مافیای من
#مافیای_من
پارت 31
ویوو میرا:
میرا: پس خدارو شکر تو نبودی
ا/ت: اوهوم
داشتیم حرف میزدیم که یهو جیمین با چنتا از ادم هاش اومد داخل اون اتاق سرد بی روح
جیمین: میرا، ا/ت دیگه باید بریم،(رو به ادم هاش): شما هم اینجارو جمع کنید همه این جنازه هارو جمع و جور کنید یچ ردی به حا نزارید
من و ا/ت از اتاق اومدیم بیرون وقتی از اون کارگاه متروکه اومدیم بیرون تونستم یک نفسی بکشم
وقتی جونگکوک رو که داشت سیگار میکشید رو دیدم یک حسی توی دلم گفت «اون حالش خوب نیست» تا رسیدیم بهش و منو دید یک نگاه به سیگارش انداخت اخراش بود رو کرد به من و با صدای بم گفت
جونگکوک: برو بشین تو ماشین یکم دیگه میام
ا/ت هیچ حرفی نزد و باهم رفتیم سمت ماشین جونگکوک باهم خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدم سرم رو گذاشتم روی بنجره ی ماشین، نفهمیدم چیشد که خوابم برد
وقتی بیدار شدم با جونگکوک عصبانی رو به رو شدم که با اخم داشت رانندگی میکرد از جام بلند شدم و جابه جا شدم.
جونگکوک: بلاخره بیدار شدی
میرا: اوهوم
جونگکوک: خب حالا که خوب خوابتو گرفتی باید چنتا چیز رو بهت بگم
یک، زیاد به من نزدیک نشو
دو، خودتو زیاد باهام صمیمی نگیر
سه، بیشتر مراقت خودت باش تا اینجوری ندزدنت چون من نمیتونم هربار نجاتت بدم
مونده بودم چی بگم یعنی چی اینا چیه که داره به من میگه
میرا: هاعععع من کی خودمو با تو صمیمی گرفتم؟؟؟؟
و من کی ازت خواستم کمکم کنی خودت اومدی و نجاتم دادی به منچه
جونگکوک: التماس هاتو یادت رفته؟؟
میرا:اون موقع جونم در خطر بود! انتظار داشتی بشینم و بگم بفرمایید منو بکشید؟ خیلی خودخواهی جئون
جونگکوک(نیشخند میزنه): اصلا کلمه ی خود خواه از رو من درست شده...
میرا: هاع
جونگکوک: پس دهنت رو ببند و به حرفایی که زدم خوب فکر کن… چون از این به بعد هیچ رحمی در کار نیست
دیگه نتونستم چیزی بگم سرم رو برگردوندم سمت پنجره...
وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و با سرعت رفتم سمت اتاقم...
ویوو ا/ت:
توی ماشین سکوت سنگینی بود تا اینکه جیمین این سکوت رو شکست
جیمین: ا/ت تو خیلی احمقی
ا/ت: هاع
جیمین: وقتی اسلحه تو دستته نباید فقط نگاه کنی... باید شلیک کنی
ا/ت: عاا ببخشید... من...
جیمین: این ببخشید تو فایده ای نداره... اگه من اون تیر رو نمیزدم یا اگه اونجا نبودم الان نه خواهر تو زنده بود نه جونگکوک
ا/ت: متاسفم
یهو جیمین یکجوری منو نگاه کرد که با چشماش داشت میگفت من برنده شدم ا/ت پاش رو بیشتر روی پدال فشار داد و سرعت ماشین بیشتر شد و با همون لحن خش دار و سردش ادامه داد
جیمین: فکر کردی بازیه مگه؟ ما تو این دنیا داریم با جونمون بازی میکنیم، ا/ت! اینجا جایی برای گند زدن و «ببخشید» گفتن نیست. اگه یه بار دیگه پات رو تو چنین مخمصهای بذاری و دستپاچه بشی، خودم شخصاً از عمارت بیرونِت میکنم و تو میدونی کسی که بخواد از عمارتِ پارک بیرون بره زنده بیرون نمیره
ا/ت: مگه من ازت خواستم اونجا باشی؟! مگه گفتم بیای نجاتم بدی؟ خودم حواسم به همهچیز بود، تو همهچیز رو خراب کردی با این خودرأی بودنت! خستهشدم از بس سرزنشم کردی
یهو زد زیر خنده و با همون لحن پر از خندش ادامه داد
جیمین: خودت داری میگی که من نجاتت دادم یعنی خودتم قبول داری اگع من نبودم چه گندی میزدی نه... ا/ت نزدیک بوذ بخاطر تو اولین شکست زندگیم رو بخورم
از اینجا به بعد حرفاش رو جواب نمیدادم
سرم رو برگردوندم سمت پنجره و به بیرون نگاه میکردم تا وقتی که رسیدیم به عمارت سرد و تاریک جیمین
به محض اینکه ماشین توی محوطهی تاریکِ عمارت متوقف شد، قبل از اینکه جیمین فرصت کنه پیاده بشه، خودم درِ ماشین رو با حرص باز کردم و پریدم بیرون. قدمهام رو تندتر کردم تا هرچه زودتر ازش دور شم، اما صدای قدمهای بلندش که پشت سر ثبت میشد نشون میداد خیالی باطله!
جیمین: وایسا ببینم ا/ت!
دستم توسط انگشتهای کشیده و سردش اسیر شد. محکم کشیدم سمت خودش و وادارم کرد بچرخم. فاصلهمون به کمترین حد ممکن رسید؛ عطر تلخِ تنش با بوی بارون قاطی شده بود و نگاهِ تیرهش مستقیماً قفل شد روی چشمهام.
جیمین در حالی که لبخندِ مضحکهای روی لبهاش بود، با صدای بم و خطونشونکشی ادامه داد
جیمین: فرار کردن از دستِ من توی عمارتِ خودم؟ جدی فکر کردی با این بچهبازیها میتونی از زیرِ تنبیه در بری؟
___________________________________
دوستان این پارت یکم طولانی بود و نمیتونستم کامل بزارمش بخاطر همین برای ادامه پارت رو استوری میکنم توی استوری ها میتونید بخونید
پارت 31
ویوو میرا:
میرا: پس خدارو شکر تو نبودی
ا/ت: اوهوم
داشتیم حرف میزدیم که یهو جیمین با چنتا از ادم هاش اومد داخل اون اتاق سرد بی روح
جیمین: میرا، ا/ت دیگه باید بریم،(رو به ادم هاش): شما هم اینجارو جمع کنید همه این جنازه هارو جمع و جور کنید یچ ردی به حا نزارید
من و ا/ت از اتاق اومدیم بیرون وقتی از اون کارگاه متروکه اومدیم بیرون تونستم یک نفسی بکشم
وقتی جونگکوک رو که داشت سیگار میکشید رو دیدم یک حسی توی دلم گفت «اون حالش خوب نیست» تا رسیدیم بهش و منو دید یک نگاه به سیگارش انداخت اخراش بود رو کرد به من و با صدای بم گفت
جونگکوک: برو بشین تو ماشین یکم دیگه میام
ا/ت هیچ حرفی نزد و باهم رفتیم سمت ماشین جونگکوک باهم خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدم سرم رو گذاشتم روی بنجره ی ماشین، نفهمیدم چیشد که خوابم برد
وقتی بیدار شدم با جونگکوک عصبانی رو به رو شدم که با اخم داشت رانندگی میکرد از جام بلند شدم و جابه جا شدم.
جونگکوک: بلاخره بیدار شدی
میرا: اوهوم
جونگکوک: خب حالا که خوب خوابتو گرفتی باید چنتا چیز رو بهت بگم
یک، زیاد به من نزدیک نشو
دو، خودتو زیاد باهام صمیمی نگیر
سه، بیشتر مراقت خودت باش تا اینجوری ندزدنت چون من نمیتونم هربار نجاتت بدم
مونده بودم چی بگم یعنی چی اینا چیه که داره به من میگه
میرا: هاعععع من کی خودمو با تو صمیمی گرفتم؟؟؟؟
و من کی ازت خواستم کمکم کنی خودت اومدی و نجاتم دادی به منچه
جونگکوک: التماس هاتو یادت رفته؟؟
میرا:اون موقع جونم در خطر بود! انتظار داشتی بشینم و بگم بفرمایید منو بکشید؟ خیلی خودخواهی جئون
جونگکوک(نیشخند میزنه): اصلا کلمه ی خود خواه از رو من درست شده...
میرا: هاع
جونگکوک: پس دهنت رو ببند و به حرفایی که زدم خوب فکر کن… چون از این به بعد هیچ رحمی در کار نیست
دیگه نتونستم چیزی بگم سرم رو برگردوندم سمت پنجره...
وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و با سرعت رفتم سمت اتاقم...
ویوو ا/ت:
توی ماشین سکوت سنگینی بود تا اینکه جیمین این سکوت رو شکست
جیمین: ا/ت تو خیلی احمقی
ا/ت: هاع
جیمین: وقتی اسلحه تو دستته نباید فقط نگاه کنی... باید شلیک کنی
ا/ت: عاا ببخشید... من...
جیمین: این ببخشید تو فایده ای نداره... اگه من اون تیر رو نمیزدم یا اگه اونجا نبودم الان نه خواهر تو زنده بود نه جونگکوک
ا/ت: متاسفم
یهو جیمین یکجوری منو نگاه کرد که با چشماش داشت میگفت من برنده شدم ا/ت پاش رو بیشتر روی پدال فشار داد و سرعت ماشین بیشتر شد و با همون لحن خش دار و سردش ادامه داد
جیمین: فکر کردی بازیه مگه؟ ما تو این دنیا داریم با جونمون بازی میکنیم، ا/ت! اینجا جایی برای گند زدن و «ببخشید» گفتن نیست. اگه یه بار دیگه پات رو تو چنین مخمصهای بذاری و دستپاچه بشی، خودم شخصاً از عمارت بیرونِت میکنم و تو میدونی کسی که بخواد از عمارتِ پارک بیرون بره زنده بیرون نمیره
ا/ت: مگه من ازت خواستم اونجا باشی؟! مگه گفتم بیای نجاتم بدی؟ خودم حواسم به همهچیز بود، تو همهچیز رو خراب کردی با این خودرأی بودنت! خستهشدم از بس سرزنشم کردی
یهو زد زیر خنده و با همون لحن پر از خندش ادامه داد
جیمین: خودت داری میگی که من نجاتت دادم یعنی خودتم قبول داری اگع من نبودم چه گندی میزدی نه... ا/ت نزدیک بوذ بخاطر تو اولین شکست زندگیم رو بخورم
از اینجا به بعد حرفاش رو جواب نمیدادم
سرم رو برگردوندم سمت پنجره و به بیرون نگاه میکردم تا وقتی که رسیدیم به عمارت سرد و تاریک جیمین
به محض اینکه ماشین توی محوطهی تاریکِ عمارت متوقف شد، قبل از اینکه جیمین فرصت کنه پیاده بشه، خودم درِ ماشین رو با حرص باز کردم و پریدم بیرون. قدمهام رو تندتر کردم تا هرچه زودتر ازش دور شم، اما صدای قدمهای بلندش که پشت سر ثبت میشد نشون میداد خیالی باطله!
جیمین: وایسا ببینم ا/ت!
دستم توسط انگشتهای کشیده و سردش اسیر شد. محکم کشیدم سمت خودش و وادارم کرد بچرخم. فاصلهمون به کمترین حد ممکن رسید؛ عطر تلخِ تنش با بوی بارون قاطی شده بود و نگاهِ تیرهش مستقیماً قفل شد روی چشمهام.
جیمین در حالی که لبخندِ مضحکهای روی لبهاش بود، با صدای بم و خطونشونکشی ادامه داد
جیمین: فرار کردن از دستِ من توی عمارتِ خودم؟ جدی فکر کردی با این بچهبازیها میتونی از زیرِ تنبیه در بری؟
___________________________________
دوستان این پارت یکم طولانی بود و نمیتونستم کامل بزارمش بخاطر همین برای ادامه پارت رو استوری میکنم توی استوری ها میتونید بخونید
- ۲۰۹
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط