{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتم

بعد از آن روز، همه‌چیز کمی فرق کرده بود.

نه اینکه رفتارشان ناگهان عوض شده باشد.

هنوز با هم شوخی می‌کردند.

هنوز ا/ت گاهی از دست سوکجین حرص می‌خورد.

اما حالا هر دو می‌دانستند پشت آن همه توجه و همراهی، چیزی بیشتر از دوستی وجود دارد.

چیزی که دیگر نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

---

عصر یک روز بارانی، ا/ت در گلخانه‌ی دانشگاه ایستاده بود.

قطره‌های باران روی شیشه‌ها می‌خوردند و صدای آرامی در فضای گلخانه ایجاد کرده بودند.

ا/ت مشغول مرتب کردن چند گلدان کوچک بود که صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید.

برگشت.

سوکجین بود.

— باز اینجایی؟

ا/ت لبخند زد.

— اینجا رو دوست دارم.

سوکجین کنار او ایستاد.

— می‌دونم.

ا/ت نگاهش کرد.

— از کجا؟

سوکجین لبخند کوچکی زد.

— چون هر وقت حالت خوب نیست، میای اینجا.

ا/ت ساکت شد.

— تو... واقعاً خیلی چیزا رو درباره‌ی من یادت می‌مونه.

سوکجین نگاهش را به گل‌ها دوخت.

— آره.

این بار هیچ شوخی‌ای نکرد.

ا/ت آرام پرسید:

— چرا؟

سوکجین چند ثانیه سکوت کرد.

صدای باران بلندتر به نظر می‌رسید.

بعد گفت:

— چون تو برام مهمی.

ا/ت نفسش را آرام بیرون داد.

— چقدر؟

سوکجین به سمتش برگشت.

این بار نگاهش را ندزدید.

— خیلی.

ا/ت چیزی نگفت.

سوکجین ادامه داد:

— بیشتر از چیزی که اولش فکر می‌کردم.

لبخند تلخی زد.

— اولش فکر می‌کردم فقط از بحث کردن باهات خوشم میاد.

ا/ت خندید.

— واقعاً هم زیاد بحث می‌کردیم.

— هنوزم می‌کنیم.

هر دو لبخند زدند.

اما سوکجین دوباره جدی شد.

— بعد کم‌کم متوجه شدم وقتی وارد کلاس می‌شی، ناخودآگاه دنبالت می‌گردم.

مکث کرد.

— وقتی چیزی تعریف می‌کنی، یادم می‌مونه.

— وقتی ناراحتی، متوجه می‌شم.

— وقتی خوشحالی... منم بی‌دلیل خوشحال می‌شم.

ا/ت آرام به او نگاه می‌کرد.

سوکجین نفس عمیقی کشید.

— و وقتی یک روز نیومدی دانشگاه، فهمیدم چقدر به دیدنت عادت کردم.

چند لحظه سکوت.

بعد خیلی آرام گفت:

— ا/ت...

اسمش را طوری گفت که قلب ا/ت برای لحظه‌ای لرزید.

— من دوستت دارم.

ا/ت کاملاً بی‌حرکت ماند.

سوکجین ادامه داد:

— نه از اون دوست داشتن‌هایی که می‌شه راحت نادیده‌شون گرفت.

لبخند کوچکی زد.

— واقعاً دوستت دارم.

— به صدات عادت کردم.

— به غر زدنت.

— به اینکه همیشه چیزی رو جا می‌ذاری.

— حتی به دعواهامون.

چشم‌هایش برای لحظه‌ای نرم شد.

— و راستش... نمی‌خوام این چیزها تموم بشن.

ا/ت لب‌هایش را کمی از هم باز کرد، اما چیزی نگفت.

سوکجین آرام ادامه داد:

— نمی‌دونم تو چه حسی داری.

— نمی‌خوام مجبور باشی همین الان جواب بدی.

— فقط... نمی‌خواستم بیشتر از این پنهانش کنم.

باران همچنان روی شیشه‌ها می‌بارید.

ا/ت نگاهش را پایین انداخت.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

— تو خیلی احمقی.

سوکجین خندید.

— می‌دونستم اینو می‌گی.

ا/ت آرام سرش را بالا آورد.

چشم‌هایش کمی خیس شده بود.

— چون منم...

مکث کرد.

سوکجین منتظر ماند.

ا/ت نفس عمیقی کشید.

— منم وقتی تو رو نمی‌بینم، یه چیزی کم دارم.

سوکجین برای چند ثانیه هیچ نگفت.

ا/ت ادامه داد:

— وقتی مریض شدی، بیشتر از چیزی که باید نگران شدم.

لبخند لرزانی زد.

— وقتی با یکی دیگه حرف می‌زدی، خودم نمی‌فهمیدم چرا ناراحت می‌شم.

بعد خیلی آرام گفت:

— و فکر کنم... کم‌کم دوستت داشتم.

سوکجین فقط نگاهش کرد.

انگار تمام حرف‌هایی که می‌خواست بزند، یک‌باره فراموش شده بودند.

— «فکر کنم»؟

ا/ت خندید.

— زیاده‌روی نکن.

سوکجین هم خندید.

بعد آرام گفت:

— همینم برای من کافیه.

چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.

نه اعتراف دیگری لازم بود.

نه توضیح بیشتری.

فقط صدای باران بود و دو نفری که بعد از مدت‌ها، بالاخره فهمیده بودند چرا بودن کنار هم این‌قدر برایشان مهم شده.

سوکجین آرام گفت:

— پس از فردا دیگه نمی‌تونم بهونه بیارم که چرا همیشه کنارت میام.

ا/ت لبخند زد.

— لازم نیست.

— مطمئنی؟

— آره.

مکثی کرد و با شیطنت اضافه کرد:

— ولی هنوز هم حق نداری خودتو به من تحمیل کنی.

سوکجین خندید.

— باشه، دختر عصبانی.

ا/ت چشم غره رفت.

— سوکجین!

— چی؟

— هیچی...

لبخند زد.

و برای اولین بار، هیچ‌کدام از آن دو نفر از اینکه لبخندشان دلیل مشخصی داشت، فرار نکردند.

🌷 ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت آخر

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

پارت ۱۴ .... اعتراف

Afterglow

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط