به " تـــــــــــــو " کـــــه میرســـــم ...!

به " تـــــــــــــو " کـــــه میرســـــم ...!

مکـــث میکنـــــم ...!

انگـــــار در " دنیـــ ـایــ ـت" چیـــــزی را جـــــا گذاشتـــــه ام !

مثلــــــــــا"...

در صـــ ــدایت ... آرامـــــ ـــش

در آغــــوشت ... زندگـــــ ـــی
دیدگاه ها (۱)

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت آخر

دوستت دارم...مثل عطرِ باران که آرام‌آرامدر کوچه‌های خیسِ دلت...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

عاقا گفتم که چیزی خاصی نیستایده‌ش این بود که‌ اوسی ها رو در ...

پارت: چهاررمان: رویای منا/ت: اوه من مشکلی باهاش ندارم هرکاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط