
Part 42
ماشین در سکوت حرکت میکرد. صدای آرام بخاری داخل ماشین پیچیده بود و یونا سرش را به شیشه تکیه داده بود.
کوک: یونا؟
یونا: هوم؟
کوک: هنوز سرت درد میکنه؟
یونا: یکم...
کوک نگران نگاهش کرد.
کوک: وقتی رسیدیم مستقیم میری استراحت.
یونا: باشه آقای سختگیر.
کوک لبخند کوچکی زد.
کوک: امشب خیلی خسته شدی.
یونا: مراسم رومی و جیمین خیلی قشنگ بود.
کوک: آره... بالاخره اونا هم به چیزی که میخواستن رسیدن.
یونا چند ثانیه سکوت کرد.
یونا: کوک؟
کوک: جان؟
یونا: فکر میکنی ما هم خوشبخت میمونیم؟
کوک با شنیدن حرفش نگاهش را به سمت او برگرداند.
کوک: چرا این سوال رو میپرسی؟
یونا: نمیدونم... شاید چون امشب دوباره انی رو دیدم.
کوک: بهش فکر نکن.
یونا: ولی حس میکنم هنوز یه چیزی تموم نشده.
کوک کمی جدی شد.
کوک: یونا، هر چیزی که باشه، این بار اجازه نمیدم کسی آرامشت رو بهم بزنه.
یونا چیزی نگفت و فقط به بیرون نگاه کرد.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی خانه توقف کرد.
راننده: رسیدیم آقا.
کوک: ممنون.
کوک پیاده شد و در سمت یونا را باز کرد.
کوک: آروم بیا پایین.
یونا: خودم میتونم.
کوک: میدونم، ولی من میخوام کمکت کنم.
یونا لبخند کوچکی زد و از ماشین پیاده شد.
همین که وارد خانه شدند، تلفن کوک زنگ خورد.
کوک: الو؟
صدای مردی از پشت تلفن شنیده شد.
مرد: آقا، یه اتفاق افتاده.
کوک: چی شده؟
مرد: دربارهی انی و دخترشه...
کوک ناگهان ساکت شد.
یونا: کوک؟ چی شده؟
کوک تلفن را پایین آورد و به یونا نگاه کرد.
کوک: فکر کنم بهتره امشب دربارهش باهات حرف بزنم.
یونا: دربارهی چی؟
کوک نفس عمیقی کشید.
کوک: دربارهی چیزی که انی از ما پنهان کرده...
#عشق_وماه
Part 42
ماشین در سکوت حرکت میکرد. صدای آرام بخاری داخل ماشین پیچیده بود و یونا سرش را به شیشه تکیه داده بود.
کوک: یونا؟
یونا: هوم؟
کوک: هنوز سرت درد میکنه؟
یونا: یکم...
کوک نگران نگاهش کرد.
کوک: وقتی رسیدیم مستقیم میری استراحت.
یونا: باشه آقای سختگیر.
کوک لبخند کوچکی زد.
کوک: امشب خیلی خسته شدی.
یونا: مراسم رومی و جیمین خیلی قشنگ بود.
کوک: آره... بالاخره اونا هم به چیزی که میخواستن رسیدن.
یونا چند ثانیه سکوت کرد.
یونا: کوک؟
کوک: جان؟
یونا: فکر میکنی ما هم خوشبخت میمونیم؟
کوک با شنیدن حرفش نگاهش را به سمت او برگرداند.
کوک: چرا این سوال رو میپرسی؟
یونا: نمیدونم... شاید چون امشب دوباره انی رو دیدم.
کوک: بهش فکر نکن.
یونا: ولی حس میکنم هنوز یه چیزی تموم نشده.
کوک کمی جدی شد.
کوک: یونا، هر چیزی که باشه، این بار اجازه نمیدم کسی آرامشت رو بهم بزنه.
یونا چیزی نگفت و فقط به بیرون نگاه کرد.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی خانه توقف کرد.
راننده: رسیدیم آقا.
کوک: ممنون.
کوک پیاده شد و در سمت یونا را باز کرد.
کوک: آروم بیا پایین.
یونا: خودم میتونم.
کوک: میدونم، ولی من میخوام کمکت کنم.
یونا لبخند کوچکی زد و از ماشین پیاده شد.
همین که وارد خانه شدند، تلفن کوک زنگ خورد.
کوک: الو؟
صدای مردی از پشت تلفن شنیده شد.
مرد: آقا، یه اتفاق افتاده.
کوک: چی شده؟
مرد: دربارهی انی و دخترشه...
کوک ناگهان ساکت شد.
یونا: کوک؟ چی شده؟
کوک تلفن را پایین آورد و به یونا نگاه کرد.
کوک: فکر کنم بهتره امشب دربارهش باهات حرف بزنم.
یونا: دربارهی چی؟
کوک نفس عمیقی کشید.
کوک: دربارهی چیزی که انی از ما پنهان کرده...
#عشق_وماه
- ۱۶۶
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط