{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 117
+ هی من مال تو نیستم
_ میتونی اینطور فکر کنی
چویا لپاشو پف کرد که صدای در بلند شد و اکوتاگاوا از پشت در گفت
" دازای سان لطفا به عمارت سر بزنید همه چی آماده ست "
_ خیلی خب باشه...خودم میرم تو میتونی بری
به صدای دور شدن قدم ها دازای دوباره توجهش رو به چویا داد و چویا یه نگاه به وضعیتشون انداخت
+ میگم...دازای ما یکم...خب پوزیشن بدی نداریم؟
_ فکر نمی‌کنم
+ ما فقط دوستیم
_ عه دوست بودیم؟
چویا گیج بهش نگاه کرد و دازای با خنده گفت
_ خب اگه دوست بودیم از الان نیستیم...این حجم از شیطنت و کیوت بودنتو کسی نداره...واسه همین مال منی
+ هی...مطمئنی میخوای دوباره با من باشی؟
_ اره ولی...ازدواج بی ازدواج
+ انگار تعهدی نیستی
_ فقط از این رسم های مزخرف خوشم نمیاد
+ خب باید ازدواج کنیم تا نینی بیاد
_ چویا...همینی که من گفتم
+ عوضی...حالا از روم بلند شو
_ حالا که دوباره تصمیم اشتباه گرفتم...بهتره یکم باهم وقت بگذرونیم
+ تصمیم اشتباه؟
_ با تو بودن بزرگترین اشتباه منه
چویا لبش رو گاز گرفت و نگاهشو دزدید...دازای میدونست که دوباره چویا قراره تنهاش بزاره اما همچنان قبول کرد دوباره این رابطه ناقص شروع بشه
+ تو واقعا...به من علاقه داری؟
_ اگه نداشتم تو الان مرده بودی...بزار از الان یه چیزیو بهت بگم...
از روش بلند شد و کنارش نشست که چویا هم رو تخت رو به روش نشست و منتظر شد
_ این آخرین فرصته...خرابش کنی اینبار بهت رحم نمیکنم...اهمیتی دیگه نمیدم چقدر دوست دارم
لرزی به تن چویا وارد شد و گفت
+ بی...بی انصافی نکن
_ تو که قرار نیست فرصت اخرتو خراب کنی هوم؟ پس نیازی به ترسیدن نیست هویج کوچولو
+ اگه خرابش کنم...منو میکشی؟
_ شاید تبدیل به یه برده شدی...شایدم از شهر بیرون بری...شایدم کشته بشی...احتمال اینا بر اساس شرایطه ولی...چرا استرس داری؟
+ استرس ندارم...فقط سوال کردم
دازای هومی کشید و تکیه داد که چویا با شیطنت رو پاش نشست و لپ هاشو کشید
+ مرز هامو میشکنم چون الان دیگه عاشقمی
_ خیلی پرویی!
رو جای حساسی نشست که دازای چشماشو رو هم گذاشت و آهی تاسف بار کشید و دستشو رو دست چویا که در حال بازی با لپ هاش بودن گذاشت
_ حواست هست کجا نشستی؟
+ اوم...اره
خودشو بهش مالید که دازای خمیازه ای کشید
_ پس از قصده
+ اممم...دازای بهم توجه کن
_ تازگیا خیلی لوس شدی
+ چون طاقتم تموم شده...من تورو میخوام!!
دازای بهش خندید و دوباره حرکت هاشو که سعی در تحریک کردنش بود رو دید و نیشخند زد
_ الان حوصله شو ندارم...وقتش هم نیست باید برم عمارت
چویا از رو پاش بلند شد و دست دازای رو گرفت و سمت حموم رفت
+ بیا لاقل بریم حموم...بعدش بریم عمارت
_ این شیطنتا آخر کار دستم میده
لباساشو در آورد و تو وان نشست و رو آب ضربه زد و با خنده گفت
+ بیا دیگه...خیلی خشکی دازااای!!!!
................................................
تو وان نشسته بود و چویا مشغول شستن موهاش بود و گاهی از قصد سینه هاشو به گردنش میزد اما ری اکشنی از دازای نمی‌دید...تا خودش نمی‌خواست تحریک نمیشد...اراده قوی ای داشت و باور نکردنی بود
بعد از شستن موهاش داخل وان برگشت و تو بغل دازای ولو شد و از قصد ناله کوتاهی کرد که باعث شد کمی دفاع دازای پایین بیاد
_ راحتی؟
+ اوهوم
سمتش برگشت و خیلی یهویی بوسیدش و دست دازای رو خودش رو کمرش گذاشت و تنشو به دازای چسبوند که به طور کامل دفاعش شکست...
( ادامه در کامنت... )
...........................................................
_ بلاخره کار خودتو کردی
+ ارهه!
بهش خندید و عطرش رو به خودش زد و بعد مرتب کردن لباسش نگاه سر سریی تو آینه به خودش انداخت و گفت
_ مثل اینکه تو باید تو اتاق بشینی
+ نامردی کردی
_ تقصیر خودت بود
+ خیلی خستم...کاش نمی‌رفتی...دلم درد میکنه خیلی بدی!!
_ تازگیا خیلی لوس شدی...ولی من خوشم میاد
گونه اش رو آروم بوسید و قبل رفتن از اتاق گفت
_ استراحت کن تا شب میام...
چشمکی بهش زد و از اتاق بیرون رفت.
+ شاید زندگیم طولانی نباشه...این خوشی ها دووم زیادی نداره پس بیا خوش باشیم اوساموی من
____________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷۲)

ابلیس

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط