{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
Part: ²¹
تو راهروی مدرسه راه میرفت، دنبال خیلیا بود....لنا...دازای..و حتی هومیکو...باورش سخت بود...دازای قرار بود با یه هرزه ازدواج کنه... چرا دلش راضی نمیشد...چرا قبول نمیکرد که دازایو از دست داده؟
چرا باور نمیکرد که خودش باعث شد این فاصله بوجود بیاد؟
وارد کلاسش شد...هیچکس براش اشنا نبود...جز یه پسر...موهاش سیاه بود...چشمای کشیده...و کلی تتو رو بدنش...عکسشو دیده بود...اتوکو؟ نه.. امکان نداره!!
از پشت یه نفر صداش کرد...تازه به خودش اومد.
ـ«چویا...؟»
صدای دازای بود.
ـ«اوه...پس اومدی کلاس ناکاهارا ها!»
+«ناکاهارا ها!؟»
ـ«بله!»
نمیفهمید..یعنی چی؟ ناکاهارا ها؟
ـ«اتوکو ناکاهارا بود...بقیه هم تو این اتاق ناکاهارا هستن!»
راهشو میگیره و میره
+«هی!»
دازای دستشو تکون داد و رفت.
«هی! دختر جون! تو هم ناکاهارایی؟»
+«ار..اره!»
«خجالت نکش کاریت نداریم!»
جذبه ی‌ خاصی داشت.
«اسمت چیه؟»
+«ناکاهارا....ناکاهارا چویا!»
«دوس دختر سابق دازای؟»
+«بله...»
«میخوای مدرسه رو نشونت بدم؟»
+«ممنون میشم!»
«انگار با من راحت نیستی!»
+«متاسفم...سعی میکنم خودمونی تر باشم!»
«دنبالم بیا!»
چویا کیفشو گذاشت رو یه نیمکت و دنبالش رفت.
«راستی....یادم رفت خودمو معرفی کنم...ناکاهارا اتوکو هستم ...حیح»
+«اتوکو؟ مگه نمرده بود؟»
«اره...اما اون یه شایعه‌س!»
چویا اهانی گفت... اتوکو چیزی که تو دستش بود رو گذاشت تو جیبش و بعد دستشو جلو اورد.
«دوست؟»
چویا با تردید دستشو جلو برد و دستشو گرفت.
+«دوست!»
با اعتمادبه‌نفس گفت!
اتوکو لبخندی زد و دستشو عقب کشید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ•ـــــــــــــــــــــــــ
دیدگاه ها (۸)

اینم افیشال جدید بونگو...اقا اینو به عنوان دتیز هم میتونید ا...

[•] عمارت عشق [•] part:  ²⁰از اتاق پدرش بیرون اومد. تلوتلوخو...

بعد سه روز تازه فهمیدم این چیه🤓🤝🏻💔

[•] عمارت عشق [•] part: 17_«با خودت چی فکر کردی هر*زه؟!؟!» +...

[•] عمارت عشق [•] part: 11گریه میکرد و به خودش فحش میداد. نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط