𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو میایستد
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو میایستد
چند هفته گذشت.
دوستی آنها برای ا/ت عجیب شیرین شده بود.
یونگی همیشه آرام بود.
هیچوقت مجبورش نمیکرد حرف بزند.
وقتی ناراحت بود، کنارش مینشست.
وقتی خوشحال بود، لبخندش را تماشا میکرد.
و وقتی ا/ت نقاشی میکشید، ساعتها بدون اینکه مزاحمش شود، همان نزدیکی میماند.
اما همکلاسیهای ا/ت هنوز دست از سرش برنداشته بودند.
یک روز یکی از آنها جلوی کلاس گفت:
«بالاخره برای خودت محافظ پیدا کردی؟»
ا/ت مکث کرد.
یونگی که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، برگشت.
«چی گفتی؟»
دختر لبخند زد.
«هیچی. داشتیم شوخی میکردیم.»
یونگی جلو آمد.
«شوخیای که فقط یه نفر ازش لذت میبره، شوخی نیست.»
راهرو ساکت شد.
ا/ت آرام دست یونگی را گرفت.
«ولش کن.»
یونگی نگاهش کرد.
«ولی—»
«خواهش میکنم.»
بعد از کلاس، ا/ت روی پلههای پشت ساختمان نشست.
یونگی کنارش نشست.
«ازم ناراحتی؟»
«نه.»
«پس چرا ناراحتی؟»
ا/ت به زمین نگاه کرد.
«چون نمیخوام همیشه یکی باشه که ازم دفاع کنه.»
«چرا؟»
«چون میترسم یه روز نباشی.»
یونگی چیزی نگفت.
ا/ت خودش هم از حرفی که زده بود، جا خورد.
آرام سرش را بلند کرد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
یونگی خیلی آرام گفت:
«من هنوز اینجام.»
چند هفته گذشت.
دوستی آنها برای ا/ت عجیب شیرین شده بود.
یونگی همیشه آرام بود.
هیچوقت مجبورش نمیکرد حرف بزند.
وقتی ناراحت بود، کنارش مینشست.
وقتی خوشحال بود، لبخندش را تماشا میکرد.
و وقتی ا/ت نقاشی میکشید، ساعتها بدون اینکه مزاحمش شود، همان نزدیکی میماند.
اما همکلاسیهای ا/ت هنوز دست از سرش برنداشته بودند.
یک روز یکی از آنها جلوی کلاس گفت:
«بالاخره برای خودت محافظ پیدا کردی؟»
ا/ت مکث کرد.
یونگی که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، برگشت.
«چی گفتی؟»
دختر لبخند زد.
«هیچی. داشتیم شوخی میکردیم.»
یونگی جلو آمد.
«شوخیای که فقط یه نفر ازش لذت میبره، شوخی نیست.»
راهرو ساکت شد.
ا/ت آرام دست یونگی را گرفت.
«ولش کن.»
یونگی نگاهش کرد.
«ولی—»
«خواهش میکنم.»
بعد از کلاس، ا/ت روی پلههای پشت ساختمان نشست.
یونگی کنارش نشست.
«ازم ناراحتی؟»
«نه.»
«پس چرا ناراحتی؟»
ا/ت به زمین نگاه کرد.
«چون نمیخوام همیشه یکی باشه که ازم دفاع کنه.»
«چرا؟»
«چون میترسم یه روز نباشی.»
یونگی چیزی نگفت.
ا/ت خودش هم از حرفی که زده بود، جا خورد.
آرام سرش را بلند کرد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
یونگی خیلی آرام گفت:
«من هنوز اینجام.»
- ۳۳۱
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط