گرچه می‌گفتند و می‌گفتم ...

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم ...
شب بلند و زندگی ...
در واپسينِ عمر کوتاه است!
اما در ضميرِ من ...
يقين فرياد می‌زد.ِ.
همتی کُن در صبوری...
صبح در راه است...
صبح در راه است، باور داشتم اين را...
صبح بر اسب سپيدش تند می‌تازد...
وين شبِ شب، رنگ می‌بازد....
صبح می‌آيد و من..
در آينه موی سپيدم را...
شانه خواهم کرد..
قصه‌ ی بيدادِ شب را ...
با سپيدِ صبحدم...
افسانه خواهم کرد...
دیدگاه ها (۰)

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم شب بلند وزندگی در واپسینِ عمر کوتاه ...

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم شب بلند وزندگی در واپسینِ عمر کوتاه ...

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کوتاه...

گرچه می گفتند و می گفتم...شب بلند و زندگی در واپسینِ عمر کوت...

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم ...شب بلند و زندگی ...در واپسينِ عمر...

سوختی جانم چه می‌سازی مرابر سر افتادم چه می‌تازی مرادر رهت ا...

سوختی جانم چه می‌سازی مرابر سر افتادم چه می‌تازی مرادر رهت ا...

دختری بود گرفتار پدری عیاش!!!که میخواست او را به بهای ناچیزی...

سرود آفرینش :به دنبال کدامین قصه و افسانه می‌گردیدر این بیغو...

در قصه‌ی بعدی می‌خواهم تو را بنویسم که ایستاده‌ای آن‌جا، در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط